wait لطفا صبر کنید

صفحه اصلی » مجله شماره 14 » مقالات
بازدید: 5431
0/0 (1)
بررسی واژه‌ها و لغات دعای عهد
 

نگارنده : حجت ا... رجبی

  و مفردات می‌گوید: اله الهاً تحیّر پس اگر آن را از اله به معنای تحیر بگیریم خدا را از آن جهت اله گویند که عقول در درک ذات او متحیر است واگر از اله به معنی عبادت بگیریم از آن جهت اله گوئیم که او معبود است.

 

مقدّمه

یکی از مهمترین اصولی که در فهم معنای متون و جملات باید مورد توجّه قرار گیرد تا مراد متکلّم و گوینده به طور کامل مشخص گردد، بررسی لغات و واژه‌های به کار رفته در آن متون و جملات از منابع معتبر، می‌باشد. مخصوصاً‌ متون دینی و روایی که از اهمیت فراوانی در باورها و اعتقادات مردم برخوردارند و برای پی بردن به معانی و مفاهیم بسیار عمیق این متون و فهم معارف بسیار عمیق و پرارزشی که با سرنوشت ما انسانها ارتباط مستقیم دارند، چاره‌ای جز بررسی دقیق ریشه کلمات و تسلّط به علم صرف و نحو، وجود ندارد.

یکی از این متون بسیار باارزش و پرمحتوا که در قالب دعا از طریق معصوم به دست ما رسیده دعای عهد می‌باشد که دارای معارف بسیار عمیق می‌باشد و ما در این مقاله به بررسی ریشه اصلی کلمات و واژه‌های آن پرداختیم و امیدواریم که این تحفه ناچیز مورد قبول صاحب این دعای شریف قرار بگیرد.

 

اللّهم: اصل آن یا اله است. حرف نداء از اولش حذف شده و میم مشدد در آخر جای آن را گرفته است و الله علم خداوند تبارک و تعالی است. بعضی می‌گویند اصل آن اله است. همزه اش حذف شده و الف و لام بر آن اضافه گشته و لام در لام ادغام گردیده است. اله: به معنای معبود می‌باشد که مصدرش به معنی عبادت و حیرت آمده و اله مثل فعال مصدر به معنی مفعول مألوه است. قاموس گوید: أله یأله: عبد

و مفردات می‌گوید: اله الهاً تحیّر پس اگر آن را از اله به معنای تحیر بگیریم خدا را از آن جهت اله گویند که عقول در درک ذات او متحیر است واگر از اله به معنی عبادت بگیریم از آن جهت اله گوئیم که او معبود است.

در معجم الوسیط در مورد  "الإله" نوشته : کُلُّ ما  أتُّخِذَ معبوداً ؛ هرآنچه بعنوان معبود إتخاذ گردد.

ربّ: به معنی تربیت کردن: رب الصبی رباً: رباه حتی ادرک یعنی بچه را تربیت کرد تا به رشد رسید (اقرب الموارد) و اطلاق آن بر فاعل یعنی مربّی به طور استعاره است.

النور: در تعریف نور گفته اند: النور: الضوء و هو خلاف الظلمه راغب گوید: ضوء منتشری که بردیدن کمک کند اقرب الموارد گوید: آنچه چیز‌ها را آشکار می‌کند.

العظیم: عِظَم بر وزن عنب: بزرگی خلاف صغر. راغب گوید: اصل آن از کبر عظمه (استخوانش بزرگ شد) است سپس به طور استعاره به هر بزرگ گفته شده محسوس باشد یا معقول عین باشد یا معنی. عظیم اسماء‌ حسنی است و مراد از آن قهراً عظمت واقعی و معنوی است نه مثل عظمت جسم

الکرسی: سریر، تخت راغب گفته: کرسی در تعریف عامه اسم چیزی است که بر آن می‌نشینند و در قاموس و اقرب می‌گوید: کرسی بضم و کسر کاف و معنی سریر است.

