wait لطفا صبر کنید

صفحه اصلی » مجله شماره 3 » مقالات
بازدید: 2580
0/0 (0)
ولایت امام ، ولایت فقیه، انتخابی ، انتصابی از منظرامام رضا(علیه السلام)
 

 نگارنده : حسین الهی نژاد (عضو هئیت علمی پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلام دکترای کلام از مؤسسه امام صادق( تخصصی کلام)

                                                         فهرست عناوین

 مقدمه

فصل اول: کلیات

مفهوم شناسی کلید واژگان

نصب عام و خاص

تفاوت وکالت با ولایت

رابطه مشروعیت با مقبولیت

فصل دوم: منصوب بودن امام معصوم

فصل سوم: انتصابی بودن ولایت فقیه

نصب ولی فقیه از نظر عالمان و اندیشمندان دینی

دلایل عقلی انتصابی بودن ولایت فقیه

دلایل نقلی بر انتصابی ولایت فقیه

خلاصه بحث

منابع

 

مقدمه

از دیر باز مسأله امامت در میان مسلمانان به عنوان یک بحث مهم و اساسی مطرح بوده است. خاستگاه آن به دوران حیات طیبه رسول گرامی اسلام(ص) باز می گردد که حضرت با بیانات مختلف به تبیین موضوعِ امامت ، ابعاد و ویژگیهای آن پرداخته و در مواقع حساس و مهم نظیر غدیر خم و ... مسلمانان را نسبت به جایگاه آن آگاهی داده است.

مسلمانان، بلا فاصله بعد از ارتحال پیامبر گرامی اسلام(ص)، به جهت برداشت های گوناگون پیرامون موضوع امامت به قرائت های مختلفی رسیده و همو، زمینه ساز برخی اختلافات و منازعات در میان آنان شده است، ، شدت  این اختلافات و منازعات به حدی بوده که برخی‌ها افراد چنین ادعا نموده اند که: «ما سل فی الاسلام قاعدة دینیة مثل ما سل علی الامامة فی کل زمان»[1]  بی شک، همین اختلافات و دو دستگی ، سبب شده تا در جهان اسلام زمینه شکل گیری دو گروه سنی و شیعه فراهم شود . البته مسلمانان در اصل موضوع امامت و وجوب آن در جامعه، همگی یک صدا بوده و از این بابت هیچ گونه اختلافی در میانشان دیده نمی شود. اما اختلافات را تنها، می توان در موارد ذیل جستجو کرد:

1ـ آیا تعیین امام، از سوی مردم انجام می شود یا شارع در این خصوص اقدام می کند؟ به عبارت دیگر آیا امامت و تعیین آن یک بحث اصلی و کلامی است یا یک بحث فرعی و فقهی؟ و به تعبیر دیگر آیا تعیین امام و به تبع آن تعیین نایب[2] او(نایب عام و خاص)انتخابی است یا انتصابی؟

2ـ آیا علم امام بسان علم مردم، اکتسابی و عادی است یا علمی است که از ناحیه خدا از طریق رسول خدا(ص) به آنها افاضه شده است؟ 

3ـ آیا امام دارای مقام عصمت و پاکی از گناه و خطا است، یا مثل مردم جایز الخطا و جایز المعصیت است؟   

در موارد سه گانه فوق شیعه و اهل سنت با هم اختلاف پیدا نموده و هر کدام بر اساس باور های خویش مسیری را برای خود بر گزیده اند. مثلا اهل سنت نسبت به موارد فوق نگرش سلبی پیدا کرده و به نحوی همه آن موارد را از امام نفی می کند و می گوید اولا امام از ناحیه شارع تعیین نمی شود. ثانیا، امام دارای علم فوق بشری نبوده بلکه علم امام اجتهادی است ثالثا، امام دارای مقام عصمت و مصونیت از گناه نیست. اما نگرش شیعه در این موارد، خلاف نگرش اهل سنت می باشد یعنی به تمام آن موارد فوق، نگرش مثبت داشته و همه آن مقامات را برای امام ثابت می داند.

بی شک مباحث در پیش رو تنها به یک پرسش (که همان انتصابی یا انتخابی بودن امام و نایبان امام باشد) از پرسشهای فوق پرداخته و در این راستا با استفاده از آیات و روایات و با بکار گیری از استدلال‌ها و براهین عقلی و با روش شناسی تبیینی و تحلیلی به اثبات انتصابی بودن امام و نایبان او مبادرت می ورزد. البته در نوشتار سعی می شود بیشتر از روایات امام رضا(ع) استفاده گردد ولی در مواردی از روایات دیگر معصومان(ع) نیز بهره خواهیم گرفت، زیرا سخنان همه معصومین(ع) به منزله سخن واحد تلقی می شود. چنانکه  مرحوم صاحب جواهر می نویسد: «‌لِاَنّ کلامهم جمیعا بمنزلة کلام واحد یفسر بعضه بَعضاً»[3] سخنان امامان معصوم(ع)، مانند کلام واحدی است که اجزا آن با یکدیگر هماهنگ می باشند و هر یک دیگری را تفسیر می کند. همچنین در بعضی نصوص نقل شده که از امام صادق(ع) سؤال کردند که اگر ما چیزی را از شما شنیدیم، آیا می توانیم این سخن را به آبا و اجداد گرامی تان نسبت بدهیم و بگوئیم آنان چنین گفت اند؟ آن حضرت فرمود: آری[4] 

پس بنابر این در مباحث نقلی در اثبات انتصابی بودن امام معصوم و نایبان او که از روایات بهره می بریم بیشتر از روایات حضرت رضا(ع) استفاده خواهیم برد، ولی جهت تکمیل و تبیین بحث، روایاتِ دیگر، امامان‌ِ معصوم(ع) را نیز وارد خواهیم کرد.

 

فصل اول: کلیات

الف: مفهوم شناسی کلیدواژگان

 

امامت و امام : 

امامت به آن جایگاهی گفته می شود که امام به آن تکیه زده است. در عرف مردم گفته می شود امام القوم که منظور از آن کسی است که پیشوا و پیشاهنگ قوم باشد و امام همان رئیس هر جمعیتی است[5]

امام کسی یا چیزی است که مورد پیروی واقع شود انسان باشد (که به گفتار و کردار وی اقتدا شود) و یا کتاب یا چیز دیگری و اینکه حق باشد یا باطل که جمع آن ائمه است [6]

امام کسی است که سرمشق و مورد اقتدا دیگران واقع شود [7]

 

ولایت:

«وِلایت» و «وَلایت» مشتق از ریشه‌ی «وـ ل ـ ی» است و به همراه سایر مشتقات این ریشه در معانی متعددی به کار می رود.[8] از جمله معانی شاخص آن تصدی و سرپرستی است یعنی کسی که متصدی و عهده دار امری شود بر آن ولایت یافته و «مولی» و «ولی» آن امر محسوب می گردد. بنابر این ، این کلمه دلالت بر معنای تدبیر ، قدرت ، تصرف و فعل دارد.[9]

 

نصب:

کلمه نصب در لغت به معنای وضع کردن و گماشتن آمده است.[10] و در اصطلاح انتخابی که از طرف شارع صورت می گیرد نصب نام دارد مثلا در عصر غیبت فقیهی که واجد شرایط علمی و عملی است از سوی امامان (ع) به سمت افتا و قضا و ولا نصب می گردد.[11]

 

وکالت:

«وکالت» از ریشه و ـ ک ـ ل به معنای واگذاری و تفویض آمده است. و وکیل به کسی اطلاق می شود که کار به او واگذار شده است.[12] و واژه «وکالت» اسم است که از مصدر توکیل گرفته شده است و به معنای تفویض و اعتماد آمده است.[13]

 

مشروعیت:

مشروعیت، یعنی توجیه عقلی و یا عقلانی اِعمال سلطه و اطاعت، به این معنا که اعمال قدرت و سلطه از سوی حاکم باید توجیه عقلی داشته و در چارچوب عقل و مدار عقلانی و منطقی باشد.[14]

مشروعیت، به معنای قانونی بودن یا طبق قانون بودن است. یعنی وقتی میگوییم کدام دولت یا حکومتی مشروع است، مقصود این است که چه دولت و حکومتی قانونی است و قانون حاکم بر جامعه چه نوع حکومتی را اقتضا می کند؟ آیا سیستم حکومتی حاکم بر جامعه برخاسته از قانون موجود در آن جامعه بوده و هماهنگ با آن است یا نه؟ [15]

مشروعیت، به معنای  «حقانیت» است این که آیا کسی که قدرت حکومت را در دست گرفته و تصدی این پست را عهده دار گردیده آیا حق داشته در این مقام بنشیند یا خیر؟  [16]

مشروعیت در اندیشه سیاسی اسلام (فلسفه، کلام و فقه اسلامی)، به معنای مطابقت با موازین و آموزه های شریعت اسلام است، یعنی حکومت و حاکمی مشروع است که پایگاه دینی داشته باشد. بر این اساس، حکومتی که پایبند به موازین شرعی و الهی باشد، حقانیت دارد.

