wait لطفا صبر کنید

صفحه اصلی » مجله شماره 21 » مقالات
بازدید: 3015
0/0 (0)
دعای امام زمان عجّل الله تعالی فرجه الشریف برای افراد واثرات آن
 

بسم الله الرحمن الرحیم

سید حسین کاظمی

  1. دعا برای سلامتی ابوعبدالله بن صالح :

در کافى و ارشاد از على بن محمد از ابو عبد اللَّه بن صالح نقل شده که گفت: در یکى از سالها به بغداد رفتم، سپس از ناحیه مقدسه اجازه حرکت خواستم ولى اجازه داده نشد.

ناچار بیست و دو روز بعد از حرکت کاروان بسوى نهروان‏[1] در بغداد ماندم. آنگاه اجازه صادر گردید که روز چهارشنبه حرکت کنم، من هم حرکت نمودم در حالى که از رسیدن بکاروان مأیوس بودم. چون بنهروان رسیدم دیدم کاروان در آنجا توقف نموده، تا من شتر خود را علف دادم کاروان حرکت کرد و من هم با آنها عزیمت نمودم. چون حضرت براى من دعا کرده بود که سلامت باشم، هیچ گونه اتفاق سوئى برایم پدید نیامد و الحمد للَّه.[2]

  1. دعا برای شفا یافتن محمد بن یوسف :

در کافى و خرائج و ارشاد از على بن محمد از نصر بن صباح بلخى از محمد بن یوسف شاشى‏[3] نقل شده که گفت: ناسورى‏[4] از من بیرون آمد آن را باطباء نشان دادم و خرج زیاد نمودم ولى دوا در روى آن ناسور تأثیر نبخشید. پس نامه‏ بحضور امام نوشتم و از حضرت تقاضاى دعا کردم. در جواب مرقوم فرموده بود: « البسک اللَّه العافیة و جعلک معنا فی الدّنیا و الآخرة ؛ خداوند بتو سلامتى دهد و تو را در دنیا و آخرت با ما قرار دهد».

هنوز جمعه دیگر نرسیده بود که بهبودى یافتم و جاى آن ناسور مانند کف دستهایم صاف شد. من طبیبى از شیعیان را خواستم و ناسور را باو نشان دادم. گفت: از نظر طبى دوائى سراغ نداریم که آن را برطرف کرده باشد و مسلما سلامتى تو از جانب خداست![5].

  1. دعا برای برآورده شدن حاجات قاسم بن علاء و فرزند دارشدن وی :

سید بن طاوس در کتاب «فرج المهموم فی معرفة النجوم» با اسناد خود از محمد بن جریر طبرى‏[6] در کتاب «دلائل الامامة» از ابو المفضل شیبانى و او از شیخ کلینى روایت نموده که:

قاسم بن علا گفت: سه نامه در باره حوایج خود بامام زمان علیه السّلام نوشتم و عرضه داشته بودم که من مردى مسنّ هستم و هنوز صاحب فرزندى نشده‏ام.

حضرت جواب حوایج مرا دادند ولى در باره فرزندم جوابى نداده بود، باز نامه چهارمى نوشتم و استدعا کردم که در حق من دعا فرمایند تا خداوند فرزندى بمن روزى کند، حضرت در پاسخ ضمن جواب حاجات دیگرم مرقوم فرموده بود:    « اللّهم ارزقه ولدا ذکرا تقرّ به عینه و اجعل هذا الحمل الّذى له ولدا ذکرا ؛ پروردگارا! پسرى به وى روزى کن تا چشمش به او روشن گردد و آنچه را زنش بدان حامله است، پسر قرار بده».