الرفیع: صفت از ریشه رفع بمعنی بالا بردن

بحر: دریا، آب و سیع در قاموس گوید: البحر الماء الکثیر و راغب گوید: آن در اصل هر محل وسیعی است که شامل آب زیاد باشد و به اعتبار سعه در معنای دیگر نیز به کار رفته است. ابن اثیر می نویسد: سمی البحر بحراً لسَعَتِه و تبحر فی العلم أی إتَّسع.

المسجور: اسم مفعول از ریشه سجر گرفته شده به معنای افروختن آتش و پر کردن آمده بحر مسجور یعنی دریای گداخته و مملو

 منزل: اسم فاعل از ریشه نزل به معنای فرود آمدن می‌باشد چنانکه در مفردات و مصباح و اقرب گفته است النزول فی الاصل: هو الخطاطٌ من علو

کتابی بود که به صورت الواح بر حضرت موسی بن عمران نازل گردید. الکتاب المنزل علی موسی

الانجیل: معجم الوسیط می‌نویسد: این لفظ کلمه ای یونانی می‌باشد و معنایش بشارت است. و کتابی که از جانب خدا بر عیسی 7 نازل گردید.

الزبور: مجمع می‌نویسد هر کتاب حکمت را زبور گویند و صحاح و قاموس و اقرب مطلق کتاب گفته‌اند و راغب می‌گوید هر کتابی که با حروف درشت باشد زبور گویند. لسان العرب می نویسد : الزِّبر :الکتابة و زبر الکتابَ یَزبُرُه زَبراً کتبه و الزِّبر: الکتاب و الجمع زُبُور، وقد غلب الزبور علی صحف داود.

الظل: سایه. گویند ظل اللیل و ظل الجنة هر موضوعی که آفتاب بدان نرسیده ظل گویند.

و الحرور: باد گرم حرور را حرارت آفتاب نیز گفته اند (مفردات و مجمع)

القرآن: این لفظ در اصل مصدر است به معنی خواندن سپس قرآن علم است بر کتابی که بر حضرت رسول (ص) نازل شده به اعتبار آن که خواندنی است و آن مصدر است از برای مفعول (مقرّو) است.

الملائکة: جمع ملک و اکثر علماء معتقدند که آن از الوک مشتق است و الوک به معنی رسالت است (مجمع) در صحاح از کسائی نقل شده: اصل ملک مألک است. از الوک بمعنی رسالت سپس لام به جای همزه آمده و ملأک شده و آنگاه همزه در اثر کثرت استعمال حذف شده و ملک گشته است.

المقربین: اسم مفعول از ریشه قرب به معنای نزدیک و آن به تصریح راغب اصفهانی چند قسم است. قرب مکانی، زمانی، نسبی، مقام و منزلت

الانبیاء: جمع نبی بر وزن فعیل اگر به معنی فاعل باشد معناش خبر دهنده است و اگر به معنی مفعول باشد معناش خبر داده شده است در صحاح و قاموس و مصباح و اقرب الموارد المخبر عن الله معنی کرده اند.

المرسلین: جمع مرسل و مرسل اسم مفعول از ریشه رسل می‌باشد. در اصل به معنی برخاسن با تأنی است و رسول به معنای برخاسته از همان است در اقرب گوید: رسول اسم است به معنی رسالت و اصل آن مصدر است و نیز به معنای مرسل و فرستاده شده است.

خلاصه آن که رسول در اصل مصدر و در اطلاق قرآن به معنی فرستاده و پیام‌آور است.

أسألک: فعل مضارع از ریشه سأل به معنی طلب، خواستن

وجه: چهره، روی، صورت

المنیر: معجم الوسیط چنین معرفی میکند المنیر مرسل النور و الواضح البین

ملک: المنجد می‌نویسد ج املاک و ملوک ما یملکه الانسان یتصرف به

القدیم: به معنی دیرین مقابل تازه قدیم آن است که زمانی بر آن گذشته باشد نه چیزی که اول ندارد راغب می‌گوید در قرآن و در آثار صحیحه لفظ قدیم در وصف  خدا نیامده است ولی متکلمین آن را در وصف خدا به کار برده اند.

