wait لطفا صبر کنید

صفحه اصلی » مجله شماره 12 » مقالات
بازدید: 2180
0/0 (0)
مشاهده و ملاک و معیار شناخت مدعی راستین از دروغین)ش2 : ادامه شماره قبل)
 

نگارنده : محمد براری

 شناخت اولیاء امام که در واقع اولیای خدایند کار هر کسی نیست بخصوص که امام صادق ( علیه السلام)  در ضمن حدیثی فرمودند :

    « ... ان الله اخفی اولیائه فی عباده فلا تصغرن عبداً من عباده فربما یکون ولیه و انت لا تعلم »

   ( خداوند تبارک وتعالی اولیاء خود را در میان بندگان خود مخفی کرده پس هیچ یک از بندگان خدا را کوچک مشمار ،  شاید ولی خدا باشد وتو نمی دانی )

  
با حفظ این دو نکته ـ امکان رویت و مشاهده و عدم امکان ارتباط برای همه ـ وارد اصل بحث می شویم که ما چگونه بتوانیم مدعی راستین را از دروغین تشخیص بدهیم ؟ چه ملاکی برای این مسئله وجود دارد؟

  برای شناخت می توان به دو مورد اشاره کرد :

  1 . خواص بودن ( از اولیاء بودن )

   یکی از مهم ترین ملاکات تشخیص این است که فرد مدعی از اولیاء و خواص بوده باشد .

دلیل :

  1. یک سری روایات داریم که دیدار حضرت با اولیاء و خواص را اثبات می کند مثل :

[الغیبة للنعمانی‏] الْکُلَیْنِیُّ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ یَحْیَى عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَیْنِ عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ إِسْحَاقَ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع لِلْقَائِمِ غَیْبَتَانِ إِحْدَاهُمَا قَصِیرَةٌ وَ الْأُخْرَى طَوِیلَةٌ الْغَیْبَةُ الْأُولَى لَا یَعْلَمُ بِمَکَانِهِ فِیهَا إِلَّا خَاصَّةُ شِیعَتِهِ وَ الْأُخْرَى لَا یَعْلَمُ بِمَکَانِهِ فِیهَا إِلَّا خَاصَّةُ مَوَالِیهِ فِی دِینِهِ

« ... اسحاق بن عمار می گوید : ابا عبدالله ـ امام صادق ـ ( علیه السلام ) فرمود : برای قائم ما دو تا غیبت است یکی کوتاه و دیگری طولانی ، ـ در ـ اولی از مکانش خواص از شیعیانش آگاهی دارند و در دیگری از مکانش غیر از خواص اولیائش در دین آگاهی ندارد »[1]

  اگر کسی اشکال کند که در این روایت امکان ارتباط با (موالى خاصه) یعنی خادمان آن حضرت را اثبات می کند نه با دیگران .

     در جواب می گوئیم اولا : قبول نداریم که مراد از (موالى خاصه) خادمان آن حضرت باشند به خصوص که موالی خاصه  در دین را عنوان نموده اند و موالی خاصه در دین خادمان فقط نیستند بلکه ممکن است کسی از خادمان حضرت نباشد و از خادمان به حضرت نزدیک تر و مقرب تر بوده باشد همچنانکه در اصحاب دیگر امامان بوده اند همچون سلمان و ابوذر و زراره و محمد بن مسلم و احمد بن اسحق و ...

    ثانیا: برفرض قبول کنیم  مراد از (موالى خاصه) خادمان آن حضرت باشند باز دلیلی برای عدم امکان ارتباط برای دیگر اولیای حضرت نمیشود زیرا در روایت سخن از شناختن مکان حضرت است نه ارتباط با حضرت .

    2 . از بسیاری بزرگان ، نظیر حضرات آیات امام خمینی ، شیخ محمد کوفی ، کوهستانی ، بهجت ، کشمیری ، میر جهانی و ... سوال شده ؛ راه دیدار چیست ؟

    فرمودند : متقی باشید !نماز اول وقت بخوانید ! گناه نکنید! در مجلس گناه شرکت نکنید! کاری نکنید که امام زمان را افسرده سازید! پاکیزگی نفس داشته باشید! محبت به امام واهل بیت را در دلتان بیشتر کنید![2]

    حق هم همین است زیرا :

            جمال یار ندارد نقاب و پرده ولی                              غبار دل بنشان تا نظر توانی کرد

    ائمه قران ناطقند همان طور که قران صامت را « لا یمسه الا المطهرون » جز پاکان نمی توانند به آن دست یازند ، امام ( علیه السلام )  را هم جز پاکان نمی توانند به او برسند .