 

 مقبولیت:

منظور از مقبولیت ، پذیرش مردمی است . اگر مردم به فرد یا گروهی برای حکومت تمایل نشان دهند و خواستار اعمال حاکمیت از طرف آن فرد یا گروه باشند و در نتیجه حکومتی بر اساس خواست و اراده مردم تشکیل گردد گفته می شود آن حکومت دارای مقبولیت است.[17]

 

 

 

 

ب: نصب عام و نصب خاص

نصب بر دو قسم است، نصب خاص و نصب عام . نصب خاص یعنی تعیین یک شخص معین مانند مالک اشتر که منصوب حضرت امیر المؤمنین(ع) بود بر ولایت و حکومت مصر و مانند مسلم بن عقیل که منصوب و نماینده امام حسین(ع) بود. نصب عام یعنی تعیین فقیه جامع شرائط مقرر در فقه ، برای افتاء و قضاء و رهبری، بدون اختصاص به شخص معین.[18] 

امام مهدی (ع) که آخرین وصی پیامبر گرامی اسلام (ص) و آخرین حجت خدا است دارای دو مقطع غیبت، یعنی غیبت صغرا و غیبت کبرا می باشد و حضرت برای هر کدام از مقاطع غیبت، نایبانی را بر گزیده است. نایبان دوران غیبت صغرا به نایبان خاص شهره بوده و به نامهای «عثمان بن سعید» ، «محمد بن عثمان»، «حسین بن روح» و «علی بن محمد سمری»، معروف  می‌باشند و به صورت تناوب زمانی از ناحیه امام زمان به مردم معرفی شده اند. اما در دوران غیبت کبرا، امام زمان(ع) نایبان خاص معرفی نکرده است بلکه با بیان ویژگیهایی نظیر فقاهت ، عدالت ، دیانت ، مدیرت و ... که البته آنها را در فقهاء جامع الشرایط می توانیم جستجو نمائیم ، نایبان عام را به مردم معرفی کرده است.

چنانکه امام حسن عسگری(ع) می فرماید:

فَأَمَّا مَنْ کَانَ مِنَ الْفُقَهَاءِ صَائِناً لِنَفْسِهِ حَافِظاً لِدِینِهِ مُخَالِفاً عَلَى هَوَاهُ مُطِیعاً لِأَمْرِ مَوْلَاهُ فَلِلْعَوَامِّ أَنْ یُقَلِّدُوهُ[19] پس هر فقیهى که مراقب نفسش بوده و حافظ دین خود است و با نفس خود مخالف است و مطیع امر مولى مى‏باشد، بر عوام است که از چنین فقیهى تقلید کنند

در این زمینه توقیعی از امام زمان (ع) صادر شده است. 

 َ أَمَّا الْحَوَادِثُ الْوَاقِعَةُ فَارْجِعُوا فِیهَا إِلَى رُوَاةِ حَدِیثِنَا فَإِنَّهُمْ حُجَّتِی عَلَیْکُمْ وَ أَنَا حُجَّةُ اللَّه عََلیهِم.[20] اما در حوادث واقعه پس رجوع کنید در آن به راویان حدیث ما پس ایشان از ناحیه من حجت بر شما هستند و من حجت خدا بر آنها هستم.

چند نکته از روایات بالا قابل برداشت است مثلا در روایت اول چند صفاتی از فقهاء بیان شده است و در روایت دوم نکاتی مثل انتصابی بودن فقهاء (فَإِنَّهُمْ حُجَّتِی عَلَیْکُمْ) و انتصابی بودن امام معصوم (أَنَا حُجَّةُ اللَّه عََلیهِم) و شرط فقاهت (إِلَى رُوَاةِ حَدِیثِنَا) مطرح شده است.

 

ج: رابطه مشروعیت با مقبولیت

در حقیقت، دیدگاه انتصابی، دو بُعد دارد: مشروعیت و مقبولیت.
بُعد مشروعیت آن با نصب امام معصوم از ناحیه پیامبر اسلام (ص) یا از ناحیه امام معصوم قبلی و یا نصب فقیه از سوی امام معصوم (ع) به صورت سلسله مراتب با پیوستن به زنجیره ی ولایت الهی برآورده می شود

بر مبنای این نظریه، فقیهان با توجه به دو رکن علم (دانش و فقاهت) و عدالت (پارسایی) از جانب ائمه به مقام ولایت بر جامعه اسلامی منصوب شده اند. این انتصاب، الاهی است و مردم در مشروعیت آن هیچ نقشی ندارند؛ همان گونه که در مشروعیت ولایت رسول اکرم(ع) و امامان معصوم هیچ نقشی نداشته اند.
در این نظریه نصب به این معناست که در عصر غیبت، فقیه واجد شرایط علمی و عملی از جانب شارع مقدس به سمت های سه گانه افتا، قضا و ولایت منصوب و تعیین شده است. مردم در سمت افتا و قضا، فقیه را انتخاب نمی کنند که وکیل آنان برای به دست آوردن فتوا یا استنباط احکام قضایی و اجرای آنها باشد. از دید این نظریه مسئله ولایت و رهبری جامعه نیز همین گونه است و مردم مسلمان او را وکیل خود برای حکومت نمی کنند. فقیه، نایب امام معصوم است و بنابراین دارای ولایت افتا، ولایت قضا و ولایت سیاسی در جامعه است.

 اما بُعد مقبولیتِ نظریه نصب، با پذیرش مردم صورت می گیرد. بنابراین، نظر و رأی مردم در اینجا نقش اساسی دارد. یعنی تا مردم، به امام معصوم(ع) و یا به  ولی فقیه اقبال نشان ندهند و ولایتشان را  نپذیرند، ولایت آنها از قوّه به فعل تغییر نخواهد کرد.
چنان که در مسأله حکومت الهی امیرالمؤمنین (ع)، شاهد این فعلیت  نایافتگی با وجود (مشروعیت) هستیم،که البته تحقق پنج ساله‌ی حکومت آن حضرت نیز محصول تطابق و در هم‌آمیزی دو عنصر مشروعیت و مقبولیت بود که خود آن حضرت به صراحت «حضور حاضر» و «وجود ناصر» «اراده و عزم عمومی» را در کنار عهد و پیمان الهی، عوامل اصلی شکل گیری حکومت و پذیرش آن از سوی خود بیان کرد و می فرماید که اگر این رویکرد عمومی (مقبولیت) و عهد و تکلیف شرعی و الهی (مشروعیت) نبود، امر حکومت را نپذیرفته و گوشه‌ی عزلت اختیار می فرمود:
«لَولا حُضُوُر الحاضِرِ وَ قیامُ الحُجَّهِ بِوُجُودِ النّاصِرِ وَ ما اَخَذَ اللهُ عَلَی العُلَماءِ اَلا یقارُّوا عَلی کَظَّهِ ظالِمٍ وَ لا سَغَبَ مَظلُومٍ لَاَلقَیتُ حَبلَها عَلی غارِبِها».[21]
اگر نه این بود که جمعیت بسیاری گردا گرد من را گرفته و به یاریم قیام کرده اند،و از این رو حجّت بر من تمام شده است،و اگر نبود عهد و پیمانی که خداوند از دانشمندان و علما گرفته است که در برابر پرخوری ستمگران و گرسنگی ستمدیدگان سکوت نکنند، من مهار ناقه‌ی خلافت را رها می ساختم و از آن صرف نظر می نمودم.
ملاحظه می شود که امام علی (ع) در این کلام ارزشمند،به شیوایی و گویایی ضمن تصریح به دخالت دو عنصر مشروعیت و مقبولیت در امر حکومت دینی اسلامی، بر رابطه میان آن دو اشاره می فرماید.