موقعى که این جواب رسید من نمیدانستم که همسرم حامله است! از وى پرسیدم و او گفت آرى علت من مرتفع شده و چیزى نگذشت که پسرى آورد! این حدیث را حمیرى در قرب الاسناد نیز روایت کرده است.[7]

در کافى از قاسم بن علاء (یکى از وکلاى حضرت در آذربایجان) روایت شده که گفت: خدا چند فرزند بمن عنایت فرمود، موقع ولادت هر یک از آن ها نامه‏اى خدمت امام زمان (علیه السلام) مینوشتم و التماس دعا مینمودم ولى جوابى نمى‏آمد تا اینکه فرزندم «حسن» متولد گردید، طبق معمول نامه‏اى نوشتم و خواهش کردم در حق او دعا فرماید، از ناحیه مقدسه جواب آمد که: ما دعا کردیم و او میماند.[8]

  1. دعا برای حسن بن قاسم بن علاء (بعدازتوبه اش):

شیخ الطائفه در کتاب الغیبة، از شیخ مفید و حسین بن عبید اللَّه غضائرى از محمد بن احمد صفوانى نقل مى‏کند که گفت: قاسم بن علاء را دیدم که صد و هفده سال داشت، در هشتاد سالگى که دو چشمش سالم بود، بشرف ملاقات مولى امام على النقى و امام حسن عسکرى علیهما السلام رسیده، سپس بعد از هشتاد سالگى نابینا شد، آنگاه هفت روز پیش از وفاتش دوباره بینا گردید.

... پسرش حسن بن قاسم دائم الخمر و داماد ابو عبد اللَّه بن حمدون همدانى بود. ... سپس قاسم متوجه پسرش حسن شد و گفت: اى فرزند! هر مقام و مرتبه‏اى که خداوند بتو داده با شکر الهى قبول کن. حسن گفت: اى پدر! قبول کردم، قاسم گفت: چطور قبول میکنى؟ حسن گفت: هر طور که تو بمن فرمان دهى! قاسم گفت: من از تو میخواهم که از مى‏خوارى دست بردارى گفت: اى پدر! به آن کسى که تو نام او را بردى‏ سوگند که از خوردن شراب و اعمال دیگرى که تو نمیدانى دست برمی­دارم.

قاسم دست بسوى آسمان برداشت و سه بار گفت: خدایا فرمانبردارى خود را به حسن الهام کن و او را از نافرمانى خود دور گردان. پس کاغذى خواست و با دست خود وصیت نوشت. ... چون روز چهلم شد و فجر طالع گردید، قاسم وفات یافت،...بعد از مدتى کوتاه نامه‏اى که متضمن تسلیت بحسن بود، از ناحیه مقدسه امام صادر گشت و در آخر آن باین عبارت دعا فرموده بود: خداوند فرمانبردارى خود را بتو الهام فرماید و از نافرمانى خود بازدارد!. این همان دعائى بود که پدرش در باره او نموده بود! و در آخر نامه ی حضرت مرقوم بود که: ما پدرت را براى تو پیشوا و اعمال او را مثال و نمونه قرار دادیم.

سیّد بن طاوس در کتاب "فرج المهموم" بعد از نقل این داستان می­نویسد: ما آن را از یک نسخه بسیارعتیقه ازکتب قدیمى علماى خودمان نقل کردیم که شاید در زمان وکلاء حضرت(یعنى غیبت صغرى و پیش ازسال 329 هجرى)نوشته شده است.[9]

  1. دعا برای رفع اختلاف خانوادگی ابوغالب زراری :

شیخ درالغیبة می فرماید: این حکایت را جماعتى از علماء از ابو غالب احمد بن محمد بن سلیمان زرارى بطور اجازه براى من نقل کردند که گفت:

با مادر فرزندم که نخستین زن من بود، در اوائل جوانى که بیست سال کمتر داشتم ازدواج نمودم، مراسم عروسى من در منزل پدر زنم انجام گرفت، بعدًا نیز چندین سال همسرم در خانه پدرش بود و در این مدت سعى مى‏کردم که آنها اجازه دهند تا او را بخانه ی خود منتقل سازم، ولى آنها پاسخ مثبت به من نمی دادند.