   از شیخ محمد تقی بهلول_اعجوبه قرن_ پرسیده شد :چه موقع میشود خدمت حضرت رسید؟

   در جواب فرمودند :« هر وقت با تقوا شدید ؛ و در جلسه دیگری فرمودند :دیدار امام زمان ( علیه السلام ) آن قدر مهم نیست که توجه حضرت به ما مهم است ؛ مهم این است که حضرت ما را ببیند ؛ خیلی ها علی را دیدند ، ولی حضرت آن ها را ندید و نتیجه اش معلوم شد »[3]

   3 . حکایات زیادی از تشرف بزرگان شیعه ـ که هر کدام کوهی از تقوا و عرفان و پرهیزگاری بودند ـ که خدمت امام زمان ( عجل الله تعالی فرجه الشریف ) رسیده اند نقل شده است. برای نمونه تشرف مرحوم مقدس اردبیلی ره را نقل می کنیم ؛

 « از جمله حکایات آین است: جماعتی از سید فاضل امیر علام برایم خبر دادند : که گفت : من در شبی در صحن روضه مقدسه نجف ـ حرم حضرت امیر المومنین ( علیه السلام ) بودم پاسی از شب گذشته بود ؛ ناگهان دیدم شخصی به سمت روضه مقدسه رفت من به سوی او رفتم وقتی نزدیک شدم وی را شناختم ، استادم عالم متقی مولا احمد اردبیلی ( قدس الله روحه) بود ، خودم را از دید او پنهان ساختم نزدیک در رسید  . در قفل بود . همینکه به در رسید در برای او باز شد و داخل روضه مقدسه شد . صدای او را در حالی که با شخصی صحبت می کرد ، می شنیدم مثل اینکه مناجات  می کرد  سپس از آنجا خارج شد و در ـ پشت سر او ـ بسته شد . پشت سر او براه افتادم تا جائی که از نجف خارج شده و به سمت کوفه روانه شد . من پشت سر او بودم بطوری که او ما نمی دید . داخل مسجد شد و به سمت محرابی که حضرت امیر ( علیه السلام ) نزدش شهید شدند ، رفت . مدت زیادی در آنجا مکث کرد. سپس از مسجد خارج شد و به سمت نجف برگشت. من پشت سر ایشان همچنان می رفتم تا اینکه مرا سرفه گرفت و قادر به دفع آن نبودم  . متوجه من شد ، به سوی من آمد و مرا شناخت و فرمود : توئی میر علام ؟ گفتم : بلی ، فرمود : اینجا چه می کنی ؟ گفتم : با شما بودم از وقتی که داخل روضه مقدسه شدید تا الآن و شما را به حق صاحب این قبر قسمتان می دهم که مرا از آنچه بر شما در این شب گذشته خبر دهید . فرمود : به تو خبر می دهم بشرط آنکه تا زنده ام احدی را از آن با خبر نسازی . وقتی آن تعهد را از من گرفت ، فرمود : در مورد بعضی از مسائل در تفکر ـ و مطالعه ـ  بودم که بر من سخت و مشکل شد . در قلبم افتاد که خدمت حضرت امیر المومنین  ( علیه السلام ) برسم و از ایشان سوال کنم . وقتی به در روضه مقدسه رسیدم همان طور که دیدی در بدون کلید برایم باز شد ، داخل روضه شدم و از خدای خواستم که مولایم جواب سوال مرا بدهد . صدائی از قبر شنیدم که فرمود : به سمت مسجد کوفه برو و از قائم  ( علیه السلام ) سوال کن که او امام زمان تو ست . نزد محراب آمدم و از ایشان سوالات خود را پرسیدم و جوابم را گرفتم و الآن به خانه خود برمی گردم »[4]

 

       مراد از خواص

    حال این سوال به میان می آید که خواص و اولیاء یعنی چه؟ مراد از آنها کیانند ؟ آیا قاعده مشخصی برای تشخیص خواص و اولیاء وجود دارد ؟

  خواص از ماده خص به معنی انسان ویژه است

   راغب در مفردات می نگارد :

  « خص‏ التّخصیص و الاختصاص و الخصوصیّة و التّخصّص: تفرّد بعض الشی‏ء بما لا یشارکه فیه الجملة، و ذلک خلاف العموم»‏

   (خص‏ التّخصیص و الاختصاص و الخصوصیّة و التّخصّص : مختص بودن بعضی از أشیاء به چیزی که عموم در آن مشارکت ندارند و ... ) [5]

   اولیاء جمع ولی به معنی دوست و یار مدد کار است .