حی: در صحاح  گوید: حیاة ضد موت وحی  ضد میت است.

قیوم: اصل قیوم قیووم است ماء اول به یاء قلب شده و ادغام گردیده است. لفظ قیوم مبالغه و نماینده قیمومیت تام خداوند بر خلق است پس قیوم یعنی قائم به تدبیر خلق.

اسم: از ریشه وسم به معنای علامت گذاشتن، وسم الشیء وسماً یعنی او را علامت گذاری کرد وعلامت را سمة می‌گویند.

أشْرَقَتْ: فعل ماضی از ریشه «شَرَقَ» و شروق طلوع آفتاب: اشراق: روشن شدن

السّماوات: جمع سماء که اصل آن از سمو به معنی رفعت و بلند است راغب می‌گوید: سماء هر چیز بالای آن است و به قول صحاح مذکر و مونث هردو می‌آید. ولی به عقیده قاموس و اقرب و  مفردات مونث است و گاهی مذکر هم می‌آید.لسان العرب می نویسد: سما: السُّموّ : الإرتفاع و العلوّ تقول منه سَمَوتُ و سَمَیتُ مثل عَلَوتُ و عَلَیتُ .

و الأرضون: جمع ارض یعنی زمین

یصلح: از ریشه صلح و صلاح یعنی شایسته شدن، خوب شدن و آن ضد فساد است. صلح الشیء صلاحا: ضد فَسَدَ

اوّلون: جمع اول مقابل آخر و آن وصف است مفردات می‌نویسد: و قال الخلیل تأسیسُهُ من همزه و واو و لام فیکون فعل و قد قیل من واوین و و لام فیکون افعل و الاول افصح لقلّة وجود ما فاءُهُ و عینُهُ حرف واحد

آخرون: جمع آخر یقابل به الوحد، غیر، دیگری

محیی: اسم فاعل از ثلاثی مزید باب افعال به معنای زنده کننده

موتی: جمع میت از ریشه موت بمعنی مرده

میت: اسم فاعل از ریشه موت بمعنی میراننده

احیاء: جمع حی به معنای زندگان

بلّغ: فعل امر مفرد مذکر مخاطب از ریشه بلوغ و بلاغ یعنی رسیدن به التهاب و مقصد اعم از آن که مکان باشد یا زمان یا امری معین و گاهی نزدیک شدن به مقصد مراد باشد هرچند به آخر آن نرسد

مولا: از ریشه ولی یلی وَلْیْ گرفته شده به معنای سرپرست، مالک، عبد، صدیق، غلام.

امام: پیشوا: راغب می‌نویسد امام آن استکه از وی پیروی و به وی اقتدا شود خواه انسان: باشد یا کتاب یا غیر آن حق باشد یا باطل جمع آن ائمة است. در اصل امام به ریسمانی گفته می‌شود که بنّابه به دیواری می‌کشد تا بنا کند.

هادی: اسم فاعل به معنای هدایت ارشاد و راهنمایی است از روی لطف وخیر خواهی در صحاح و قاموس در معنای (هُدی) گفته: الهُدَی الرشاد و الدلاله

المهدی: اسم مفعول که در اصل مهدوی بوده آن گاه واو قلب به یاء‌ شده و در هم ادغام شده است از ریشه هدی گرفته شده

القائم: اسم فاعل از ریشه قیام که معنای متعددی دارد و معنای اولی که در قاموس و غیره گفته اند بر خاستن ضد نشستن است

صلوات: جمه صلاة که در مجمع فرموده آن در لغت بمعنی دعاست و راغب گفته بیشتر اهل لغت آن را بمعنی دعا تبریک و تمجید استعمال کرده‌اند.

آباء: جمع اب. الاب الوالد و سمی کل من کان سببا فی ایجاد شیء‌ او صلاحه او ظهور اباً.