در این مدت زنم از من باردار شد و دخترى آورد، بچه مدتى زنده بود و بعد فوت شد. من نه در وقت ولادت و نه در موقع فوت دخترم حاضر بودم و حتى او را هم ندیدم، زیرا میان من و بستگان همسرم آتش نفاق شعله‏ور بود. بعد از این واقعه صلح کردیم و آنها حاضر شدند که زنم را به خانه ی من بیاورند، اما وقتى به منزل آنها رفتم که زنم را بیاورم آنها بازهم از سپردن وى به من خوددارى کردند ، تا بر حسب تقدیر زنم در آن گیر و دار مجددًا باردار شد.

من براى چندمین بار از آنها خواستم که مطابق اصلاحى که نموده بودیم بگذارند اورا به خانه خود ببرم‏ ولى آنها امتناع ورزیدند و بدین گونه دوباره آتش نفاق میان ما زبانه کشید و من هم ناچار از نزد آنها رفتم، و در غیاب من باز دخترى متولد گردید و از آن تاریخ تا دو سال همچنان به حالت قهر بسر بردیم، سپس به بغداد آمدم.

در آن موقع رئیس شیعیان کوفه ابو جعفر محمد بن احمد زجوزجى بود که نسبت بمن حکم عمو و پدر داشت، نزد وى به بغداد رفتم و از وضع خودم و اختلافى که میان من و زنم و بستگان او بود، شکوه نمودم. ابو جعفر گفت: نامه‏اى به حضور امام زمان علیه السّلام بنویس و از حضرتش بخواه که براى کارت دعا فرماید.

من هم نامه‏اى نوشتم و شرح حالم و آنچه میان من و دشمنانم گذشته بود و امتناعى که آنها از سپردن زنم به من نموده بودند، در آن نگاشتم و آن را برداشته و به اتفاق ابو جعفر نزد محمد بن على شلمغانى بردیم، شلمغانى آن روزها میان ما شیعیان و حسین بن روح (رضى اللَّه عنه) واسطه بود و حسین بن روح هم آن موقع نائب خاص امام زمان علیه السّلام بود. ما نامه را به وى دادیم و خواهش کردیم که به پیشگاه حضرت تقدیم کند، او هم نامه را از من گرفت ولى چند روز جواب آن به تأخیر افتاد، سپس او را ملاقات نموده و گفتم: تأخیر جواب نامه موجب تأثر من شده، ولى او گفت: نه! متأثر مباش که من تأخیر جواب را به نفع تو میدانم. و با اشاره گفت: اگر جواب زود بیاید، بواسطه حسین بن روح‏[10] است و اگر دیر صادر شود بملاحظه‏اى است که خود صاحب الأمر دارد.

من هم برگشتم، بعد از اندک مدتى ابو جعفر زجوزجى مرا خواست وقتى نزد وى رفتم برگى از نامه‏اى درآورد و گفت: این جواب نامه ی تو است، اگر میخواهى آن را استنساخ کنى، استنساخ کن و آن را برگردان.

چون آن را گرفتم و خواندم دیدم نوشته است: کار مرد و زن را خداوند اصلاح فرمود. من آن را یادداشت کردم و ورقه را به وى پس دادم.

سپس به کوفه برگشتیم و خداوند آن زن را به بهترین وجه فرمانبردار من گردانید، سالها با هم بودیم، خداوند از وى فرزندانى بمن موهبت کرد، و با این که پیش آمدهاى ناگوارى برایش روى داد، به طورى که زنان دیگر تحمل آن را ندارند، بر خود هموار نمود، و از آن روز میان من و او و بستگانش یک کلمه ی بد، ردّ و بدل نشد تا آنکه زمانه میان ما جدائى انداخت و او مرد.[11]

 

  1. دعا برای فرزند دار شدن پدر شیخ صدوق :