 

 

 

 

 

 فصل دوم: منصوب بودن امام معصوم(ع)

امامت در میان شیعه جایگاه بس مهم و خطیری دارد و دارای شاخصه ها و ویژگیهایی است که به واسطه همین شاخصه ها و ویژگیها مذهب شیعه از دیگر گروه های اسلامی متمایز می گردد. از جمله شاخصه های مهم امامت از منظر شیعه منصوب بودن امام است، یعنی مردم در تعیین امام نقش و تأثیری ندارند بلکه تعیین امام از ناحیه خدا صورت می پذیرد و پیامبر گرامی اسلام(ص) تنها مأمور ابلاغ آن به مردم می باشد و مردم با قبول امامت زمینه مقبولیت و اجرا را برای امام فراهم می نمایند. 

چنانکه سید مرتضی در تعریف امامت می‌گوید: الامامة ریاسة عامة فی الدین بالاصالة لا بالنیابة عمّن هو فی دار التکلیف»[22] امامت، ریاست عام دینی است که شخص از ناحیه خدای تعالی، نه به نیابت از مکلفان، آن را دارا می شود.

علامه حلی می نویسد: امام کسی است که از سوی خدای تعالی، ریاست عام دین و دنیا را در دنیا عهده دار است.[23]    

مقدس اردبیلی می نویسد: بدان‌که مسأله امامت از اصول دین است نه از فروعی‌که متعلق افعال مکلفان قرار می گیرد... زیرا امامت مانند نبوت، به امر خدا و رسولش، ریاست عام در دین و دنیا برای همه مکلفان است.[24]

در این زمینه امام رضا(ع) در یک روایت طولانی می فرماید: 

...لَمْ یَمْضِ (ص) حَتَّى بَیَّنَ لِأُمَّتِهِ مَعَالِمَ دِینِهِمْ وَ أَوْضَحَ لَهُمْ سَبِیلَهُمْ وَ تَرَکَهُمْ عَلَى قَصْدِ سَبِیلِ الْحَقِّ وَ أَقَامَ لَهُمْ عَلِیّاً (ع) عَلَماً وَ إِمَاماً وَ مَا تَرَکَ لَهُمْ شَیْئاً یَحْتَاجُ إِلَیْهِ الْأُمَّةُ إِلَّا بَیَّنَهُ فَمَنْ زَعَمَ أَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ لَمْ یُکْمِلْ دِینَهُ فَقَدْ رَدَّ کِتَابَ اللَّهِ وَ مَنْ رَدَّ کِتَابَ اللَّهِ فَهُوَ کَافِرٌ بِهِ هَلْ یَعْرِفُونَ قَدْرَ الْإِمَامَةِ وَ مَحَلَّهَا مِنَ الْأُمَّةِ فَیَجُوزَ فِیهَا اخْتِیَارُهُمْ إِنَّ الْإِمَامَةَ أَجَلُّ قَدْراً وَ أَعْظَمُ شَأْناً وَ أَعْلَى مَکَاناً وَ أَمْنَعُ جَانِباً وَ أَبْعَدُ غَوْراً مِنْ أَنْ یَبْلُغَهَا النَّاسُ بِعُقُولِهِمْ أَوْ یَنَالُوهَا بِآرَائِهِمْ أَوْ یُقِیمُوا إِمَاماً بِاخْتِیَارِهِهم[25]

پیغمبر از دنیا نرفت تا براى مردم همه معالم دین آنها را بیان کرد و راه آنان را بر ایشان روشن ساخت و آنها را بر جاده حق واداشت و على (ع) را براى آنها رهبر و پیشوا ساخت و از چیزى که مورد نیاز امت باشد صرف نظر نکرد تا آن را بیان نمود، هر که گمان برد که خدا دینش را کامل نکرده کتاب خدا را رد کرده است و هر که کتاب خدا را رد کند کافر است بدان، آیا مى‏دانند قدر و موقعیت امامت را در میان امت تا اختیار و انتخاب آنان در آن روا باشد، به راستى امامت اندازه‏اى فراتر و مقامى والاتر و موقعى بالاتر و آستانى منیع‏تر و عمقى فروتر از آن دارد که مردم با عقل خود بدان رسند یا با رأى و نظر خود آن را درک کنند یا به انتخاب خود امامى بگمارند.

از روایت بالا که منقول از امام رضا(ع) است، چند نکته پیرامون جایگاه و نقش امام برداشت می شود:

1ـ حضرت امیر مؤمنان(ع)که امام اول است، از ناحیه خدا تعیین شده و از سوی رسول گرام اسلام به مردم معرفی شده است.

2ـ تکمیل دین به واسطه نصب امام حاصل می شود.

3ـ مردم هیچ وقت نمی توانند امام را بطور کامل بشناسند .

4ـ مردم در تعیین امام هیچ گونه نقشی ندارند.

وقتی که موارد و نکات برداشت شده فوق را درکنار یکدیگر قرار می دهیم به سوی یک استدلال و برهان رهنمون می‌شویم‌:

 زیرا حضرت رضا(ع) در سخنان خودش ابتدا جایگاه امام را بسیار متعالی تلقی نموده که مردم نمی توانند به جایگاه بلند امام شناخت پیدا نمایند. از طرف دیگر حضرت، نصب و تعیین امام را متفرع بر شناخت نموده است یعنی مردم در صورتی می توانند دست به انتخاب بزنند که ابتدا شناخت آنها نسبت به منتخبشان کامل و جامع باشد. از طرف دیگر می بینیم امام در آن جایگاه بلندِ امامت دارای ویژگیهای است که شناخت آنها برای مردم ممکن نیست از جمله آنها می توانیم به مقام عصمت اشاره کرد، که یک امر پنهان و مخفی است که آگاهی پیدا کردن در مورد آن تنها در علم و قدرت الهی می گنجد. پس وقتی که جایگاه امامت، والی و متعالی بود، پس شناخت افرادِ عادی نسبت به آن غیر ممکن است و وقتی که شناخت افراد نسبت به آن، غیر ممکن باشد، پس بطور طبیعی گزینش و انتخاب اگر صورت گیرد، ناصواب و غیر واقعی می باشد.

در روایت دیگری که از امام رضا(ع) در این زمینه نقل شده، حضرت، امر تعیین امامت را انتصابی دانسته و آن را در دایره علم الهی تعریف نموده است و رسول گرامی اسلام(ص) که به عنوان ابلاغ کننده آن می باشد به تک تک امامان و با ذکر نام، آنان را به مردم معرفی نموده است.  

قرب الإسناد بِالْإِسْنَادِ قَالَ قُلْتُ لِلرِّضَا ع الْإِمَامُ إِذَا أَوْصَى إِلَى الَّذِی یَکُونُ مِنْ بَعْدِهِ بِشَیْ‏ءٍ فَفَوَّضَ إِلَیْهِ فَیَجْعَلُهُ حَیْثُ یَشَاءُ أَوْ کَیْفَ هُوَ قَالَ إِنَّمَا یُوصِی بِأَمْرِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَقَالَ لَهُ إِنَّهُ قَدْ حُکِیَ عَنْ جَدِّکَ قَالَ أَ تَرَوْنَ أَنَّ هَذَا الْأَمْرَ إِلَیْنَا نَجْعَلُهُ حَیْثُ نَشَاءُ لَا وَ اللَّهِ مَا هُوَ إِلَّا عَهْدٌ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ ص رَجُلٌ فَرَجُلٌ مُسَمًّى فَقَالَ فَالَّذِی قُلْتُ لَکَ مِنْ هَذَا [26]

 بحضرت رضا علیه السّلام عرضکردم امام وقتى کسى را بجانشینى خود تعیین مى‏کند و امر امامت را باو مى‏سپارد هر کس را بخواهد مى‏تواند تعیین کند یا داراى خصوصیاتى است فرمود نه کسى را تعیین مى‏کند که خدا دستور داده. عرضکردم از جد شما چنین نقل شده که فرموده است خیال میکنید تعیین امام باختیار ما است بهر کس بخواهیم وامى‏گذاریم نه بخدا و این عهد و قراردادی است از پیامبر اکرم(ص) نفر به نفر با نام فرمود. فرمود آنچه من نیز بتو گفتم از همین جهت بود.

امام رضا(ع) در این زمینه می فرماید:

نَحْنُ حُجَجُ اللَّهِ فِی أَرْضِهِ وَ خُلَفَاؤُهُ فِی عِبَادِهِ وَ أُمَنَاؤُهُ عَلَى سِرِّهِ وَ نَحْنُ کَلِمَةُ التَّقْوَى وَ الْعُرْوَةُ الْوُثْقَى وَ نَحْنُ شُهَدَاءُ اللَّهِ وَ أَعْلَامُهُ فِی بَرِیَّتِهِ[27]

ما حجت خدا هستیم در روى زمین و خلیفه او در میان بندگان و امین اسرار خدا و کلمه تقوى و دستاویز محکم و گواهان خدا و نشانه‏هاى او در میان مردم، هستیم .

