wait لطفا صبر کنید

صفحه اصلی » مجله شماره 2 » مقالات
بازدید: 3727
0/0 (1)
مهدویّت در اندیشه‌ کسروی
 
حمید سعادت
 
مقدمه
یکی از زمینه‌های پژوهش پیرامون موضوع مهدویّت ، بررسی نظرات اقشار خاصی از جامعه است که به واسطة موقعیت علمی و فکری در موضوعات گوناگون نظراتی متمایز از دیدگاه عامة مردم ارائه می‌دهند. این آرا و افکار در برخی موارد، جهش و انقلابی در جهت تکامل موضوع مورد نظر ایجاد خواهد کرد و دریچه‌های تازه‌ای را بر روی مخاطبان خواهد گشود و در مواردی نیز به علل گوناگون، مغایر با اصول بوده و فتنه‌های فکری و عقیدتی بر پا می‌کند و فضای جامعه را برای کشف حقیقت تیره می‌سازد.
روشنفکران مسلمان به عنوان قشر خاصی از جامعه، در موضوعات گوناگون، و از جمله مهدویت نظراتی را ارائه کرده‌اند که پرداختن به آرا و اندیشه‌های آنها پر برکت خواهد بود، زیرا: نگاه روشن فکری و روش پژوهشی او می‌تواند نوید بخش گشوده شدن راه‌های نو و نارفته در این وادی بکر باشد. و از سوی دیگر- با در نظر گرفتن این اصل تأسف بار که جریان روشنفکری در کشور ما بیمار متولد شده است و تعدادی از روشنفکران مسلمان علیرغم ادعای خود، مفتون و یا مرعوب افکار غرب بوده اند- نگاه انتقادی برخی روشنفکران و تلاش آنها در تضعیف یا تأویل برخی باورهای مهدوی، فرصت مغتمی است تا با آسیب‌شناسی مناسب، نقاط ضعف موجود در مباحث مهدوی بر مرزبانان حریم اعتقادی مهدویت آشکارتر شود.
«کسروی» از جمله کسانی است که در زمان خودش، در عرصه‌های گوناگون اجتماعی و از جمله دین و خصوصاً موضوع مهدی باوری قلم‌فرسائی کرده است. او در کسوت یک روشنفکر، قلم تند انتقاد خود را بی‌پروا در ساحت هنر، فرهنگ، اقتصاد و دین و عقاید به کار گرفته و نظریه پردازی کرده است؛ چندان که گوئی آئین جدید ارائه کرده است.
گویا این سخن آن روشنفکر که می‌گوید: «روشنفکر، پیامبر زمان خویش است!» در مورد کسروی تحقق یافته زیرا گرچه «ظاهراً خود را دور از دین‌آوری و داعیة مذهبی شمرده اما در باطن، خود را یک دین‌آور به طریقة جدید می‌دانسته است؛ از این رو، مکتب او (پاکدینی- کسروی گرائی) در میان مکاتب فلسفی و اجتماعی معاصر، یک مکتب و آئین مبتنی بر بینش ایده آلیستی است. در آغاز مقالات و رساله‌ها و برخی کتابهایش، شعارهای دینی مانند: (خدا با ما است. مرا با خدا پیمانی است...) دیده می‌شود»
کسروی کیست؟
اندیشه‌های کسروی موجب شد تا مخالفان اندیشه‌های او در مقام نقد و همچنین حامیان او، به زندگی و شخصیت او توجه ویژه نمایند و آثاری پدید آورند. اما زندگی او به اختصار و بر مبنای کتاب خودش «زندگی من» چنین است: «احمد کسروی در هشتم مهرماه 1269 هـ.ش در تبریز، در خانواده‌ای سید و روحانی و شیعی مذهب به دنیا آمد. او در مدرسه طالبیه تبریز، که یک مدرسه علوم دینی بوده، به تحصیل پرداخت اما در سال 1290 از سلک روحانیت کناره گرفت و در مدرسه آمریکائی تبریز به عنوان معلم عربی استخدام شد. در سال 1308 هـ.ش به علت صادر کردن حکم بر علیه رضا شاه از خدمت در دادگستری نیز کنار گذاشته شد و از آن پس به تحقیقات علمی و انتقادی پرداخت و در اندیشة ایجاد مکتب فلسفی- مذهبی خود بود»
برخی اندیشه‌های او
او علت اصلی عقب ماندگی ایرانیان را اختلافات مذهبی و نفوذ خرافات در افکار آنها می‌داند؛ از این رو خود را موظف می‌داند که با آن مبارزه کند.اگر چه پیرامون ادعای پیامبری و آئین جدید او، به صراحت نمی‌توان چنین ادعائی کرد اما از مجموع سخنان و مقالات او، به طور تلویحی، استنباط می‌شود که او داعیه رهبری دینی نیز داشته و گویا دین آور جدید بوده است. از این رو، مکتب خود را یک شیوه دینی به نام «پاکدینی» خوانده است. بر این اساس، او پیرامون مفاهیم دین، نبوت، معاد، عبادت، وحی، روح، جریان شیعه‌گری و مهدی باوری، نظرات خاص خود را دارد که در بسیاری موارد بر خلاف صریح آموزه‌های دینی است.