    مفردات راغب :

   « الوَلَاءُ و التَّوَالِی: أن یَحْصُلَ شیئان فصاعدا حصولا لیس بینهما ما لیس منهما، و یستعار ذلک للقرب من حیث المکان، و من حیث النّسبة، و من حیث الدّین، و من حیث الصّداقة و النّصرة و الاعتقاد » [6]

   (الوَلَاءُ و التَّوَالِی: این است که دو چیز و بیشتر حاصل شوند طوری که آنچه از آن دو نباشد، بین آن دو نیست ، و از این معنا استعاره شده برای نزدیکی از جهت مکان و از جهت نسبت و از جهت دین و از جهت صداقت و یاری و اعتقاد)

  آنچه از معنی هر دو کلمه بدست می آید این است که هر دو به حالت و ویژگی خاصی اشاره دارند که در درون عموم وجود ندارد .

    مراد از خواص و اولیاء با توجه به معنای لغوی ، آنانی هستند که از ویژگی خاصی برخوردار باشند . این ویژگی و کرامت خاص برای خواص و اولیاء در لسان دین ، به جهت تقوا و پرهیزگاری بالائی است که دارند « ان اکرمکم عندالله اتقاکم »

    شناخت اولیاء امام که در واقع اولیای خدایند کار هر کسی نیست بخصوص که امام صادق ( علیه السلام)  در ضمن حدیثی فرمودند :

    « ... ان الله اخفی اولیائه فی عباده فلا تصغرن عبداً من عباده فربما یکون ولیه و انت لا تعلم »

   ( خداوند تبارک وتعالی اولیاء خود را در میان بندگان خود مخفی کرده پس هیچ یک از بندگان خدا را کوچک مشمار ،  شاید ولی خدا باشد وتو نمی دانی )[7]

    البته از شهرت و اذعان  بزرگان به ولی خدا بودن کسی می توان اطمینان به آن پیدا کرد همچنانکه در مورد علامه حلی ها و مقدس اردبیلی ها و . . . اینگونه است .

   این که گفتیم خواص و اولیاء حضرت ( عجل الله تعالی فرجه الشریف ) می توانند خدمت ایشان برسند بدین معنی نیست که هر وقت اراده کنند به خدمتش نائل می گردند بلکه شرفیابی در زمانی است که از جانب خود حضرت عنایت شود « ذلک فضل الله یوتیه من یشاء و الله ذو الفضل العظیم »[8]

 

   2 . اضطرار                  

   دیگر از ملاکاتی که می توان برای صحت ادعای مشاهده بر شمرد اضطرار و دچار شدن بر مشکل سخت است که با توجه و عنایت از جانب آن حضرت برطرف گشته باشد .

   سوالی مطرح می شود: مضطر یعنی چه؟ ومراد از آن در این جا  چیست؟

   اضطرار از ماده ( ضر ) بروزن افتعال است به معنی وادار کردن و مجبور ساختن کسی بر کاری یا  ناچار شدن و مجبور شدن بر انجام عملی .

   راغب در مفردات اضطرار را این گونه تعریف می کند :

   « و الاضْطِرَارُ: حمل الإنسان على ما یَضُرُّهُ، و هو فی التّعارف حمله على أمر یکرهه، و ذلک على ضربین:

   أحدهما: اضطرار بسبب خارج کمن یضرب، أو یهدّد، حتى یفعل منقادا، و یؤخذ قهرا، فیحمل على ذلک کما قال: ثُمَّ أَضْطَرُّهُ إِلى‏ عَذابِ النَّار [البقرة/ 126]، ثُمَّ نَضْطَرُّهُمْ إِلى‏ عَذابٍ غَلِیظٍ [ لقمان/ 24].

   و الثانی: بسبب داخل و ذلک إمّا بقهر قوّة له لا یناله بدفعها هلاک، کمن غلب علیه شهوة خمر أو قمار، و إمّا بقهر قوّة یناله بدفعها الهلاک، کمن اشتدّ به الجوع فَاضْطُرَّ إلى أکل میتة، و على هذا قوله: فَمَنِ اضْطُرَّ غَیْرَ باغٍ وَ لا عادٍ [البقرة/ 173] فَمَنِ اضْطُرَّ فِی مَخْمَصَةٍ [المائدة/ 3]، و قال: أَمَّنْ یُجِیبُ الْمُضْطَرَّ إِذا دَعاهُ‏ [النمل/ 62]، فهو عامّ فی کلّ ذلک » [9]