طاهرین: جمع طاهر اسم فاعل از ریشه طهر بمعنی پاکی ارباب لغت گفته اند: طهر طهراً و طهوراً و طهارةً ضد نجس

جمیع: از ریشه جمع به معنای گرد آوردن و جمیع برای تأکید اجماع است

مؤمنین: اسم فاعل جمع مذکر سالم از ریشه أمن به معنای ایمنی و آرامش قلب است، المومنات جمع مونث سالم است

مشارق: جمع مشرق اسم مکان یعنی محل طلوع

مغارب: جمع مغرب یعنی محل غروب از ریشه غرب بمعنی دور شدن و غروب آفتاب و غیره را به علت دور شدن از افق و پنهان شده غروب گفته اند.

سهل: اسم به معنای همواری و آسانی

جبل: اسم به معنای کوه

بر: اسم به معنای خشکی

زنة: از ریشه وزن به معنای معرفت قدر شیء یقال وَزَنْتُهُ وزناً و زنةً و المتعارف فی الوزن عند العامه ما یقدّر بالقسط و القَبّان

عرش: در لغت به معنای تخت حکومت می‌باشد و معنای اصل آن رفع است راغب گوید: عرش در اصل خانه سقف دار است و جمع آن عروش است و محل جلوس سلطان به اعتبار علو عرش نامیده می‌شود.

مداد: مصدر از ریشه مَدَّه مدّالشیئ زاد فیه مَدَّدَ الشیئ بسطَهُ و طوَّله

کلمات: جمع کلمه از ریشه کلم: راغب می‌گوید: کلام تاثیری است که با چشم یا گوش درک شود منطوق انسان را از آن جهت کلمه و کلام می‌گویند که در اذهان اثر می‌گذارند به واسطه دلالت بر معانی خود.

احصاهُ: فعل ماضی از ثلاثی مزید باب افعال از ریشه حَصَیَ أحْصَی الشَیئ عرف قدره و یقال أحصی الکتاب: حفظه احصاء: اتمام شمارش اجسام به کار می‌رود.

راغب می گوید عرب در شمردن از سنگریزه استفاده می‌کرد لذا شمردن را احصاء گفته‌اند.

علم: مصدر به معنای دانستن ـ دانش

احاط: فعل ماضی از ثلاثی مزید باب افعال از ریشه حوط: به معنای فرا گرفتن راغب گوید حائط دیواری است که مکان مخصوصی را فرا گیرد و احاطه در اجسام به کار می‌رود.

کتاب: کتب و کتابة بمعنی نوشتن بعضی کتابت را اسم گفته اند. این لفظ در اصل بمعنی جمع است و کتبتُ القِربة یعنی مشک را دوختم که عبارت اخری جمع کردن دو چرم بوسیله دوختن است. و در تعبیر راغب ضم ادیم الی ادیم بالخیاطه و در متعارف نوشتن را کتابت گویند زیرا که حروف بعضی با بعضی جمع می‌شوند.

اجدد: فعل مضارع از ثلاثی مزید باب تفعیل از ریشه (جدد) جَدَّدَ الشیئ ای صیّره جدیداً و یقال جدّد العهد

صبیحة: بمعنی الصّباح و صبح اول وقت پیدا شدن سرخی آفتاب در افق است.

یوم: زمانی که مقدارش از طلوع خورشید تا غروبش می‌باشد

عشت: فعل ماضی از ثلاثی مجرد از ریشه عیش به معنای زندگی

عهد: نگهداری و مراعات پی در پی در شیء پیمان را از آن جهت عهد گویند که مراعات آن لازم است.

عقد: بستن و گره زدن راغب گفته جمع کردن اطراف شیئ است.

بیعت: مصدر به معنای متولی کردن وعقد تولیت است. طبرسی می‌گوید: بیعت دست به هم دادن برای فروختن  و بیت دست به هم دادن برای ایجاب طاعت است.

عنق: گردن در اقرب الموارد گفته: عنق محل اتصال سر به بدن است.