بی تردید از سخنان حضرت رضا(ع) : اینکه ما حجت خدا و خلیفه او در روی زمین هستیم و اینکه، امام معصوم(ع) در تعیین امام بعدی به عنوان جانشین، هیچ اختیاری ندارد و تنها خدا جانشینی امام را مشخص می کند. همه اینها دلیل بر انتصابی بودن امام است. پس در واقع نتیجه سخن چنین می شود که، خدا تعیین کننده امر امامت و پیامبر گرامی اسلام(ص) و امامان‌‌‌(ع) تبیلغ کننده آن به حساب می آیند.

فصل سوم: انتصابی بودن ولایت فقیه

 یکی از مسایل مهم ِمورد بحث درباره ی نظریه ی ولایت فقیه،منشأ و مبنای مشروعیت ولی فقیه است.در این باره دو دیدگاه کلّی وجود دارد که پایه بحث انتصابی یا انتخابی بودن ولایت فقیه را تشکیل می دهد؛زیرا کسانی که مبنای مشروعیت را قرار داد اجتماعی و رأی مردم می داند نظر به انتخابی بودن ولایت فقیه داده اند، و کسانی که گماشتن از سوی خداوند را معیار مشروعیت می دانند، رأی به انتصابی بودن آن داده‌اند. به نظر می رسد، در بحث از مبنای مشروعیت نظام حکومتی، بین دو نظریه مورد بحث، اختلاف نظر عمیقی وجود دارد. زیرا، نظریه ولایت انتصابی فقیه، به مشروعیت الهی باور دارد و نقش مردم را در حد مقبولیت و فعلیت رساندن ولایت فقیه، ارزشمند می داند. در واقع می توان گفت: مردم با قبول ولایت فقیه، تمامی اختیارات خویش را به او تفویض می کنند. بر خلاف نظریه ولایت انتخابی که فقها را تا حد وکیل مردم تقلیل می دهد و به مشروعیت الهی ـ مردمی می اندیشد؛ به عبارت دیگر، مشروعیت از ناحیه این نظریه، دارای دو محور اساسی است: یکی الهی و دیگری مردمی، در نتیجه با فقدان هر یک، حکومت اسلامی محقق نمی شود. این دو نظریه اساسی در برابر یکدیگر قرار گرفته اند. یکی، تعیین ولایت فقیه را انتصابی یعنی انتخاب از بالا به پائین، و دیگری، تعیین ولایت فقیه را انتخابی یعنی گزینش از پائین به بالا، می داند. در هر صورت مباحث بی شماری حول این دو دیدگاه بروز و ظهور پیدا کرده است. در این نوشتار نمی خواهیم به صورت جامع الاطراف بحث را دنبال کنیم و نمی خواهیم دیدگاه ها و نظریه های هر دو گروه را بطور مستوفی به میان بکشیم .بلکه تنها به دیدگاه انتصابی بودن ولایت فقیه که اثبات آن در راستای رسالت این نوشتار است، می پردازیم.

 

نصب ولی فقیه از نظر عالمان و اندیشمندان دینی:

صاحب جواهر (م:1226هـ.): در بسیاری از کتابهای فقهی, از ولایت عامّه فقیه سخن گفته است, از جمله: در کتاب امر به معروف و نهی از منکر, دربحث روا بودن اقامه حدود به دست فقیه, پس از آن که ولایت مطلقه فقیه را ثابت می کند, می‌نویسد: اگر به عموم ولایت فقیه باور نداشته باشیم, بسیاری از امور مربوط به شیعیان, معطل می ماند. شگفت آور است که شماری از مردم در این باره وسوسه می کنند. اینان گو این که مزه فقه را نچشیده اند و تعابیر و معانی و رمز کلمات امامان معصوم(ع) را نفهمیده اند و در عنوانهایی چون: حاکم, قاضی, حجّت, خلیفه و غیر اینها که در کلمات امامان(ع) درباره فقها آمده است, دقّت نکرده اند. طرح این عنوانها و همانند اینها از سوی امامان(ع), دلالت دارد که آن بزرگواران در دوره غیبت نظم و سامان یافتن امور شیعیان را خواستار بوده اند... اتفاق آرای فقهای شیعه بر آن است که فقیه جامع الشرایط، در کلیه شؤون مربوط به امام معصوم، نیابت دارد .[28]

 

مرحوم علاّمه نراقی: (م: 1245هـ.) در کتاب نفیس و پر ارج خود, عوائد الایام, از ولایت و نیابت عامّه فقیه و دلیلهای آن سخن گفته و بر این باور است: در هر موردی که پیامبر(ص) و یا امامان معصوم(ع) ولایت داشته اند, ولیّ فقیه و حاکم اسلامی نیز در روزگار غیبت ولایت دارد. هر کاری که مربوط به امور دینی و یا دنیوی مردم است و باید انجام گیرد, فقیه دارای شرایط, عهده دار آنها خواهد بود.[29]

 

جواد حسینی عاملی: (م: 1226هـ.) هُوَ (فقیه) نایِبٌ وَ مَنصُوبٌ عَن صاحِبٍ الاَمر (ع), وَ یَدلّ علیه العقل والاجماع والاخبار.
فقیه, از سوی صاحب امر(عج) گمارده شده است. بر این مطلب, عقل و اجماع و اخبار دلالت دارند. [30]

 

امام خمینی(ره) :  حکومت  اسلامی نه  استبدادی است و نه مطلقه، بلکه مشروطه است البته نه مشروطه به معنای متعارف فعلی آن که تصویب قوانین تابع آراء اشخاص و اکثریت باشد… تمام اختیاراتی که برای امام به عنوان حجت خداوند بر مردمان وجود دارد عیناً برای فقها که از جانب امام به عنوان حجت بر مردمان تعیین شده  اند نیز جاری است… ولایت که از شئون نبوت است به عنوان ارث به فقها میرسد… فقها اوصیای دست دوم رسول اکرم هستند و اموری که از طرف رسول  الله به ائمه واگذار شده رای آنان نیز ثابت است و باید تمام کارهای رسول  خدا را انجام  دهند چنان که حضرت امیر انجام داد… فقها از طرف رسول  الله (ص) به خلافت و حکومت منصوبند.[31] • ولایت فقیه همان ولایت  رسول  الله است قضیه ولایت  فقیه یک چیزی نیست که مجلس خبرگان ایجاد  کرده  باشد ولایت فقیه چیزی است که خدای  تبارک  و  تعالی درست کرده  است همان ولایت رسول  الله است. این  ها از ولایت رسول  الله هم می  ترسند خدا او ـ ولی فقیه ـ را ولی امر قرار داده است.[32]

مقام  معظم رهبری: امام یعنی آن حاکم و پیشوایی که از طرف پروردگار در آن جامعه تعیین می  شود… یا خدا به نام و نشان [امام را] معین می  کند؛ مثل این  که امیر المؤمنین امام حسن و امام حسین و بقیه ائمه را معین  کرد. یک وقت هم خدای متعال امام را به نام معین نمی‌کند، بلکه تنها به نشان معین  می  کند؛ مثل فرمایش امام عصر (ع) که فرمودند: فامّا من کان من الفقها صائناً لنفسه، حافظاً لدینه، مخالفاً علی هواه، مطیعاً لامر مولاه، فللعوام أَن یقلّدوه…هر کس که این نشان بر او تطبیق کرد آن امام می  شود… امام یعنی پیشوا، یعنی حاکم، یعنی زمامدار، یعنی آن کسی که هر جا او رود، انسان  ها دنبالش می  روند، که باید از سوی خدا باشد، عادل باشد منصف باشد، با دین باشد، با اراده باشد… این‌طوری ولی را مشخص می  کنند، این هم از طرف خداست. حاکم جامعه اسلامی چه کسی باشد؟ باید آن کسی باشد که خدا معین می  کند…[33]

 

مرتضی مطهری(ره): مطابق اعتقاد شیعه و شخص امیرالمؤمنین(ع)، زمامداری و امامت در اسلام انتصابی و بر طبق نص است[34]و نائب امام معصوم نیز به طور غیر مستقیم از ناحیه خداست و مقام او مقام مقدس و الهی است.[35]

 

دلایل عقلی انتصابی بودن ولایت فقیه

امام رضا(ع) در پاسخ سائلی که از جایگاه امام پرسش می کند، می فرماید:

فَإِنْ قَالَ قَائِلٌ فَلِمَ جَعَلَ أُولِی الْأَمْرِ وَ أَمَرَ بِطَاعَتِهِمْ قِیلَ لِعِلَلٍ کَثِیرَةٍ مِنْهَا أَنَّ الْخَلْقَ لَمَّا وَقَفُوا عَلَى حَدٍّ مَحْدُودٍ وَ أُمِرُوا أَنْ لَا یَتَعَدَّوْا ذَلِکَ الْحَدَّ لِمَا فِیهِ مِنْ فَسَادِهِمْ لَمْ یَکُنْ یَثْبُتُ ذَلِکَ وَ لَا یَقُومُ إِلَّا بِأَنْ یَجْعَلَ عَلَیْهِمْ فِیهِ أَمِیناً یَمْنَعُهُمْ مِنَ التَّعَدِّی وَ الدُّخُولِ فِیمَا حُظِرَ عَلَیْهِمْ لِأَنَّهُ لَوْ لَمْ یَکُنْ ذَلِکَ لَکَانَ أَحَدٌ لَا یَتْرُکُ لَذَّتَهُ وَ مَنْفَعَتَهُ لِفَسَادِ غَیْرِهِ فَجَعَلَ عَلَیْهِمْ قَیِّماً یَمْنَعُهُمْ مِنَ الْفَسَادِ وَ یُقِیمُ فِیهِمُ الْحُدُودَ وَ الْأَحْکَامَ وَ مِنْهَا أَنَّا لَا نَجِدُ فِرْقَةً مِنَ الْفِرَقِ وَ لَا مِلَّةً مِنَ الْمِلَلِ بَقُوا وَ عَاشُوا إِلَّا بِقَیِّمٍ وَ رَئِیسٍ وَ لِمَا لَا بُدَّ لَهُمْ مِنْهُ فِی أَمْرِ الدِّینِ وَ الدُّنْیَا فَلَمْ یَجُزْ فِی حِکْمَةِ الْحَکِیمِ أَنْ یَتْرُکَ الْخَلْقَ مِمَّا یَعْلَمُ أَنَّهُ لَا بُدَّ لَهُ مِنْهُ وَ لَا قِوَامَ لَهُمْ إِلَّا بِهِ فَیُقَاتِلُونَ بِهِ عَدُوَّهُمْ وَ یَقْسِمُونَ فَیْئَهُمْ وَ یُقِیمُ لَهُمْ جَمَّهُمْ وَ جَمَاعَتَهُمْ وَ یَمْنَعُ ظَالِمَهُمْ مِنْ مَظْلُومِهِمْ وَ مِنْهَا أَنَّهُ لَوْ لَمْ یَجْعَلْ لَهُمْ إِمَاماً قَیِّماً أَمِیناً حَافِظاً مُسْتَوْدَعاً لَدَرَسَتِ الْمِلَّةُ وَ ذَهَبَ الدِّینُ وَ غُیِّرَتِ السُّنَنُ وَ الْأَحْکَامُ وَ لَزَادَ فِیهِ الْمُبْتَدِعُونَ وَ نَقَصَ مِنْهُ الْمُلْحِدُونَ وَ شَبَّهُوا ذَلِکَ عَلَى الْمُسْلِمِین...[36]

پس اگر بگوید چرا اولو الامر یعنى ائمه هداة و اوصیاء پیغمبران در هر زمان مقرر شدند و باین منصب جلیل مفتخر گردیدند و خلق باطاعت ایشان مأمور شدند. باید در جواب گفته شود که این مطلب را علتهاى بسیار است بعضى از آنها اینست که چون خلق بر حدى محدود و احکامى مضبوط و معدود اطلاع یافتند و مأمور شدند که از این حد تجاوز نکنند زیرا که در تجاوز از این حد فسادهائى بیشمار میبود و ثابت نمیشد و نظم نمیگرفت و قوام حاصل نمیکرد مگر باینکه در میان خلق قیمتى و امینى قرار داده شود که ایشان را منع کند از تعدى کردن از حدود و داخل شدن در آنچه از ایشان ممنوع شده است چه اگر این بر این نهج مسلوک نشود احدى لذت و منفعت خود را بجهت فساد غیر خود فرو نگذارد پس حقتعالى در میان مردم قیمتى قرار داد که ایشان را از فساد منع کند و حدود و احکام الهى را اقامه کند و بعضى از آنها اینست که ما نیافتیم فرقه از فرق و ملتى از ملل را که باقى باشند و زندگى کنند مگر بوجود قیم و رئیسى در میان ایشان که ناچارند از وجود او در امر دین و دنیاى خود پس در حکمت حکیم جایز نباشد که مردم را واگذارد و در میان ایشان قرار ندهد کسى را که میداند ایشان لا بد او را لازم دارند و قوامى از براى ایشان نباشد مگر بوجود او پس بسبب او با دشمنان خود مقاتله کنند و بسبب او غنیمتهاى خود را قسمت کنند و از براى ایشان اقامه نماز جمعه و جماعت کند و از مظلوم ایشان ظالم ایشان را دفع و رفع کند و بعضى از آنها اینست که اگر از براى مردم قرار داده نمیشد امامى که قیم ایشان و امین و حافظ و نگهبان شریعت باشد هر آینه ملت بر طرف میشد و دین از میان میرفت و سنن و احکام تغییر میکرد و بدعت‏کنندگان در دین زیاد و ملحدان کم میکردند و امر را بر مسلمانان مشتبه میساختند .

امام رضا(ع) در روایت بالا جعل و نصب اولی الامر را دارای علت های کثیری دانسته است که به صورت اجمال چنین گزارش می شوند:

1ـ طبیعت زیاده خواه انسان

2ـ وجود قانون در میان بشر و ضرورت اجرای آن

3ـ ضرورت مجریان امین و عادل در میان انسان ها

4ـ شواهد تاریخی بر ضرورت بهره مندی ابنای بشر در طول تاریخ به رهبر

5ـ برهان عقلی بر اساس حکمت خدا

موارد فوق از ظاهر سخنان حضرت رضا(ع) برداشت می شود و هر کدام از آنها جهت روشن شدن بحث نیاز به تفصیل و تبیین مسقلی دارند. بی شک پرداختن تفصیلی به تک تک آنها، نوشتار را طولانی کرده و آن را از قالب یک مقاله خارج می کند. از این رو در این جا تنها به صورت کلی، موارد فوق درقالب یک برهان ارائه می شود.

چنانکه استاد جوادی در این زمینه می‌نویسد:

 «عقل مى‏گوید سعادت انسان، به قانون الهى بستگى دارد و بشر به تنهایى، نمى‏تواند قانونى بى‏نقص و کامل براى سعادت دنیا و آخرت خود تدوین نماید و قانون الهى، توسط انسان کاملى به نام پیامبر، براى جامعه بشرى به ارمغان آورده مى‏شود و چون قانون بدون اجراء، تاثیرگذار نیست و اجراى بدون خطا و لغزش، نیازمند عصمت است، خداوند، پیامبران و سپس امامان معصوم را براى ولایت ‏بر جامعه اسلامى و اجراى دین، منصوب کرده است و چون از حکمت‏ خداوند و از لطف او به دور است که در زمان غیبت امام عصر(عجل الله‏تعالى‏فرجه‏الشریف) مسلمانان را بى‏رهبر رها سازد و دین و شریعت‏ خاتم خویش را بى‏ولایت واگذارد، فقیهان جامع‏الشرایط را که نزدیک‏ترین انسان‏ها به امامان معصوم از حیث‏ سه شرط «علم‏» و «عدالت‏» و «تدبیر و لوازم آن‏» مى‏باشند، به عنوان نیابت از امام زمان(عج)، به ولایت جامعه اسلامى در عصر غیبت منصوب ساخته است و مردم مسلمان و خردمند که ضرورت امور یادشده را به خوبى مى‏فهمند و در پى سرکشى و هواپرستى و رهایى بى‏حد و حصر نیستند، ولایت چنین انسان شایسته‏اى را مى‏پذیرند تا از این طریق، دین خداوند در جامعه متحقق گردد.    .
حاکمیت فقیه جامع‏الشرایط، همانند حاکمیت پیامبر(ص)و امامان معصوم(ع) است:یعنى همان گونه که مردم، پیامبر و امامان را در اداره جامعه اسلامى وکیل خود نکردند، بلکه با آنان بیعت نموده، ولایت آن بزرگان را پذیرفتند، در عصر غیبت نیز مردم با جانشینان شایسته و به حق امام عصر(عج) که از سوى امامان معصوم به عنوان حاکم اعلام شده‏اند، دست ولاء و پیروى و بیعت مى‏دهند.                                                
اگر کسى دین اسلام را مى‏پذیرد و آن را براى خود انتخاب مى‏کند و اگر کسى به دین الهى راى «آرى‏» مى‏دهد، آیا معنایش این است که با دین یا با صاحب آن قرارداد دوجانبه وکالتى مى‏بندد؟ آیا در این صورت، پیامبر، وکیل مردم است؟ روشن است که چنین نیست و آنچه در اینجا مطرح مى‏باشد، همانا پذیرش حق است، یعنى انسانى که خواهان حق و در پى آن است، وقتى حق را شناخت، آن را مى‏پذیرد و معناى پذیرش او آن است که من، هواى نفس خود را در برابر حق قرار نمى‏دهم و آنچه را که حق تشخیص دهم، از دل و جان مى‏پذیرم و در مقابل «نص‏»، اجتهاد نمى‏کنم
در جریان غدیر خم، ذات اقدس اله به پیغمبر(ص) دستور ابلاغ داد«یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک من ربک» و رسول اکرم‏(ص) پیام الهى را به مردم رساند و فرمود«من کنت مولاه فهذا علی مولاه‏» و مردم نیز ولاى او را پذیرفتند و گفتند «بخ بخ لک یابن‏ابى‏طالب» و با او بیعت کردند. آیا معناى بیعت مردم با امیرالمؤمنین(ع) این است که ایشان را «وکیل‏» خود کردند یا اینکه او را به عنوان «ولى‏» قبول کردند؟ اگر على بن ابى‏طالب(ع) وکیل مردم باشد، معنایش این است که تا مردم به او راى ندهند و امامت او را امضا نکنند، او حقى ندارد; آیا چنین سخنى درست است؟»[37]