على بن حسین بن موسى بن بابویه با دختر عمویش محمد بن موسى بن بابویه ازدواج کرد ولى از آن زن صاحب فرزند نشد، سپس نامه‏اى براى شیخ ابو القاسم حسین بن روح رضى اللَّه عنه نوشت که از حضرت صاحب علیه السّلام مسألت دارد تا در باره ی او دعا کند و خداوند اولاد فقیهى بوى روزى فرماید. در جواب او مرقوم بود: عن قریب کنیزى دیلمى خواهى گرفت، و از او صاحب دو فرزند فقیه میشوى.

ابن نوح گفت: ابو عبد اللَّه بن سوره حفظه اللَّه به من گفت: على بن بابویه سه پسر داشت، محمد (شیخ صدوق) و حسین که هر دو فقیهى ماهر در حفظ حدیث بودند، احادیثى که آنها حفظ داشتند، هیچ کس از دانشمندان قم حافظ نبودند، این دو، برادرى بنام حسن داشتند که نفر وسط و به عبادت و زهد اشتغال داشت و با مردم رفت وآمد نمی کرد و از فقه بى‏بهره بود.

ابن سوره میگفت: هر وقت ابو جعفر(صدوق) و ابو عبد اللَّه (حسین ) شروع بنقل روایت میکردند، مردم از قوه ی حافظه ی آنها متعجب می شدند و به آنها میگفتند: «این مقام اختصاصى را شما بر اثر دعاى امام زمان علیه السّلام یافته‏اید». این مطلب در میان اهل قم مشهور است.[12]

ابوعبد اللَّه حسین بن عبید اللَّه(غضائرى)می گفت: از ابو جعفر شیخ صدوق شنیدم می گفت:من با دعاى حضرت صاحب الامر(علیه السلام)متولد شده‏ام، و به این افتخار می کرد.[13]

شیخ صدوق رحمة اللَّه علیه می فرماید: هر وقت ابو جعفر محمد بن على اسود رضى اللَّه عنه مرا می دید که به مجلس درس استادم محمد بن حسن بن احمد بن ولید قمى رضى اللَّه عنه می روم، و می دید که به مطالعه ی کتب علمى وحفظ آنها رغبتى زیاد دارم، می گفت: براى توعجب نیست که چنین رغبتى به علم داشته باشى، زیرا تو به دعاى امام زمان (علیه السلام) متولد گشته‏اى.[14]

 شیخ درغیبت می نویسد: جماعتى از علماء این روایت را از خود صدوق نقل کرده‏اند که گفته است: موقعى که هنوز بیست سال نداشتم، مجلس درس تشکیل دادم، بسیار می شد که ابو جعفر محمد بن على اسود در مجلس درس من حاضر می گشت، و چون سرعت انتقال مرا در جواب دادن به مسائل حلال و حرام می دید، از کمى سن من بسیار تعجب می نمود، و می گفت عجبى نیست! زیرا تو به دعاى امام زمان علیه السّلام متولد شده‏اى![15]

  1. دعا برای ابراهیم بن مهزیار:

... ابراهیم مهزیار گفت: مدتى در خدمت حضرت توقف نمودم و از آن حضرت‏ حقایق روشن و احکام نورانى و لطائف و حکمت و نکات ممتازى که خداوند در سینه ی گهربارش به ودیعت نهاده بود، استفاده می نمودم، تا این که ترسیدم مبادا کسانى را که در اهواز بجاى گذارده‏ام، بواسطه تأخیر دیدار، آنها را از کف بدهم، از این رو از حضرت اجازه ی حرکت خواستم و به عرض رسانیدم: از دورى حضرتش، ناراحتى بسیار خواهم داشت و از محرومیت درک حضورش،اندوهگین می شوم.