  ( اضطرار : وادار کردن انسان بر امری که برایش ضرر دارد ، و این در عرف به معنی وادار کردن انسان بر امری است که خوش ندارد ، اضطرار بر دو نوع است :

    یکی آن اضطراری است که بسبب خارجی تحقق پیدا کند مثل کسی که زده می شود یا تهدید می شود ، تا مطیع و فرمان پذیر گردد ، قهراً با او بر خود می گردد تا بر آن امر وادار گردد همانطور که در آیه شریفه « ثُمَّ أَضْطَرُّهُ إِلى‏ عَذابِ النَّار » [البقرة/ 126] و آیه « ثُمَّ نَضْطَرُّهُمْ إِلى‏ عَذابٍ غَلِیظٍ » [ لقمان/ 24].از همین باب است .

    دومی آنکه سبب از داخل باشد و آن به این است که مقهور قو ه ای گردد که با دفع آن به هلاکت نمی رسد ، مثل کسی که شهوت شراب یا قمار براو غلبه کرده است ، و یا به این است که مقهور قوه ای می گردد که با دفع آن به هلاکت می افتد ، مثل کسی که گرسنگی بر او غالب آمده و مضطر به خوردن میته شده است ، و از همین باب است این کلام خداوند : « فَمَنِ اضْطُرَّ غَیْرَ باغٍ وَ لا عادٍ » [البقرة/ 173] یا آیه : « فَمَنِ اضْطُرَّ غَیْرَ باغٍ وَ لا عادٍ » [البقرة/ 173] )

     مجمع البحرین در توضیح مضطر و اضطرار می نویسد :

. المضطر: الذی أحوجه مرض أو فقر أو نازلة من نوازل الایام إلى التضرع إلى الله تعالى و فی الخبر" نهى عن بیع المضطر"، و مثله‏" لا تبع من مضطر "

    قیل هذا یکون من وجهین: أحدهما أن یضطر إلى العقد من طریق الإکراه علیه، و هذا بیع فاسد لا ینعقد.   و الثانی أن یضطر إلى البیع لدین رکبه أو مئونة ترهقه فیبیع ما فی یده بالوکس للضرورة، و ... » [10]

    ( مضطر: آن کسی است که مرض یا فقر یا بلائی از بلا های روز گار او را به تضرع به سوی خدا محتاج کند ـ بکشاند ـ ... گفته شده که مضطر بر دو وجه است :

    یکی آنکه مضطر به ـ انجام ـ عقدی ( معامله ای ) از روی اجبار و اکراه شود ،این بیع فاسد است و منعقد نمی شود

    دیگری آنکه مضطر به انجام معامله ای شود ، به خاطر دینی که بر عهده اوست یا بخاطر مئونه ـ خرجی ـ که بر گردن اوست ، لذا آنچه در دست اوست را با قیمت نازل و پائین می فروشد و ... )

  آنچه از معنای مضطر در این جا مراد است تمام اقسام و انواعی است که برشمردند الا آن جا که خود را با اختیار به آن انداخته زیرا که « الاضطرار بالاختیار لا ینافی الاختیار »  مثل کسی که شراب بنوشد و  ناچار از  مستی است .

  دلیل بر این مدعا را این گونه می توان تقریر کرد که :

   اولاً : ائمه ( علیهم السلام ) مظهر اسماء الهی اند همانطور که خداوند تبارک و تعالی مجیب دعوه المضطرین و فریاد رس گرفتاران و بی پناهان  است  ، وجه الله و مظهر اسماء او هم این گونه اند . حفظ این نکته مهم است که خود ائمه تا جائی که ممکن بود خود به دستگیری از مستمندان و رفع گرفتاری از بیچارگان و گرفتاران می پرداختند ، همانگونه که حضرت امیر ( علیه السلام ) با وجود حسنین ( علیهما السلام ) و یاران با وفائی همچون ابوذر و مقداد و عمار و... خود کیسه های پر از آذوغه را شبانه بر دوش می کشید و به تقسیم بین فقیران و بیچارگان می پرداخت . و این سنت خلفاً عن خلف در بین دیگر امامان هم بوده است ، و امام زمان ( عجل الله تعالی فرجه الشریف ) را هم نمی توان از این سنت آباء طاهرینش جدا دانست.

   ثانیاً : اکثر حکایاتی که از بزرگان در مورد تشرف خدمت امام زمان ( عجل الله تعالی فرجه الشریف ) نقل شده در این وادی اند که شخصی مضطر شده و با عنایت حضرت از آن رهائی پیدا کرده است .