لا أحُولُ: فعل مضارع ثلاثی مجرد از ریشه حول به معنای تغیّر و انفصال راغب گوید اثل حول تغیّر شیء و انفصال آن از دیگری است.

لا ازول: فعل مضارع از ثلاثی مجرّد از ریشة زوال به معنای از بین رفتن و انتقال از محل قاموس می‌گوید الزوال: الذهاب و الاستحالة.

ابداً: همیشه و پیوسته راغب در مفردات گوید ابد زمان مستمری است که قطع نمی‌شود.

اجعلنی: فعل امر از ثلاثی مجرد از ریشه جعل به معنای قرار دادن

انصار: جمع مکسر ناصر از ریشه نصر به معنی یاری کرد

اعوانه: جمع مکسر عاون و اسم فاعل از ریشه عون به معنای یاری کردن

الذابین: جمع مذکر سالم از ریشه ذبّ به معنای حمایت و دفاع کردن؛ ذبَّ عنه : از او حمایت ودفاع کرد.

المسارعین: جمع مذکر سالم اسم فاعل از ریشه «سرع» سرعت بمعنی شتاب است

قضاء: قضاء در اصل بمعنی فیصله دادن به امر است قولی باشد یا فعلی از خدا باشد یا از بشر قاموس آن را حکم، صنع، حتم و بیان معنی کرده است.

حوائج: جمع مکسر حاجت به معنای نیاز، راغب گوید: حاجت نیازی به شیئ است دوست داشتن آن

ممتثلین: جمع مذکر سالم و اسم فاعل امتثل الامر: فرمانبرداری کرد او را

الأوامر: جمع مکسر امر به معنای دستور، فرمان حکم

محاسن: جمع مذکر سالم، اسم فاعل از ریشه حمی: حمی الشی حمیا و حمایةً نگاه داشت آن را و حمایت کرد.

السابقین: جمع مذکر سالم، از ریشه سبق به معنای پیشی گرفت و درگذشت

ارادته: مصدر ثلاثی مزید باب افعال از ریشه «رَدْدْ» به معنای خواستن

مستشهدین: اسم مفعول و جمع مذکر سالم از ریشه شهد به معنای شهادت طلبان

الموت: مرگ

حتماً: واجب، قطعی

مقضیاً: اسم مفعول که در اصل مقضوی بوده است واو قلب به یاء‌ شده و دریاء بعدی ادغام گردیده است معنایش گذشت

اخرجنی: فعل امر از ثلاثی مزید باب افعال خروج بیرون شدن آشکار شدن

قبر: در قاموس و اقرب گفته: مقرّ المیت، مدفن انسان

مؤتزراً: اسم فاعل از ثلاثی مزید از ریشه أزر

کفن: از ریشه کفن به معنای پنهان کردن و پوشانیدن

شاهراً: اسم فاعل از ریشه شَهَرَ به معنای آشکار کرد شهر الیف و شهّر: برکشید شمشیر را از نیام

سیف: شمشیر

ملبیاً: اسم فاعل از ثلاثی مزید باب تفعیل از ریشه لبی لَبَّی الرجل: لبیک گفت، اجابت کرد.

دعوة: مصدر از ریشه دعی یدعو به معنای خواند

حاضر: اسم فاعل از ریشه حضر ضد غایب

الرشیدة: مؤنث رشید و صفت می‌باشد به معنای راه یافته، راست کردار، و نیک ماهر

الغرة: سفیدی پیشانی است. برگزیده هرچیزی، شریف و محترم قوم، شب اول ماه، غرة الشیئ: آغاز هرچیز

الحمیدة: مونث حمید: ستوده، عاقبت به خیر

و اکْحُل: فعل امر از ثلاثی مزید باب افعال از ریشه کحل العین کحلاً: سرمه کشید چشم را