این نحوه نگرش، باعث گردیده بود تا هیچ دین و آئین و فرقه‌ای از تیررس انتقادات گزندة او در امان نباشد اما با مطالعة آثار او پی می‌بریم که حجم حملات هدفدار او به منشأ تشیع و اعتقاد مهدوی گسترده است و در این راستا فرقه هائی مانند شیخیه و بابیه و بهائیه نیز در ذیل جمله به اندیشه مهدوی در امان نمانده‌اند. او کوشیده است تا جریان تشیع را یک «کوشش سیاسی» قلمداد کند که کم کم به یک «کیش» مبدل شده است. و با این پیش فرض، به بیان تاریخ زندگی سیاسی ائمه پرداخته است. آنچه در پی می‌آید گزیده‌هائی از برخی آرای مکتوب او است که بی هیچ دخل و تصرف بیان می‌گردد و در پایان به برخی انگیزه‌ها و زمینه‌های فردی و اجتماعی تأثیر گذار بر نویسنده اشاره خواهد شد.
کسروی در کتاب «شیعیگری» پس از آن که شروع جریان شیعه‌گری را از زمان بنی امیه می‌پندارد؛ نگاهی فشرده به فراز و نشیب جریان تشیع و تاریخ امامان (ع) دارد. او در انتقاد از تشیع می‌گوید: «... رفته رفته از این اندازه هم گذشتند و این زمان، سخنان دیگری به میان آمد: هر که بمیرد و امام زمان خود را نشناسد بی دین مرده است. خدا ما را از آب و گل والاتری آفریده و شیعیان ما را از بازمانده آن آب و گل پدید آورده است.»
او سپس به دورة پس از شهادت امام عسکری (ع) پرداخته، می‌گوید: «چگونگی آن که این امام یازدهم را فرزندی شناخته نشده بود از این رو چون مرد، به میان پیروانش پراکندگی افتاد. یک دسته گفتند امامت پایان پذیرفت. یک دسته برادر او جعفر را (که شیعیان جعفر کذاب می‌نامند) به امامی پذیرفتند. یک دسته هم چنین گفتند: آن امام را پسری پنج سال هست که در سرداب نهان می‌باشد و امام او است.
سر دستة‌ اینان و گوینده این سخن، «عثمان بن سعید» نامی بود که می‌گفت: آن امام مرا میانة خود و مردم میانجی گردانیدهو شما هر سخنی می‌دارید به من بگوئید و هر پولی می‌دهید به من دهید و گاهی نیز پیام هائی از سوی آن امام ناپیدا (به گفته خودش توقیع) به مردم می‌رسانید.
دوباره می‌گویم: داستان بسیار شگفتی می‌بود آن بچه‌ای که اینان می‌گفتند، کسی ندیده و از بودنش آگاه نشده بود و این نه پذیرفتنی است که کسی را فرزندی باشد و هیچ کس نداند آنگاه امام چرا روی می‌پوشید؟ چرا از سرداب بیرون نمی‌آمد؟! اگر امام پیشوا است باید در میان مردم باشد و آنان را راه برد. نهفتگی بهر چه بود؟! لیکن در شیعه‌گری دلیل خواستن و یا چیزی را به داوری خرد سپردن از نخست نبوده، کنون هم نبایستی بود... .
با این حال، چون کار عثمان بن سعید و جایگاه والائی که برای خود باز کرده به شیعیان فرمان می‌راند. به کسان بسیاری، بویژه به آنان که هوشیار می‌بودند و پی به راز کار می‌برند گران می‌افتاد.