حضرت دعاى خیرى که ان شاء اللَّه براى من و فرزندان و بستگانم ذخیره و حرزى خواهد بود، نمود. موقعى که آماده حرکت شدم و عزمم جزم شد به خدمتش رسیدم تا با حضرتش وداع کنم و تجدید عهد نمایم، و پولى که با خود داشتم و قریب پنجاه هزار درهم بود، تقدیم نمودم و خواهش کردم که بر من منت بگذارد و آن را بپذیرد، ولى او تبسمى کرد و فرمود:

اى ابو اسحاق! این وجه را هنگام مراجعت بوطن مصرف کن! زیرا سفرى طولانى و بیابانى وسیع در پیش دارى، از این که ما این وجه را نپذیرفتیم دلتنگ مباش زیرا ما از تو قدردانى نمودیم، و یادآورى و قبول منتى را که با فرض نگاهدارى در نزد ما، می باید از تو بنمائیم، کردیم. (یعنى: منتى که خواستى با قبول پولها بر تو بگذاریم و بعدها نیز از تو یادآورى بنمائیم، بدون پذیرفتن آن هم، خواهیم نمود).

خداوند آنچه را بتو ارزانى فرموده، مبارک گرداند، و هر چه عطا کرده باقى بدارد و بهترین ثواب احسان‏ کنندگان و ارج دارترین آثار فرمانبرداران را براى تو بنویسد چه که هر زیادتى مال اوست و باید از او گرفت. امیدوارم خداوند تو را با بهره کافى و سلامتى و خوشحالى به سوى دوستانت برگرداند، و راه را براى تو دشوار نسازد، و در یافتن راه سراسیمه ننماید، تو را بخدا می سپارم که ان شاء اللَّه در سایه لطف او هیچ گونه خطرى متوجه تو نگردد.[16]

 

  1. دعا برای شیخ مفید رَحِمَه الله :

احمد بن على بن ابى طالب طبرسى در کتاب «احتجاج» مى‏نویسد: مکتوبى در اواخر ماه صفر سال 410 (هجرى) از ناحیه مقدسه امام زمان علیه السّلام به شیخ مفید محمّد ابن محمّد بن نعمان قدس اللَّه روحه رسید، رساننده آن مکتوب، گفته است که آن را از ناحیه اى متصل به حجاز آورده، مضمون توقیع اینست:

این مکتوبى است براى برادر با ایمان و دوست رشید ابى عبد اللَّه محمّد بن محمّد بن نعمان، شیخ مفید ادام اللَّه اعزازه که از جمله پیمان هائى است که به ودیعت نهاده شده و از بندگان خدا اخذ گردیده است.

بسم اللَّه الرحمن الرحیم: سلام بر تو اى دوست مخلص در دین، که در اعتقاد به ما با علم و یقین امتیاز دارى. ما شکر وجود تو را به پیشگاه خداوندى که جز او خدائى نیست برده، و از ذات بی زوالش مسألت مینمائیم که رحمت پیاپى خود را بر آقا و مولى و پیغمبر ما محمّد و اولاد طاهرین او فرو فرستد، و به تو که پروردگار توفیقاتت را براى‏ یارى حق مستدام بدارد، و پاداش تو را با سخنانى که از جانب ما میگوئى با صداقت افزون گرداند، اعلام می داریم که:

به ما اجازه داده شده که تو را به شرافت مکاتبه مفتخر سازیم و موظف بداریم که آن چه بتو می نویسیم به دوستان ما که نزد تو میباشند برسانى. خداوند آنها را بطاعت خود عزیز بدارد و با حفظ و عنایات خود مشکلات آن ها را برطرف سازد.

خداوند تو را با امداد خود بر دشمنانش که از دینش بیرون رفته‏اند، پیروز گرداند و در رسانیدن به کسانى که اطمینان به آن ها دارى بطرزى که ان شاء اللَّه مى‏نویسیم عمل کن.