ناظری: اسم فاعل بمعنی نظر کننده، دیدگان

عجّل: فعل امر از ثلاثی مزید باب تفعیل بمعنی شتاب نما

فرج: گشایش فرج الشیئ فرجاً: باز کرد آن را و گشاد

سهِّل: فعل امر از ثلاثی مزید باب تفعل از ریشه سَهُلَ: نرم گردید و آسان شد

مَخْرَجَهُ: اسم مکان به معنای محل خروج

أوسع: فعل امر از ثلاثی مزید باب افعال از ریشه وسع به معنای فراخ و گشاد شد

مَنْهَجَهُ: راه آشکار

والسْلُکْ: فعل امر از ثلاثی مزید باب افعال از ریشه سلک

محجَّتَه: اسم مکان به معنای مکانی که در آنجا حجّت آورند بر یکدیگر. وسط راه

أنفذ: فعل امر از ثلاثی مزید باب افعال از ریشه نفذ نفذ الشیئ نفذا و نفوذا گذشت آن چیزی از چیزی و رها شد از آن

واشدد: فعل امر از ثلاثی مزید باب تفعیل از ریشه شد بمعنی محکم بستن است

أزره: نیرو محکمی

وأعمر: فعل امر ثلاثی مجرد، از ریشه عمر: عمارت بمعنی آباد کردن است

الحق: ثابت، صد باطل. راغب گوید: اصل حق بمعنی مطابقت و موافقت است

ظهر: فعل ماضی از ظهور به معنای آشکار شد

الفساد: تباه شدن

کسبت: فعل ماضی به معنای کسب در آنچه برای شخص یا برای خود یا دیگری می‌کند به کار می‌رود

أظهر: فعل امر از ثلاثی مجرد از ریشه ظهور به معنای آشکار کن

ولیّ: صفت مشبهه از ریشه وَلْیْ بر وزن فَلْسْ به معنای نزدیکی و قرب چنانکه در صحاح و مصباح و قاموس گفته شده است

نبی: صفت مشبهه که در اصل نبیء است همزه آن مبدل به یاء شده و ادغام گردیده است اگر بمعنی فاعل باشد معنایش خبر دهنده و اگر بمعنی مفعول باشد معنایش خبر داده شده است

المسمی: اسم مفعول از ریشه سمو به معنای نام گذاشتن المسمّی: نامیده شده

لایظفر: فعل مضارع نفی از ریشه ظفر به معنای چیره گشتن ـ غالب شدن

باطل: از ریشه بطل در اقرب الموارد آمده بطل: فَسَدَ او سقط حکمه و ذهب ضیاعاً و خسراً باطل: ناحق

مزّقه: فعل ماضی ثلاثی مزید از باب تفعیل مرق و تمزیق بمعنی پاره کردن و متلاشی کردن

یحقَّ: غلبه کرد

مفزعا: اسم مکان به معنای پناهگاه

مظلوم: اسم مفعول به معنای ظلم گردیده شده

عباد: جمع مکسر عبد مطیع بنده: از مجمع نقل شده که او را در اثر ذلت و انقیاد عبد گویند.

ناصراً: اسم فاعل از ریشه نصرت بمعنی یاری کننده

لا یجد: فعل مضارع منفی از ریشه وجد به معنای یافت

عُطّلَ: فعل ماضی مجهول از ثلاثی مزید باب تفعیل بمعنی خالی شد در اقرب الموارد آمده: عطل الرجل من الامال و الادب: خلا

احکام: جمع مکسر حکم بمعنی منع برای اصلاح و قضاوت قضاوت  در حقیقت منع از فساد و برای اصلاح است

مشیداً: اسم فاعل از ثلاثی مجرد باب تفعیل راغب گوید: شیّد قواعده یعنی پایه‌های آن را محکم کرد گوئی با گچ بنا کرده. مشید گچ کاری کردن

ورد: وارد شد، رسید بدانجا

أعلام: جمع مکسر علم به معنای نشانه ها

سنن: جمع مکسر سنت به معنای طریقه رویه

حَصَّنْتَ: فعل ماضی از ثلاثی مزید باب تفعیل از ریشه حصن به معنای قلعه سپس به طور مجاز چنانکه راغب گوید در هر تحفّظ و نگه داشتن به کار می‌رود.