از این رو کشاکش‌های بسیاری برخاست و ما نام‌های ده تن بیشتر را در کتابها می‌یابیم که آنان نیز به دعوی میانجی گری از امام ناپیدا برخاسته و همچون عثمان سعید خود را «در» نامیده‌اند. و عثمان یا جانشینان آنان را دروغ‌گو خوانده از امام «توقیع» درباره بیزاری از ایشان بیرون آورده‌اند.
پس از عثمان پسرش محمد دعوی «دری» داشت. او نیز توقیع‌ها از ناحیه مقدسه امام ناپیدا بیرون می‌آورد و پول‌ها از مردم گرفته در توی خیک روغن به خانه امام می‌فرستاد. پس از او نوبت حسین بن روح نامی رسید. پس از او محمد بن علی سمری که همانا از ایرانیان می‌بوده، «در» گردید. هفتاد سال کما بیش این داستان در میان می‌بود. لیکن چون سیمری را مرگ فرا رسید کسی را جانشین نگردانیده چنین گفت: دیگر دری نخواهد بود و امام به یک بار ناپیدا خواهد شد. دانسته نیست این کار او چه رازی داشته!
از آن زمان، شیعیان به یکبار بی امام گردیدند و بی سر ماندند لیکن چون حدیث هایی از امامان در میان می‌بوده بدینسان، در رخ دادها به آنان که گفته‌های ما را یاد گرفته‌اند باز گردید؛ آنان نمایندگان من به شمایند و من نماینده خدا به آنان می‌باشم. ملا یان و فقیهان به همین دستاویز خود را جانشین امام خواندند و به شیعیان پیشوایی آغاز کردند...».
همانا در زمان عثمان بن سعید و جانشینانش بوده که شیعیان امام ناپیدای خود را «مهدی» نیز شناخته‌اند و بدین سان رنگ دیگری به شیعه گری افزوده شده است. و چون مهدی گری، خود تاریخچه‌ای می‌دارد نخست آن را باز نموده سپس به سر سخن خواهیم آمد. این که در آینده کسی پیدا خواهد شد و با یک رشته کارهای بیرون از آئین (خارق العاده) جهان را به نیکی خواهد آورد. پنداری است که در بسیاری از کیش‌ها پیدا شد؛ جهودان چشم به راه مسیح می‌دارند. زردشتیان شاه بهرام را می‌بیوسند.
مسلمانان چشم به راه مهدی می‌دارند.
چنان که دار مستتر (شرق شناس جهود نژاد فرانسه)‌ در این باره گفته: این پندار، نخست در میان جهودان پدید آمده، جهودان که کشورشان به دست پادشاهان آشور و کلده افتاد و خود زیر دست گردیدند، یکی از پیغمبرانشان چنین نوید داد که در آینده پادشاهی (مسیحی) از میان جهود خواهد برخاست و جهودان را دوباره به آزادی خواهد رسانید. جهودان از آن هنگام، مسیح را بیوسیده‌اند و کنون هم می‌بیوسند.
ما نمی‌دانیم این پندار چگونه و از چه راه به میان مسلمانان می‌بوده. محمد حنفیه که گفتیم پس از مرگ یزید به دعوی خلافت برخاست؛ چون مرد، پیروانش او را مهدی خواندند و چنین گفتند که نمرده است و به جهان باز خواهد گشت. سپس نیز هر کس از علویان و دیگران به دعوی خلافت برخاست، پیروانش او را مهدی نامیدند... همچنین بنی عباس که به خلافت می‌کوشیدند سودجوئی از داستان مهدی‌گری کردند چون پیروان ایشان از خراسان با درفش‌های سیاه خواستندی آمد، حدیثی ساختند و پراکندند چون دیدند که درفش‌های سیاه از سوی خراسان به خود زده بودند که مهدی ما بیرون آمده است. بدین سان نام مهدی از سده نخست اسلام در میان می‌بوده و همانا جعفریان نیز از آن سود می‌جسته‌اند چون گروه ناتوانی می‌بودند و در زیر پرده (تقیه) می‌زیستند به خون نوید داده می‌گفته اند: مهدی از ما خواهد بود، کینه ما را از دشمنان خواهد جست ما را به چیرگی و تواضهی خواهد رسانید. سپس که داستان امام ناپیدا پیش آمده و ناچار شده‌اند که چشم به راهش دارند او را مهدی نیز گردانیده‌اند. چیزی که هست به مهدی گری نیز رنگ هائی افزوده به سخنان شگفتی برخاسته اند: پیش از مهدی جنجالی پدید خواهد گردید. روز پیدایش مهدی، آفتاب بازگشته از سوی مغرب خواهد درآمد».