از جمله اهدافی که در این گونه تشرفات  وجود دارد  از این قبیل است :

   الف ) شفای بیماران لا علاج که پزشکان از درمان و علاج آنها ناامید شده اند ، مثل تشرف مرد مریضی از کاشان که  مرحوم محدث قمی ره آن را به تبع بحار الانوار  نقل کرده است :

« در بحار ذکر فرموده : جماعتی از اهل نجف مرا خبر دادند که مردی از اهل کاشان در نجف اشرف آمد و عازم حجّ بیت الله بود . پس در نجف علیل شد به مرض شدیدی ، تا آنکه پاهای او خشک شده بود و قدرت بر رفتار نداشت . رفقایش او را در نجف در نزد یکی از صلحاء گذاشته بودند . آن صالح حجره ای در صحن مقدس داشت . آن مرد صالح هر روز در را به روی او می بست و بیرون می رفت به صحراء برای تماشا و از برای برچیدن دُر ها . پس در یکی از روزها آن مریض به آن مرد صالح گفت : دلم تنگ شده و از این مکان متوحش شدم ! مرا امروز با خود بیرون ببر و در جائی بینداز ، آن گاه به هر جانب که می خواهی برو . پس گفت : آن مرد راضی شد و مرا با خود بیرون برد . در بیرون ولایت ، مقامی بود که آن را مقام حضرت قائم ( عجل الله تعالی فرجه الشریف ) می گفتند در خارج نجف پس مرا در آنجا نشانید و جامه ی خود را در آنجا در حوضی که بود شست و بر بالای درختی که در آنجا بود انداخت و به صحراء رفت و من تنها در آن مکان ماندم . فکر می کردم که آخر امر من به کجا منتهی می شود ؟ ناگاه جوان خوشروی گندم گونی را دیدم که داخل آن محوطه شد و بر من سلام کرد و به حجره ای که در آن مقام بود، رفت . در نزد محراب آن دیدم چند رکعت نماز با خضوع و خشوع به جای آورد ، که من هرگز نماز به آن خوبی ندیده بودم . چون از نماز فارغ شد ، به نزد من آمد و از احوال من سوال نمود . من گفتم : من به بلائی مبتلا شدم که سینه ام از آن تنگ شده و خدا مرا از آن عافیت نمی دهد تا آنکه خلاص گردم . پس آن مرد به من فرمود : محزون مباش . زود است که حق تعالی هر دو را به تو عطاء کند. پس از آن مکان گذشت و چون بیرون رفت ، من دیدم که آن جامه از بالای درخت بر زمین افتاد . من از جای خود بر خاستم و آن جامه را گرفتم و شستم و بر درخت انداختم . پس بعد از آن فکر کردم و گفتم : من نمی توانستم از جای خود بر خیزم ، اکنون چه گونه چنین شدم که بر خاستم و راه رفتم ؟ و چون در خود نظر کردم ، هیچ گونه درد و مرضی در خویش ندیدم . پس دانستم که آن مرد ، حضرت قائم ( عجل الله تعالی فرجه الشریف ) بود که حق تعالی به برکت آن بزرگوار و اعجاز او مرا عافیت بخشیده است . پس از صحن آن مقام بیرون رفتم و در صحراء نظرکردم ، کسی را ندیدم . پس بسیار نادم و پشیمان گردیدم که چرا من آن حضرت ( عجل الله تعالی فرجه الشریف )  را نشناختم . پس صاحب حجره رفیق من آمد و از حال من سوال کرد و متحیر گردید! من او را خبر دادم به آنچه گذشت . او نیز بسیار متحسر شد که ملاقات آن بزرگوار او را میسر نشد. پس با او به حجره رفتم. سالم بود تا آنکه صاحبان و رفیقان او آمدند و چند روز با ایشان بود. آن گاه مریض شد و مرد و در صحن مقدس دفن شد. صحت آن دو چیز که  حضرت قائم ( عجل الله تعالی فرجه الشریف ) به او خبر داد ، ظاهر شد ؛ که یکی عافیت بود و یکی مردن . »  [11]

    ب) دیگر از اهداف ، راهنمائی گمشدگان در بیابان و صحراء و سفر حج و جدا ماندگان از قافله است ، که به خاطر آن به تعب و سختی افتاده اند و مشرف بر مرگ بودند و با توجه حضرت قائم ( عجل الله تعالی فرجه الشریف ) از آن مهلکه نجات یافتند.