باس: سختی، ناپسند و همچنین معنی عذاب خوف قدرت و سختی جنگ آمده است. (اقرب) الموارد

المعتدین: اسم فاعل، جمع مذکر سالم از ریشه عدو بمعنای تجاوز گران

سرّ:  سرّه سروراً سراً، شاد کرد او را

محمداً: اسم مفعول از ثلاثی مزید باب تفعیل راغب گوید: محمد آن است که خصال پسندیده‌اش بسیار باشد جوهری می‌گوید: المحمد: الذی کثرت خصاله المحموده

تبع: تبع و اتباع بمعنی پیروی است خواه به طور معنوی و اطاعت باشد و خواه به طور محسوس و دنبال کردن

استکانت: مصدر ثلاثی مزید باب افتعال در اصل استکوان بوده که واو آن حذف شده و به آخرش تاء اضافه گردیده

اکشف: فعل امر از ثلاثی مزید باب افعال از ریشه کشف بمعنی اظهار وازاله

الغمه: در اقرب الموارد می‌نویسد: امر غمّةٌ ای مبهَمٌ و متلبسٌ البته به معنای حزن و شدّت هم آمده است

الامة: از ریشه ام گرفته شده و ام در لغت به معنای قصد است و امت به کسانی گفته می‌شود که قصد مشترک دارند و راغب می‌گوید امّت هر جماعتی است که یک چیز مثل دین یا زبان یا مکان آن‌ها را جمع کنید.

حضور: مصد ربه معنای ضد غایب شدن

ظهور: مصدر از ماده ظهر یظهر: به معنای آشکار شدن

غلبه: بالارفتن

یرون: فعل مضارع از ریشه رای به معنای یرون می‌بینند

بعیداً: صفت مشبهه از ریشه بُعد به معنای دوری

نراه: فعل مضارع از ریشه رای به معنی دیدن نری می‌بینیم

قریباً: صفت مشبهه بروزن فعیل به معنای نزدیک

رحمت: مصدر از ریشه رحم

ارحم: اسم تفضیل از ریشه رحم رَحِمَهُ رحمة و مرحمةً شفقت و مهربانی کرده او را بخشید گناه او را

الراحمین: جمع مذکر سالم، اسم فاعل از ریشه رحم، به معنای شفقت و مهربانی.

فهرست منابع

  1. اقراب الموارد، شرتونی
  2. المنجد، لوییس معلوف، ترجمة‌ قاسم بوستانی، انتشارات الوفاء چاپ سوم بهار 1387
  3. قاموس اللغة، فیروزآبادی،‌ المطبعة المصریه، چاپ سوم 1352 هـ.ق
  4. قاموس قرآن، قریشی،‌ علی اکبر، انتشارات دارالکتب الاسلامیه، چاپ هشتم، بهار 1387
  5. لسان العرب، ابن‌منظور افریقی مصری، انتشارات دارصادر، بیروت ـ‌ لبنان.
  6. مجمع البحرین، طریحی، فخرالدین،‌ انتشارات مرتضوی، چاپ سوم، شهریور1362.
  7. معجم الوسیط (ابراهیم مصطفی: احمد حسن الزّیات، حامد عبد القادر، محمد علی النجار) انتشارات المکتبة الاسلامیه. استانبول ـ‌ ترکیه.
  8. ‌مفردات الفاظ القرآن، راغب اصفهانی، تحقیق صفوان عدنان داودی، انتشارات دارالقلم طبع اول 1416هـ.ق

9 .نهایه، ابن‌اثیر، انتشارات موسسّه اسماعیلیان ـ‌ قم ـ‌ ایران ـ‌ چاپ چهارم تابستان 1364هـ.ش.

 

 



نظرات:

نام:
پست الکترونیکی:
متن یادداشت :
کد امنیتی :