کسروی در کتاب «مشعشعیان» که پیرامون بخشی از تاریخ خوزستان است، به نقد و بررسی ادعاهای سید محمد مشعشع پرداخته که با ادعای مهدویّت ، سالها بر آن منطقه تسلط داشته است. او با ادعای متأثر بودن شیخ احمد احسائی از آراء سید محمد مشعشع می‌نویسد: «گفته‌های سید محمد که در این کتاب (کلام الهدی نوشته سید محمد) آورده شده، اگر کسی نیک بنگرد و آن را با گفته‌های شیخ احسائی بسنجد، خواهد دید شیخ چند چیز را از سید برداشته است، چنانکه سید از باطنیان برداشته بود».
کسروی در کتاب «بهائیگری» به مناسبت همبستگی مهدی گری با داستان باب و بهاء می‌نویسد: «باید دانست که مهدی گری با باور داشتن به آن که کسی در آینده با نیروی بیرون از آئین (خارق العاده) پیدا خواهد شد و جهان را به نیکی خواهد آورد، از باستان زمان، میان ایرانیان و جهوان می‌بوده و... . اکنون سخن در آن است که این باور (یا بهتر گویم، این پندار) کی و چگونه و از کجا به میان مسلمانان راه یافته است زیرا بی گمان است که در زمان بنیاد گذار اسلام، چنین سخنی در میان نمی‌بوده و نمی‌بایست بود.
چه، ما می‌بینیم که محمد بن حنفیه (پسر امام علی بن أبی طالب) که پس از مرگ یزید بن معاویه در مدینه به خلافت برخاست، پیروانش که کیسانی خوانده شدندی او را مهدی نامیده‌اند. و چون مرده، مرگ او را باور نداشته، چنین گفته اند: زنده است و در کوه رضوی (در نزدیکی مدینه) می‌باشد و خود بیرون خواهد آمد و جنگ‌ها خواهد کرد... . چنان که دار مستتر شرق شناس فرانسه‌ای نیز نوشته، چنین پیداست که این پندار را به میان مسلمانان، ایرانیان انداخته‌اند. زیرا محمد حنفیه که نخست کسی است که مهدی خوانده شد، پیروان او (کیسانیان) بیشترشان ایرانیان می‌بودند. مختار در کوفه، ایرانیان را به سر خود گرد آورد و به پشتیبانی آنان بنیاد فرمانروائی نهاد. او که محمد حنفیه را به خلافت برداشت، غلامش «کیسان» نام، محمد را «مهدی» خواند و کیش کیسانی را پدید آورد. ... و آن چه رواج این پندار را بیشتر گردانید این بود که در همان زمان، کشاکش بسیار سختی در زمینه خلافت در میان مسلمانان می‌رفت و چند خاندان بزرگ در آن راه کوشش بکار می‌بردند. بنی امیه با زور و نیرنگ خلافت را برده و علویان و عباسیان می‌کوشیدند که آن را از دست امویان در آورند. ... آنچه در این جا باید بنویسم آن است که این آرزومندان خلافت یکی از افزارهای کار، مهدی‌گری را می‌پنداشتند. بدین سان که هر یکی خود را مهدی می‌خواند و مردم را به کارهائی که از پیدایش مهدی می‌بیوسید امید می‌دادند و بیشتر آنان، خودشان یا پیروانشان، حدیثی هم از زبان پیغمبر یا امام علی بن ابی طالب،به دلخواه خود ساخته میان مردم می‌پراکندند.»
وی در ادامه به سوی تشیع نشانه گرفته، می‌گوید: «اما مهدی‌گری در شیعه گری، داستانش این است که چون جعفر بن محمد الصادق که بنیادگذار شیعه گری کنونی اوست به دعوای خلافت و امامت برخاست... سپس جانشینان او یکی پس از دیگری آن دسته را راه بردند. اینان هم از داستان مهدی سود می‌جستند چون دستة کم و ناتوان می‌بودند برای دلداری چنین می‌گفتند: مهدی از ما خواهد بود.... از این رو است که اسماعیلیان، پیروان اسماعیل پسر جعفر بن محمد می‌بودند و سپس دستة جدائی گردیدند و داستان‌های درازی پیدا کردند... . بنیاد کوشش‌های خود را بر زمینه مهدی گری گذاردند و یکی از پیشروان ایشان که خود را از فرزندان اسماعیل می‌شمرد در آفریقا به نام مهدی برخاست و بنیاد فرمانروائی فاطمیان را گذارد.