... هر مردى از شما باید به آن چه که به وسیله دوستى ما به آن تقرب می جست عمل کند، و از آن چه مقام او را پست میگرداند و خوش آیند ما نیست اجتناب نماید، زیرا خداوند به طور ناگهانى انسان را برانگیخته میکند؛ آنهم در وقتى که توبه، سودى به حال او ندارد و پشیمانى او را از کیفر ما نجات نمی دهد. خداوند تورا به رشد وکمال الهام بخشد و با لطف خود، به رحمت واسعه خود توفیق

دهد.[17]

  1. دعا برای شفا یافتن خضربن محمد:

در«خرایج» راوندى از احمد بن ابى روح روایت کرده که گفت: ابو الحسن خضر بن محمّد، اموالى به من داد که به بغداد بیاورم، به ناحیه ی مقدسه ی امام زمان علیه السّلام برسانم، و دستور داد که آن را به محمّد بن عثمان تسلیم کنم، و گفت: که از ناحیه مقدسه براى شفاى وى از بیمارى که بدان مبتلا بود التماس دعا نمایم و یک مسأله فقهى هم پرسیده بود. من به بغداد آمدم و نزد محمّد بن عثمان رفتم، ولى او از گرفتن آن مال امتناع ورزید و گفت: برو نزد ابو جعفر محمّد بن احمد که حضرت به وى امر فرموده آن را از تو بگیرد، و جواب سؤالى که داشته هم صادر شده است. چون نزد ابو جعفر محمّد بن احمد رفتم و مال را به او سپردم، توقیعى بیرون آورد و به من داد که نوشته بود:

بسم اللَّه الرحمن الرحیم.خواهش کرده‏اى براى بهبودى تو دعا کنیم؛خداوند تو را شفا داد، و آفتها را از تو دور کرد، و ناخوشى که به واسطه حرارت‏ درخود مى‏یابى از تو برطرف ساخت، اینک تو شفا یافته‏اى و بدنت سالم است.[18]

 



[1].  نهروان- بلوک وسیعى واقع در پائین بغداد از سمت مشرق« تامرا» تا« واسط» و مشتمل بر چند شهر متوسط از قبیل اسکاف، جرجرایا، صافیه، دیرقنى و غیره بوده است.( مراصد)

[2] .مهدی موعود (ترجمه51-53بحارالأنوار)،ص602.

[3]. شاش، قریه‏اى از رى، و شهر بزرگ و نزهى در ما وراء النهر بوده است( مراصد)

[4]. نواسیر و ناسور، رگ شکافته‏ای است که داخل آن فاسد گردیده و خود یکنوع بیمارى است که در اطراف تهیگاه انسان( مقعد) پدید مى‏آید.

[5] . مهدی موعود،ص602-603.

[6] . مقصود محمد بن جریر طبرى شیعى مؤلف کتاب« دلائل الامامه» است.

[7] . مهدی موعود،ص610-611.

[8] . همان،ص619.

[9] . همان،ص624-629(فقط عبارات مربوط به بحث آورده شده است).

[10] . در روایت دیگرى که شیخ در کتاب الغیبة نزدیک به همین مضمون نقل میکند، نوشته است: حسین بن روح در آن موقع در زندان مقتدر خلیفه عباسى بوده و کارهاى او را شلمغانى انجام میداده است. چنان که در صفحه ی بعد می خوانید: شلمغانى از موقعیت خود در غیاب حسین بن روح سوء استفاده کرد، و سرانجام از جاده حقیقت منحرف گردید.(به نقل:مهدی موعود،پاورقی،ص634).

[11] . همان،ص633-635.

[12] . مهدی موعود، ص637-638.

[13] . همان،ص615.

[14] .همان،ص654.

[15] . همان،ص654.

[16] . همان،ص769-770.

[17] . همان،ص1246- 1248.

[18] . همان،ص1262- 1263.

 

 



نظرات:

نام:
پست الکترونیکی:
متن یادداشت :
کد امنیتی :