در این خصوص برخی از بزرگان مطالبی را در راستای اثبات عقلانیت نصب ولی فقیه ارائه داده اند که در ذیل بدان اشاره می‌شود:

صاحب مفتاح الکرامه در خصوص نصب فقیه در عصر غیبت می نویسد: عقل و اجماع و اخبار دلالت بر نصب فقیه از سوی امام معصوم (ع) دارد.اما دلالت عقل آن است که اگر امام (ع) فقیه را منصوب نکند و اجازه ندهد که به امور سر و سامان دهد،سبب حَرَجی شدید و اختلال نظام می شود. [38]
مرحوم نراقی می فرماید: به طور کلّی،فقیه عادل در دو چیز حق ولایت دارد:
1. در همه ی اموری که پیامبر (ص) و امامان در آنها صاحب اختیار بوده و حقّ سرپرستی و ولایت را داشته اند.
2. در همه ی اموری که با دین و دنیای بندگان خدا، ارتباط دارد و باید صورت پذیرد.
سپس در جای دیگر می نویسد: بی تردید در هر امری از امور که این گونه با زندگی انسان آمیخته باشد بر خداوند رؤوف و حکیم است که والی و سرپرست و مسؤولی برای آن معین سازد، و فرض این است که از طرف شارع دلیلی بر نصب شخص معینی، و یا بیان کلّی و غیر معین، و یا نصب گروهی خاص جز شخص فقیه نداریم. و این در حالی است که برای فقیه صفاتی زیبا و فضایل نیکویی وارد شده، و این همه برای آن که وی از طرف شارع مقدّس به این مقام «نصب» شده باشد،کافی است.
و بعد از آن که ثابت شد که باید برای اداره ی این گونه امور سرپرستی باشد و امکان ندارد که این امور بدون ولی و حاکم بماند از هیچ کسی نیز این ادّعا شنیده نشده است خواهیم گفت: در میان کسانی که امکان دارد نسبت به این امور مقام ولایت و سرپرستی داشته باشند، و از این راه برای ایشان ولایت ثابت شود، قطعاً «فقیه» وجود خواهد داشت؛ زیرا آن افراد مسلماً باید مسلمان، عادل و مورد اطمینان باشند، اما عکس مطلب صحیح نیست. [39]
حضرت آیت الله بروجردی نیز، با تشکیل یک قیاس استثنایی بر نصب فقیهان استدلال عقلی می کند و ضمن مطالبی می نویسد:
«یا امامان (ع) هیچ کس را برای انجام کارهای مورد نیاز همگان، نصب نکرده و اهمال ورزیده اند، و یا آن که آنان فقیه را برای این کارها گمارده اند.اوّلی که باطل است،پس دوّمی ثابت می شود». [40]
و نیز می فرماید: «خلاصه،در این مطلب که فقیه عادل برای انجام چنین کارهای مهمّی که عموم مردم با آن دست به گریبانند، منصوب شده است،با توجه به آن چه گفتیم هیچ اشکالی در آن دیده نمی شود و برای اثبات آن به مقبوله ی ابن حنظله نیازی نیست،هرچند که می توان آن را یکی از شواهد به شمار آورد». [41]
آیت الله جوادی آملی می نویسد: «سمت های الهی قابل جعل و انشا است،ولی در اختیار احدی نیست،بلکه فقط در اختیار خداست که بلا واسطه یا با واسطه آنها را جعل می فرماید،مانند سمت رسالت،خلافت،ولایت،امامت،قضا و حق افتا... که این سمت ها همانند ریاست،وزارت و مدیریت و نظایر آنها از مشاغل بشری که داخل در قسم دوّم اند نیست تا ثبوت و سقوط آنها در اختیار انسان ها باشد. لازمه ی سمت های یاد شده آن است که میثاق و بیعت مردم هیچ گونه تأثیری در اصل ثبوت آنها نداشته باشد».[42]
به هر حال،از نقل و عقل چنین معلوم می شود که مشروعیت حکومت فقها زاییده ی نصب عام آنان از سوی امام معصوم (ع) است که آنان نیز منصوب خاصی از جانب خدای متعال هستند.به همان معیاری که حکومت رسول الله (ص) مشروعیت دارد، حکومت امامان معصوم و نیز ولی فقیه واجد شرایط در زمان غیبت، مشروعیت خواهد داشت؛ یعنی مشروعیت حکومت هیچ گاه مشروط به رأی انسان ها نبوده، بلکه امری الهی و با نصب او بوده است.تفاوت نصب امام معصوم با نصب فقهای واجد شرایط در این است که معصومان (ع) به صورت معین و خاص نصب شده اند،ولی نصب فقها عام بوده و در هر زمانی برخی از آنها مأذون به حکومت هستند.
امام خمینی (ره) که قایل به نصب ولی فقیه است می فرماید:
(از نظرگاه مذهب تشیع،این از امور بدیهی است که مفهوم حجت خدا بودن امام (ع) آن است که امام دارای منصبی الهی و صاحب ولایت مطلقه بر بندگان است،وچنان نیست که او تنها مرجع بیان احکام الهی است.لذا می توان از گفته ی آن حضرت که فرمود: اَنا حُجَّه اللهِ وَ هُم حُجَّتی عَلَیکُم) دریافت که می فرماید، هر آن چه از طرف خداوند به من واگذار شده است و من در مورد آنها حق ولایت دارم،فقها نیز از طرف من صاحب همان اختیارات هستند). [43]
و نیز می فرماید:
(لازم است که فقها اجتماعاً یا انفراداً برای اجرای حدود و حفظ ثغور نظام،حکومت شرعی تشکیل دهند.این امر اگر برای کسی امکان داشته باشد واجب عینی است وگرنه واجب کفایی است.در صورتی هم که ممکن نباشد ولایت ساقط نمی شود؛زیرا از جانب خدا منصوب اند). [44]

 

دلایل نقلی بر انتصابی بودن ولایت فقیه

از آنجائی که پرداختن به بحث مبسوط پیرامون انتصابی بودن ولایت فقیه اعم از آیات ، روایات ، اجماع ، براهین عقلی و براهین تاریخی خارج از رسالت این نوشتار است. که رسالت او پرداختن به بحث ، از منظر روایات منقول از امام رضا(ع) می باشد. ولی با توجه به اینکه اولا پیرامون موضوع مورد نظر از امام رضا(ع)، روایت زیادی نقل نشده است و ثانیا، بر اساس گفتار حضرات معصومین(ع) ، انتساب سخنان هر کدام از آنها به دیگر معصومان(ع) بدون اشکال است. چنان که در این زمینه از امام صادق(ع) سؤال کردند «که اگر ما چیزی را از شما شنیدیم، آیا می توانیم این سخن را به آبا و اجداد گرامی تان نسبت بدهیم و بگوئیم آنان چنین گفته اند؟ آن حضرت فرمود: آری».[45] بر این اساس در اینجا پیرامون انتصابی بودن ولایت فقیه به یک سری از روایات دیگر حضرات معصوم(ع) نیز تمسک جسته و در تحلیل و تبیین مسأله از آنها بهره خواهیم برد.