از این سوی، در میان خود شیعیان، زمینه بهتر و گشاده تری برای پندار مهدی گری پیش آمد که هم شیعه گری رنگ دیگری به خود گرفت و هم مهدی گری رویة دیگری پیدا کرد و از سادگی بیرون رفت».
کسروی در نهایت پیرامون آموزة اصیل مهدویت این گونه نظر می‌دهد: «بدین سان مهدی گری به کیش شیعی در آمد و جایگاه بالائی برای خود در آن باز کرده، سپس نیز هر چند که زمان گذشته، دلبستگی شیعیان به آن بیشتر گردیده، روزان و شبان چشم به راه امام ناپیدا دوخته، پیدایش او را می‌بیوسیده‌اند، با دعا از خدا می‌خواسته‌اند، به برخی از آمادگی‌ها می‌کوشیده‌اند. در کتاب‌ها دعای درازی به نام دعای ندبه هست که باید شیعیان بخوانند و با ناله و گریه، پدید آمدن امام ناپیدا را طلبند».
این بود مختصری از اندیشه‌های کسروی پیرامون موضوع مهدویت. لازم به ذکر است که اندیشه‌های دین ستیزانة کسروی منحصر به شیعه و مهدویت نیست بلکه دین اسلام و سایر ادیان و فرقه‌های موجود را در بر می‌گیرد. ناگفته پیداست که سخنان کسروی پیش از آن که نقد عالمانه باشد نوعی شارلاتانیسم عقیدتی آمیخته با شک و استبعاد است که در نهایت به اباحی گری منجر می‌شود. او نه به دنبال حقیقت، بلکه در پی یافتن نقاط مبهم و تأکید بر برخی واقعیت‌های تلخ تاریخ است که او با بزرگ نمائی چنین نقاط ضعفی، که البته به اصل قضیه ضرر چندانی نمی‌زند، در صدد است تا اصل جریان امامت و مهدویت را زیر سؤال ببرد. لذا با اطلاعات محدود و با نظر اجمالی و غیر علمی به تاریخ پر فراز و نشیب شیعه، پندار باطل خود را موجّه جلوه داده که: مهدی گری پنداری است که شیعه آن را از ادیان دیگر اخذ کرده است. او نه در مقام یک روشنفکر خبیر و دردآشنای توده‌ها بلکه در مقام فردی سرخورده اما بلند پرواز، توهمات خویش را با استناد به برخی شبهات- که همه آنها در جای خود پاسخ داده شده- به عنوان مطالب محکم و متقن بیان کرده و در نوشته‌های مختلف بر آنها تأکید کرده است اما غرض ورزی و سست گوئی او بر کسی پوشیده نیست. اگر به انگیزه‌های کسروی و شخصیت او اندک توجهی داشته باشیم، عامل اصلی این گونه اندیشه‌ها را در می‌یابیم.
عوامل مؤثر بر شخصیت کسروی
کسروی، بی تردید، از آن دسته افرادی است که پیش از آن که از سر تعقل و علم و انصاف سخن بگوید از سر احساس و عقده گشائی بر همه چیز و همه کس می‌تازد، از پیمانی که با خدا دارد سخن می‌گوید اما با نوعی تحقیر و تأسف به آموزه‌های دینی و فرهنگی می‌نگرد و با توقف در موارد شبهه ناک، مسلمات و حقایق روشن را با بی قیدی تمام منکر می‌شود. این نوع از برخورد، حقیقتاً عالمانه و منصفانه نیست. به راستی او با چه انگیزه و با چه زمینه‌های فردی و اجتماعی، این روش را برگزیده است!
او که از خانواده‌ای روحانی است و در سلک روحانیت است؛ به وضعیتی دچار می‌شود که از هیئت روحانیون خارج شده و نه تنها به مخالفت با روحانیت می‌پردازد بلکه با آموزه‌های دینی خود نیز سر ستیز دارد. او با سابقة ذهنی که از روحانیون تبریز دارد در سال 1311 خورشیدی، افکار و نظریات خود را در زمینه دردهای اجتماعی در کتابی به نام «آئین» می‌نویسد.
کسروی- شاید به علت آذربایجانی بودن- سخت ناسیونالیست و دارای حس ملیت پرستی است و نسبت به ملیت و زبان ایرانی و فارسی تعصب شدیدی دارد، از این رو با هرگونه تأثیر فرهنگی بیگانه مخالف بوده معتقد است که باید همة کلمات و واژه‌های غیر ایرانی از زبان فارسی زدوده شود.