    برای نمونه به حکایتی که مرحوم شیخ عباس قمی ره در منتهی الآمال ذکر کرده اشاره می کنیم :

« ونیز عالم مبرور ، سید متقی مذکور نقل کرد که چون به مشهد مقدس رضوی مشرف شدم ، با فراوانی نعمت آنجا بر من تنگ می گذشت . صبح آن روز که بنا بود زوّار از آنجا بیرون روند چون یک قرص نان که بتوانم به آن خود را به ایشان برسانم نداشتم موافقت نکردم ، زوار رفتند . ظهر شد به حرم مطهر مشرف گشتم . پس از ادای فریضه ، دیدم اگر خود را به زوار نرسانم قافله ای دیگر نیست و اگر به این حال بمانم چون زمستان شود تلف می شوم . بر خاستم نزدیک ضریح رفتم و شکایت کردم و با خاطری افسرده بیرون رفتم و با خود گفتم به همین حال گرسنه بیرون می روم ، اگر هلاک شدم مستریح می شوم و الا خود را به قافله می رسانم . از دروازه بیرون آمدم از راه جویا شدم ، راه را گم کردم . به بیابان بی پایانی رسیدم که سوای حنظل [12] چیزی در آن نبود . از شدت گرسنگی و تشنگی قریب پانصد حنظل را شکستم ، شاید یکی از آنها هندوانه باشد ،  نبود تا هوا روشن بود در اطراف آن صحراء می گردیدم که شاید آبی یا علفی پیدا کنم ، تا آنکه بالمره مأیوس شدم ، تن به مرگ دادم و گریه می کردم ، ناگاه مکان مرتفعی به نظرم آمد ، بدانجا رفتم ، چشمه ی آبی دیدم تعجب کردم که در بلندی چشمه ی چه گونه است؟ شکر خداوند به جا آورده با خود گفتم : آب بیاشامم و وضو گرفته نماز کنم ، چنانچه مردم نماز کرده باشم . بعد از نماز عشاء هوا تاریک شد و تمام صحراء پر شد از جانوران و درّندگان و از اطراف صداهای غریب از آنها می شنیدم ، بسیاری از آنها را می شناختم چون شیر و گرگ و بعضی از دور چشمشان مانند چراغ می نمود . وحشت کردم و چون زیاده بر مردن چیزی نمانده بود و رنج بسیار کشیده بودم رضا به قضا داده ، خوابیدم . وقتی بیدار شدم که هوا به واسطه طلوع ماه روشن و صداها خاموش شده بود و من در نهایت ضعف و بی حالی .

   در این حال سواری نمایان شد . با خود گفتم این سوار مرا خواهد کشت ، زیرا که در صدد دستبردی خواهد بود و من چیزی ندارم ، پس خشم خواهد کرد لامحاله زخمی خواهد زد . پس از رسیدن سلام کرد ، جواب گفتم و مطمئن شدم ، فرمود چه می کنی ؟ با حالت ضعف اشاره به خودم کردم . فرمود : در جنب تو سه عدد خربزه است چرا نمی خوری ؟ من چون فحص کرده بودم و مأیوس بودم از هندوانه به صورت حنظل چه رسد به خربزه ، گفتم : مرا سخریّه مکن ، به حال خودم واگذار. فرمود : به عقب نگاه کن ، نظر کردم ، بوته ای دیدم که سه عدد خربزه ی بزرگ داشت ، فرمود : به یکی از آنها سد جوع کن و نصف یکی را صبح بخور و نصف دیگر را با خربزه ی صحیح دیگر همراه خود ببر و از این راه به خط مستقیم روانه شو ، فردا قریب به ظهر نصف خربزه را بخور و خربزه دیگر را البته صرف مکن که به کارت خواهد آمد . نزدیک به غروب به سیاه خیمه ای خواهی رسید آنها تو را به قافله خواهند رسانید ، پس از نظر من غائب شد من برخاستم و یکی از خربزه ها را شکستم ، بسیار لطیف و شیرین بود که شاید به آن خوبی ندیده بودم ، آن را خوردم و بر خاستم و دو خربزه ی دیگر را برداشته روانه شدم و طی مسافت می کردم تا ساعتی از روز بر آمده ، خربزه ی دیگر را شکسته ، نصف آن را خوردم و نصف دیگر را هنگام ظهر که هوا به شدت گرم بود ، خوردم و با خربزه ی دیگر روانه شدم ، قریب غروب آفتاب از دور خیمه ای دیدم چون اهل خیمه مرا از دور دیدند به سوی من دویدند و مرا به سختی و عنف گرفته به سوی خیمه بردند ، گویا توهم کرده بودند که من جاسوسم و چون غیر عربی نمی دانستم و آنها جز پارسی ، زبانی نمی دانستند هر چه فریاد می کردم کسی گوش به حرف من نمی داد تا به نزدیک بزرگ خیمه رفتیم ، او با خشم تمام گفت : از کجا می آئی ؟ راست بگو و گرنه تو را می کشم . من به هزار حیله فی الجمله کیفیت حال خود را و بیرون آمدن روز گذشته از مشهد مقدس و گم کردن راه را ذکر کردم . گفت : ای سید کاذب ! این جاها که تو می گوئی متنفسی عبور نمی کند، مگر آنکه تلف خواهد شد و جانور او را خواهد درید علاوه آن قدر مسافت که تو می گوئی مقدور کسی نیست که در این زمان طیّ کند ، زیرا که به طریق متعارف از اینجا تا مشهد سه منزل است و از این راه که تو می گوئی منزل ها خواهد بود ، راست بگو و گرنه تو را با این شمشیر می کشم ، و شمشیر خود را کشید بر روی من . در این حال خربزه از زیر عبای من نمایان شد ، گفت : این چیست ؟ تفصیل را گفتم . تمام حاضرین گفتند : در این صحراء ابداً خربزه نیست ، خصوص این قسم که تا کنون ندیده ایم . پس بعضی به بعض دیگر رجوع کردند و به زبان خود گفتگوی زیادی کردند و گویا مطمئن شدند این خرق عادت است . پس آمدند و دست مرا بوسیدند و در صدر مجلس جای دادند و مرا معزز و محترم داشتند ، و جامه های مرا برای تبرک بردند ، جامه های پاکیزه برایم آوردند ، دو شب و دو روز مهمانداری کردند ، در نهایت خوبی ، روز سوم ده تومان به من دادند و سه نفر با من فرستادند و مرا به قافله رساندند.»[13]