امام صادق(ع) می فرماید

 َ إِنَّ الْعُلَمَاءَ وَرَثَةُ الْأَنْبِیَا[46] براستى علماء وارثان پیغمبرانند

اصل اولی در استنباط احادیثِ مأثور از معصومین(ع) آن است که آن احادیث، ظهور در تشریع دارند نه اخبار از رخداد های تکوینی که هیچ تعهد شرعی و وظیفه دینی را به همراه نداشته باشند و پیام اصیل روایات معصومین(ع) ، انشاء احکام و تشریع وظائف از ناحیه خداوند سبحان است. آنچه از حدیث بالا بر می آید، همانا جَعل وراثت و دستور جانشینی و فرمان وارث بودن علمای دین نسبت به احکام الهی است و جَعل وراثت و انشاء جانشینی، غیر از نصب فقیهان دین شناس ، چیز دیگری نخواهد بود.[47]  

باز امام صادق(ع) می فرماید

 إِیَّاکُمْ أَنْ یُحَاکِمَ بَعْضُکُمْ بَعْضاً إِلَى أَهْلِ الْجَوْرِ وَ لَکِنِ انْظُرُوا إِلَى رَجُلٍ مِنْکُمْ- یَعْلَمُ شَیْئاً مِنْ قَضَایَانَا فَاجْعَلُوهُ بَیْنَکُمْ فَإِنِّی قَدْ جَعَلْتُهُ قَاضِیاً فَتَحَاکَمُوا إِلَیْه[48] مبادا یکى از شما شیعیان در مورد دادخواهى، کسى را براى دادرسى نزد حاکم جور برد، بلکه بنگرد چه کسى در میان شما با احکام و طرز حکومت ما آشنا مى‏باشد او را براى رفع خصومت و داورى برگزینید، پس حکم را بنزد او برده، و داورى و قضاوتش را بپذیرید که من نیز او را بر شما قاضى و داور قرار مى‏دهم

حنظله از امام صادق(ع) پیرامون در گیری دو نفر از شیعیان که برای رفع مرافعه به حاکم جور مراجعه کرده‌اند می‌پرسد.

ْ عَنْ رَجُلَیْنِ مِنْ أَصْحَابِنَا بَیْنَهُمَا مُنَازَعَةٌ فِی دَیْنٍ أَوْ مِیرَاثٍ فَتَحَاکَمَا إِلَى السُّلْطَانِ وَ إِلَى الْقُضَاةِ أَ یَحِلُّ ذَلِکَ قَالَ مَنْ تَحَاکَمَ إِلَیْهِمْ فِی حَقٍّ أَوْ بَاطِلٍ فَإِنَّمَا تَحَاکَمَ إِلَى الطَّاغُوتِ وَ مَا یَحْکُمُ لَهُ فَإِنَّمَا یَأْخُذُ سُحْتاً وَ إِنْ کَانَ حَقّاً ثَابِتاً لِأَنَّهُ أَخَذَهُ بِحُکْمِ الطَّاغُوتِ وَ قَدْ أَمَرَ اللَّهُ أَنْ یُکْفَرَ بِهِ قَالَ اللَّهُ تَعَالَى «یُرِیدُونَ أَنْ یَتَحاکَمُوا إِلَى الطَّاغُوتِ وَ قَدْ أُمِرُوا أَنْ یَکْفُرُوا بِهِ»[49] قُلْتُ فَکَیْفَ یَصْنَعَانِ قَالَ یَنْظُرَانِ إِلَى مَنْ کَانَ مِنْکُمْ مِمَّنْ قَدْ رَوَى حَدِیثَنَا وَ نَظَرَ فِی حَلَالِنَا وَ حَرَامِنَا وَ عَرَفَ أَحْکَامَنَا فَلْیَرْضَوْا بِهِ حَکَماً فَإِنِّی قَدْ جَعَلْتُهُ عَلَیْکُمْ حَاکِما[50] : دو نفر از خودمان راجع قرض یا میراثى نزاع دارند و نزد سلطان و قاضیان وقت بمحاکمه میروند، این عمل جایز است؟ فرمود: کسى که در موضوعى حق یا باطل نزد آنها بمحاکمه رود چنانست که نزد طغیانگر بمحاکمه رفته باشد و آنچه طغیانگر برایش حکم کند اگر چه حق مسلم او باشد چنان است که مال حرامى را میگیرد زیرا آن را بحکم طغیانگر گرفته است در صورتى که خدا امر فرموده است باو کافر باشند خداى تعالى فرماید: میخواهند بطغیانگر محاکمه برند در صورتى که مأمور بودند باو کافر شوند. عرض کردم: پس چه کنند؟ فرمود: نظر کنند بشخصى از خود شما که حدیث ما را روایت کند و در حلال و حرام ما نظر افکند و احکام ما را بفهمد، بحکمیت او راضى شوند همانا من او را حاکم شما قرار داد.


دلالت روایت: مقبوله عمر بن حنظله، مشتمل بر دو توصیه ایجابی و سلبی است. از یک طرف امام صادق (ع) مطلقاً مراجعه به سلطان ستمگر و قاضیان دولت نامشروع را حرام معرفی می‌کند و احکام صادره از سوی آنها را گرچه صحیح باشد، فاقد ارزش و باطل می‌خواند و از طرف دیگر، شیعیان را برای رفع نیازهای اجتماعی و قضایی به مراجعه به فقهای جامع‌الشرایط مکلف می‌سازد.

 بنابراین:
اولا ـ عبارت "فَانّی قد جعلته علیکم حاکماً " با تأکید و توجه نسبت به واژه "جعل "، نصب و تعیین عالمان به احکام الهی و حلال و حرام شرعی یعنی فقیهان جامع‌الشرایط از سوی شارع مقدس به عنوان حاکم جامعه استفاده می‌شود.

ثانیاً ـ گرچه موارد پرسش در روایت، مسئله منازعه و قضاوت است، ولکن با جمله "فَانّی قد جعلته علیکم حاکماً " با توجه به واژه حاکم که دلالت بر احکام حکومتی دارد، تعمیم آن در سایر مسایل و شئون حکومت به دست می‌آید و "قضاء " به عنوان مهم‌ترین شأن حکومتی ذکر شده است. در ضمن موارد سئوال مخصّص پاسخ عام نیست و اینکه برخی گمان کرده‌اند "حاکماً " در اینجا به معنای "قاضیاً " است، تصرف در لفظ کرده‌اند که خلاف ظاهر الفاظ و تصرفی مجازی به شمار می‌رود.

ثالثاً ـ امام (ع) درصدر روایت دادخواهی و مراجعه هم به سلطان و هم به قضات حکومتی را حرام شمرده و حکم آنها را باطل معرفی کرده است[51] و در صورتی که قضاوت آنها عادلانه و به حق باشد از دیدگاه امام نیز باطل است، زیرا اصل نظام حکومتی را مردود معرفی کرده است. بر این اساس، مراجعه به حکومت مشروع که انتصاب از ناحیه شارع مقدس است، مورد توصیه و تکلیف امام قرار گرفته است.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خلاصه بحث:

 

خلاصه سخن در مفاد این روایات این است که با دقت و تأمل در مضامین آنها این معنا به روشنی ثابت می شود که ولایت فقیه در راستای مقام امامت یک منصب الهی است چنان که در پرسشی که از حضرت رضا(ع) شده و سؤال از چرائی جعل اولی الامر از ناحیه خدا شده است حضرت به علل گوناگونی که برخی به انسان شناسی و برخی به خدا شناسی مربوط است اشاره می فرماید و از ناحیه انسان به طبیعت فزونی طلب او اشاره می نماید و از طرف دیگر حکمت الهی را به میان می کشد ومنصوب بودن اولی الامر را ثابت می نماید و همو بر امت اسلامی از سوی شرع ولایت داشته و فقها نیز به نیابت از آنها ولایت دارند نه به عنوان نیابت و وکالت از سوی مردم. چنان که در توقیع شریف «فارجعوا فیها الی رواة حدیثنا»، امر به رجوع است و «فَإِنَّهُمْ حُجَّتِی عَلَیْکُمْ»، حجت بودن فقیه از ناحیه امام زمان(ع) ثابت است، و کاری به انتخاب مردم ندارد و همچنین از ذیل مقبوله عمربن حنظله نیز این مطلب به وضوح استفاده می شود، چه آنکه صدر و ذیل این حدیث گویای این معناست که روایت تنها در صدد نصب قاضی برای قضاوت نیست، بلکه متضمن معنای جامع تری است اعم از ولایت و قضاوت؛ زیرا روشن است قضاوت بدون ولایت و حکومت هرگز کارساز نیست و قدرت رفع مخاصمه را نخواهد داشت. از این رو، منصب قضا جزء زیر مجموعه مقام ولایت است، چه اینکه در حدیث عمر بن حنظله امام می فرماید: "فانی جعلته علیکم حاکماً".