شاید وضعیت زمان حیات کسروی، که مصادف با شیوع نژاد گرائی حزب نازیسم آلمان هیتلری بود- که جهان را تحت تأثیر قرار داده بود- بر کسروی نیز تأثیر گذارده باشد. همچنین، او متأثر از تعصبات وهابیان حنبلی در عربستان سعودی، عقیده به اصلاح و رفرم مذهبی و خرافات زدائی داشت.
او در بیشتر کتابهایش از مکاتب اجتماعی و فلسفی و جامعه گرائی غرب، سخت انتقاد می‌کند و به آنها حمله می‌نماید و معتقد است که ملل شرقی نباید از شیوه‌های اجتماعی اروپائی تبعیت نمایند اما خود، ناآگاهانه تحت تأثیر شیوه تفکر اجتماعی تمدن غرب و افکار ناسیونالیستی سرمایه داری واقع شده و مجذوب بینش خردگرائی (راسیونالیسم) و تجدد خواهی غربی شده است. از این رو، مکتب مذهبی- ناسیونالیستی خود (پاکدینی) را بر مبنای نوخواهی غربی ارائه داده که پایة آن همان فلسفه ناسیونالیسم است. و بر همین اساس است که او متأثر از اندیشه‌های مستشرقین، به بازخوانی و بازنگری اندیشه‌های دینی می‌پردازد. کسروی همان گونه که خود بیان کرد، در مبحث اساس اندیشة مهدوی، به نظرات «دار مستتر» ارجاع و اشاره دارد و از او تأثیر پذیرفته است.
دارمستتر فرانسوی کتابی تحت «مهدی از صدر اسلام تا قرن سیزدهم» دارد. تخصص او پیرامون- زرتشت است اما بواسطة ادعای محمد احمد سودانی، به مسأله مهدویت متوجه گردید و کتاب نام برده را به نگارش درآورد او معتقد است: ایرانیان بر اثر فشار ساسانیان، به زرتشت و منجی آنان معتقد شدند و بعداً در اسلام نیز همین روش را ادامه دادند. او مدعی است سخت گیری بنی امیه بر شیعیان، باعث شد تا اندیشه منجی گرائی در میان شیعیان رواج یابد. او برای ادیان الهی جنبه زمینی قائل است و معتقد است مسأله مهدویت در قرآن نیامده است. اکثر ارجاعات او در این مورد، به نظرات ابن خلدون است. نکته دیگر در مورد دار مستتر و امثال او این که مستشرقینی که به بحث مهدویت پرداخته‌اند، عمدتاً تحت تأثیر مدعیان دروغین مهدویت بوده‌اند. تمام این خصوصیات در اندیشه‌های کسروی قابل تشخیص است!
با در نظر گرفتن تمام این موارد، او رفته رفته با اسلام و عربیت به ضدیت پرداخت و نیز با احساس موضوع عقب‌ماندگی فکری و اجتماعی ملل شرقی در مقابل پیشرفت علمی و صنعتی ملل غرب، عملاً تحت تأثیر تجدد خواهی غربی قرار گرفت و افکار تلفیقی خود را تحت عنوان پاکدینی ارائه کرد.
در پایان تذکر این نکته لازم است که منظور از این نوشتار، معرفی اجمالی اندیشه‌های کسروی در مورد مهدویت بوده است و در ضمن آن به پاره‌ای از عوامل تأثیر گذار بر نحوة نگرش کسروی اشاره کرده‌ایم. اما ادعاهای کسروی تماماً از سوی دانشمندان مسلمان پاسخ داده شده، چون هدف ما پاسخ به مطالب او نبوده لذا از آوردن آن اجتناب کردیم.
والسلام علیکم و رحمةالله
منابع
1. فضائی، یوسف؛ تحقیق در تاریخ و عقاید شیخی گری، بابی گری، بهائی گری... و کسروی‌گرائی؛ تهران: آشیانه کتاب، 1381.
2. کسروی، احمد؛ مشعشعیان (مدعیان دروغین امام زمان )؛ به کوشش عزیز الله علیزاده؛ تهران: فردوس، 1379.
3. کسروی، احمد؛ بهائی گری؛ تهران: بنگاه مطبوعاتی فرخی،1344.
4. کسروی، احمد؛ شیعی گری.
 



نظرات:

نام:
پست الکترونیکی:
متن یادداشت :
کد امنیتی :