    و جزء موارد اضطرار می توان به شمار آورد:

   1 .  اضطرار در مقابل ظالم مثل ابتلاء مردم بحرین به وزیر ناصبی و ستمگر. [14]

   2 . اضطرار در مناظره با خصم مانند مناظره ی مردی از شیعه با شخصی از اهل سنت . [15]

   3 . اضطرار از جهت تنگ  دست بودن ونیاز شدید داشتن به مال . [16]

    و . . .

   ذکر این نکته ضروری است که تشرفات خدمت حضرت ( عجل الله تعالی فرجه الشریف ) به دو صوت تحقق می یابد :

   الف) همراه با شناخت حضرت ( عجل الله تعالی فرجه الشریف )  در هنگام مشاهده و دیدن باشد مانند تشرف مرحوم مقدس اردبیلی ره ،  این گونه تشرفات خیلی کم است

  ب) با شناخت حضرت ( عجل الله تعالی فرجه الشریف ) همراه نباشد این گونه از تشرفات خیلی زیاد است و اگر بگوئیم غالب تشرفات از این قبیل است حرفی به گزاف نگفته ایم .

   مرحوم محدث قمی ره در ابتداء فصل پنجم زندگی نامه امام زمان ( عجل الله تعالی فرجه الشریف ) از کتاب گهر بار منتهی الآمال براین امر صحه می گذارد آنگاه که می نویسد :

  « فصل پنجم. حکایت آنان که در غیبت کبری به خدمت امام زمان ( عجل الله تعالی فرجه الشریف ) رسیدند ، چه آنکه در حال شرفیابی شناختند آن جناب را یا پس از مفارقت معلوم شد از روی قرائن قطعیه که آن جناب بود »  و در ادامه به ذکر حکایات می پردازد .

    برای شناخت مدعی دروغین هم می توان به نکاتی اشاره کرد که می تواند جزء ملاکات شناخت آنها باشد از قبیل :

1 . اعلام خود به عنوان نماینده امام زمان ( عجل الله تعالی فرجه الشریف ).

2 . ادعای پیام داشتن از جانب حضرت برای مردم .

3 . وانمود کردن به زهد و پارسائی .

4 . ترساندن مردم از مخالفت با خود که در صورت مخالفت به عذاب درد ناکی مبتلاء می گردند.

5 . ادعای همراه با در خواست پول و مال .[17] و . . .

 

    نتیجه

  در مجموع از مباحث پیش گفته چنین بدست می آید که از بین روایات و کلماتی که از بزرگان در این زمینه رسیده است می توان جزء خواص و اولیای الهی بودن و افتادن در اضطرار و مشکل سخت را از ملاکات و معیارهائی دانست که با آن مدعی را راست گو دانست و کسانی که مدعی مشاهده مکرر از جانب حضرت ( عجل الله تعالی فرجه الشریف ) هستند و از جانب ایشان پیام برای مردم می آورند و با این ادعا به دنبال بدست آوردن مال و منال هستند دروغ گو هستند و نمی توان به ادعای آنها وقعی نهاد .