 

بنابراین، مقام ولایت نظیر سایر مناصب الهی چون رسالت، امامت، قضاوت و حق افتا، قابل جعل و انشا است، لیکن در اختیار کسی نیست بلکه فقط در اختیار خداست که بدون واسطه یا با واسطه، آنها را جعل میکند؛ زیرا این مناصب و سمتها نظیر ریاست، وزارت، مدیریت و مانند آن از مشاغل بشری نیستند تا ثبوت و سقوط آنها در حوزه اختیار و انتخاب انسانها باشد. بدین

ترتیب در باره غیر معصومان (ع) از فقیهان واجد شرایط رهبری و زعامت، مناصب آنها اعم از افتا، قضا و ولایت تنها با نص و نصب - عام - الهی و توسط معصومان (ع) ثابت میشود. هر چند که کارآمدی و فعلیت آنها با رأی و انتخاب مردم است

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

منابع

1ـ محمد کلینی، کافی، اسلامیه، چاپ دوم، تهران 1362ش

2ـ محمد صدوق، عیون اخبار الرضا(ع) ، نشر جهان، تهران 1378ق

3ـ عزیز الله عطاردی، مسند الامام الرضا(ع)، آستان قدس(کنگره)، مشهد 1406ق

4ـ عبد الرحمن عالم، بنیاد های علم سیاست، نشر نی، تهران

5ـ محمد تقی مصباح، ولایت فقیه، به قلم محمد مهدی نادری قمی، مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی ، چاپ سوم، قم 1379ش

6ـ عبد الله جوادی آملی ، ولایت فقیه ، نشر اسرا ، چاپ دوم، قم 1379ش

7ـ محمد حسین نجفی، جواهر الکلام، داراحیا التراث العربی، بیروت  

8ـ حسین حر عاملی، وسائل الشیعه،

9ـ سید مرتضی علم الهدی، رسائل الشریف المرتضی، دارالقرآن الکریم، تدوین سید احمد حسینی، قم 1410ق

10ـ علامه حلی، الفین، دارالهجره، چاپ سوم، قم 1409ق

11ـ احمد مقدس اردبیلی، الحاشیه علی الالهیات، کنگره مقدس اردبیلی، تحقیق احمد عابدی، قم 1375ش

12ـ . سیدعلی خامنه ای، ولایت ، انتشارات سازمان تبلیغات، تهران

13ـ میر فتاح حسنی مراغی، العناوین، مؤسسه نشر اسلامی، مدرسین قم،

14ـ محقق کرکی، رسائل، انتشارات کتابخانه آیت الله مرعشی، قم

15ـ محمد باقر مجلسی، بحارالانوار، اسلامیه، تهران،

16ـ احمد نراقی، قواعد الایام، بصیرتی، قم

17ـ مرتضی مطهری، اسلام و مقتضیات زمان، صدرا، تهران،

18ـ مرتضی مطهری، مجموعه آثار، صدرا، چاپ نهم، تهران1378ش

19ـ عبدالله جوادی آملی، ولایت فقیه، نشر اسراء، چاپ دوم، قم 1379ش

20ـ احمد طبرسی، الاحتجاج، نشر مرتضی، مشهد 1403ق

21ـ محمد صدوق، کمال الدین، اسلامیه، چاپ دوم، تهران 1395ق

22ـ  محمد صدوق، امالی، اعلمی، چاپ پنجم، بیروت 1400ق

23ـ . محمد صدوق، من لایحضره الفقیه

24ـ امام خمینی، ولایت فقیه ، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی ، چاپ نهم، تهران ش1378

 

 

 

[1] . محمد شهرستانی، الملل و النحل ، ج1، ص24

[2] . علما در انتصابی بودن نایبان عام امام با هم اختلاف نموده اند گر چه غالب آنها به انتصابی بودن نایبان عام نظر داده اند

[3] . محمد حسین نجفی، جواهر الکلام، ج26، ص67

[4] . حسین حر عاملی، وسائل الشیعه، ج 27، ص104، ح86

[5] . ابن منظور ، لسان العرب ، ج 12، ص26. قاموس قرآن، ج1، ص121

[6] . راغب اصفهانی ، ص20

[7] . ////////صحاح اللغه ، ج5، ص1865

[8] . فخر الدین طرحی، مجمع البحرین ، ج 1، ص456

[9] . ابن منظور ، لسان العرب، ج 15، ص407

[10] . همان ج1، ص761،

[11] . عبد الله جوادی آملی ، ولایت فقیه ، نشر اسرا ، ص389

[12] . ///////قاموس اللغه ، ج7، ص240

[13] . فخرالدین طرحی، مجمع البحرین، ج5، ص495

[14] . محمد جواد لاریجانی ، نقد دینداری و مدرنیسم، ص51

[15] . عبد الرحمن عالم، بنیاد های علم سیاست، ص105

[16] . محمد تقی مصباح، ولایت فقیه، به قلم محمد مهدی نادری قمی، ص52

[17] . همان ص53 د

[18] . عبد الله جوادی آملی، ولایت فقیه، ص391

[19] . احمد طبرسی، الاحتجاج، ج2، ص458

[20] . محمد صدوق، کمال الدین، ج2، ص484

[21] . نهج البلاغه ، فیض الاسلام، خطبه3، ص51

[22] . سید مرتضی علم الهدی، رسائل الشریف المرتضی، ج2، ص 264

[23] . علامه حلی، الفین، ص12

[24] . احمد مقدس اردبیلی، الحاشیه علی الالهیات، ص178

[25] . محمد کلینی، کافی، ج1، ص199

[26] . عزیز الله عطاردی، مسند الامام الرضا(ع) ، ج1، ص160

[27] . محمد باقر مجلسی، بحار الانوار، ج1، ص24

[28] . محمد حسن نجفی، جواهرالکلام، ج21، ص397

[29] . احمد نراقی، عواعد الایام، ص187

[30] . جواد حسینی عاملی، مفتاح الکرامه، ج10، ص21

[31] . امام خمینی، ولایت  فقیه، مؤسسه نشر آثار حضرت  امام(ره)، صفحات ۳۳ ـ ۴۶ ـ ۵۹ ـ ۶۵ ـ ۱۲۲

[32]. صحیفه نور، ج ۱۱، ص ۲۶ و ۱۳۳

[33] . سیدعلی خامنه ای، ولایت ، انتشارات سازمان تبلیغات، ص ۱۸ ۴۳

[34] . مرتضی مطهری، مجموعه آثار ، ج16، ص330

[35] . مرتضی مطهری، اسلام و مقتضیات زمان، ج 1،ص171

[36] . محمد صدوق، عیون اخبار الرضا(ع)، ج2، ص101

[37] . عبد الله جوادی آملی، ولایت فقیه ،ص212

[38] . حسینی عاملی، مفتاح الکرامه،ج10،ص21.

[39] . احمد نراقی،ترجمه ی عوائد الایام،حدود ولایت حاکم اسلامی،ص27-30

[40] . محمد حسین بروجردی،البدر الزاهر ،ص56.  

[41] . همان ، ص52

[42] . عبدالله جوادی آملی،وحی و رهبری،ص171

[43] . امام خمینی (رحمت الله علیه)،ترجمه‌ی کتاب البیع، شؤون و اختیارات ولی فقیه،ص47.

[44]. همان ، ص42.

[45] . حسین حر عاملی، وسائل الشیعه، ج 27، ص104، ح86

[46] . محمد صدوق، امالی، ص60

[47] . عبدالله جوادی آملی، ولایت فقیه ، ص190

[48] . محمد صدوق، من لایحضره الفقیه، ج3، ص3

[49] . نساء ، آیه 60

[50] . محمد کلینی، الکافی، ج1، ص68

[51] . امام خمینی ، ولایت فقیه، ص91

 



نظرات:

نام:
پست الکترونیکی:
متن یادداشت :
کد امنیتی :