     با توجه به حکایاتی که بزرگان نقل کرده اند در می یابیم اکثر کسانی که خدمت حضرت ( عجل الله تعالی فرجه الشریف ) شرفیاب شده اند نه ادعای خاصی از آنها نقل شده است نه به عنوان پیک و پیام آور ایشان خود را مطرح کرده اند .

                                                                                                   و من الله التوفیق                                                                                

 

فهرست منابع :

  قرآن کریم

1 . مجلسی ، محمد باقر ، بحار الانوار ، ج 52 ،  بیروت ، موسسه الوفاء ، 1403 ه ق .

2 . صدوق ، محمد بن علی بن بابویه ، کمال الدین و تمام النعمه ، تحقیق علی اکبر غفاری ، قم ، موسسه نشراسلامی تابع جامعه مدرسین قم ، 1405 ق .

3 . طوسی ، محمد بن الحسن ، الغیبه ، تحقیق عباد الله طهرانی و شیخ احمد ناصح ، چاپ اول ، قم ، موسسه معارف اسلامی ، 1411 ق .

4 . سید شریف مرتضی ، ابو القاسم علی بن الحسین الموسوی ، تحقیق سید محمد علی حکیم ، چاپ اول ، قم ، موسسه آل البیت لاحیاء التراث ، 1416 ق .

5 . طریحی ، فخر الدین ، مجمع البحرین ، تحقیق سید احمد حسینی ، چاپ سوم ، تهران ، کتاب فروشی مرتضوی ، 1416 ق .

6. ابن منظور ، محمد بن مکرم ،  لسان العرب ، چاپ سوم ، بیروت ، دار صادر ، 1414 ق.

7. فراهیدی ، خلیل بن احمد ، کتاب العین ، چاپ دوم ، قم ، منشورات الهجره ، 1410 ق.

8 . راغب اصفهانی ، حسین بن محمد ، المفردات فی غریب القرآن ، تحقیق صفوان عدنان داودی ، چاپ اول ، بیروت ، دار العلم الدار الشامیه ، 1412 ق .

9. قمی ، شیخ عباس ، منتهی الآمال ، ج2 ، چاپ اول ، قم ، نشر جمال ، 1382 ش .

10 . رضوانی ، علی اصغر ، موعود شناسی و پاسخ به شبهات ، چاپ اول ، قم ، انتشارات مقدس جمکران ، 1384 ش .

11 . طاهری ، حبیب الله ، سیمای آفتاب ، چاپ پنجم ، قم ،  انتشارات زائر ( آستانه مقدسه ) ، 1387 ش .

12 . نقوی ، سید حسین ، حضرت مهدی 4از ظهور تا پیروزی ، چاپ اول ، قم ،‌کتابسرای اصفیاء ( نور الأصفیاء ) ، 1381 ش .

13 . جمعی از نویسندگان مجله حوزه ، چشم براه مهدی 4، چاپ سوم ، قم ، موسسه بوستان کتاب  قم ( انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی ) ، 1382 ش .

14.معاونت جامعه و نظام ( مدیریت سیاسی ) جامعه مدرسین حوزه علمیه قم ، قبیله حیله ، ویژه ماه مبارک رمضان ، 1429 ق .

 

[1]. بحارالانوار . ج 52. ص: 154

[2]. حضرت مهدی4 از ظهور تا پیروزی- ص 203 و 204  

[3]. همان ص: 204

[4].  بحار الأنوار  ج 52   ص 174

[5] . المفردات فی غریب القرآن، ص: 284

[6].المفردات فی غریب القرآن، ص: 885

[7] . کمال الدین و تمام النعمه ص: 297

[8] . الجمعه / 4

[9] . غریب القرآن، ص: 505

[10] . مجمع البحرین، ج‏3، ص: 373

[11] . منتهی الآمال ج2 . ص 667

[12] . هندوانه ابوجهل

[13]. منتهی الآمال . ج2 . ص: 655

[14] .همان ج2 . ص: 669

[15] .همان ج2 . ص: 672

[16] .همان ج2 . ص: 679

[17] . قبیله حیله . ص: 162 و 163 و 164

 



نظرات:

نام:
پست الکترونیکی:
متن یادداشت :
کد امنیتی :