wait لطفا صبر کنید

صفحه اصلی » مجله شماره 14 » مقالات
بازدید: 2330
5/0 (4)
بداء از دیدگاه شیعه و بررسی آن در مورد علائم ظهور حضرت مهدی ع (ش2 : ادامه شماره قبل)
 

نگارنده  : حسین رضایی شریف آبادی

 

گروهی از صاحب نظران وقوع بداء را در لوح محو و اثبات دانسته اند ولی پاره ای از ادله، نافی این تحلیل است : چه این که وقوع بداء یا مختصّ به غیر نبیّ اعظم و ائمه اطهار  است ، یا…

تحلیل عقلی و فلسفی بداء
گروهی بر این باورند که بداء و طرح آن از مستقلات عقلی نبوده و فهم و اثبات آن در گرو نقل است و در این واقعیت با معاد جسمانی و معراج جسمانی از یک دست به شمار می رود زیرا برآورد ظاهر عقل مانع از قبول چنین اصلی است ، و از سویی ظاهر عقل مقام واجب الوجود را اعلا از پذیرش چنین اصلی می داند. با این فرض در صدد هستیم تا با بیان عقلی به تحلیل بداء بپردازیم :
از آیات و روایات چنین برداشت می شود که علم حق تعالی به جزییات ، پیش از ایجاد اشیاء متحقق بوده و با ایجاد اشیاء تغییری در علم ذاتی او رخ نداده است.
با توجه به اینکه ملاصدرا با اندیشه اصالت الوجود، در بسیاری از مسائل دارای توجیه عقلی مناسبی می باشد در این مورد هم پس از تبیین منزلت مقام واجب الوجود در نظام آفرینش بیان می دارد : مقام علمی او هویدا در تمام شئونات است و حق تعالی در مقام بساطت ، عالم به جزییات پیش از ایجاد و پس از ایجاد ، به صورت واحد است.
از سویی ادّله نقلی علم گویای نوع دیگری از علم برای ذات واجب است : علم فعلی، و مظاهر آن در صحیفه های الهی منتقش میگردد ، و در بررسی عرف اخبار به دو صحیفه بر میخوریم :
• لوح محفوظ
• لوح محو و اثبات.
در کنار این دو اصطلاح ، با کتاب مکنون و امّ الکتاب نیز مواجه میشویم ، ولی کتاب الهی گویای یکسانی آنها با لوح محفوظ است ، در آیات الهی چنین میخوانیم :  انّا جعلناهُ قرآناً عربیّاً لعلکم تَعقلون * و انه فی أمّ الکتاب لَدَینا لعلی حکیم  ،  بل هو قرآن مجید * فی لوح محفوظ . 
پس اساس صحبت ما در این دو کتاب است . گروهی از صاحب نظران وقوع بداء را در لوح محو و اثبات دانسته اند ولی پاره ای از ادله، نافی این تحلیل است : چه این که وقوع بداء یا مختصّ به غیر نبیّ اعظم و ائمه اطهار  است ، یا در تمام انسانها و افراد مذکور جاری است. فرض اول منافی پاره ای از مأثورات و روایات است ، پس فرض دوم مسلم است، حال آن که فرض ثبوتی بداء در لوح محو و اثبات با این تعمیم تطابق ندارد.
یعنی اگر وقوع بداء نسبت به ائمه اطهار  در مقام لوح محو و اثبات باشد، مفهومش این است که مرتبه این لوح در مقامی ما فوق آنها مفروض گردیده ، حال آن که این فرض نه تنها در لوح محو و اثبات جاری نیست، بلکه در لوح محفوظ نیز غیر جاری است ، چه در روایات مأثور چنین آمده :
 « ان الله تعالی خلقنی وخلق علیّاً و الحسن و الحسین من نور قدسه، فلما اراد ان یُنشئ خلقه فتق نوری ، و خلق منه السماوات و الارض ، و انّا « والله » اجلٌ من السماوات و الارض، فتق نور علیّ و خلق منه العرش و الکرسی، و علیّ « و الله » اجلّ من العرش و الکرسی ، فتق نور الحسن و خلق منه الحور و العین و الملائکة و الحسن « والله » اجلّ من الحور و العین و الملائکة و فتق نور الحسین و خلق منه اللوح و القلم ، و الحسین « و الله » اجلّ من اللوح و القلم ، فعند ذلک لظلمت المشارق و المغارب ».
 « لَمَّا خَلَقَ اللَّهُ آدَمَ وَ نَفَخَ فِیهِ مِنْ رُوحِهِ الْتَفَتَ آدَمُ یَمْنَةَ الْعَرْشِ فَإِذَا خَمْسَةُ أَشْبَاحٍ فَقَالَ یَا رَبِّ هَلْ خَلَقْتَ قَبْلِی مِنَ الْبَشَرِ أَحَداً قَالَ لَا . قَالَ × فَمَنْ هَؤُلَاءِ الَّذِینَ أَرَى أَسْمَاءَهُمْ فَقَالَ هَؤُلَاءِ خَمْسَةٌ مِنْ وُلْدِکَ لَوْلَاهُمْ مَا خَلَقْتُکَ وَ لَا خَلَقْتُ الْجَنَّةَ وَ لَا النَّارَ وَ لَا الْعَرْشَ وَ لَا الْکُرْسِیَّ وَ لَا السَّمَاءَ وَ لَا الْأَرْضَ وَ لَا الْمَلَائِکَةَ وَ لَا الْجِنَّ وَ لَا الْإِنْسَ هَؤُلَاءِ خَمْسَةٌ شَقَقْتُ لَهُمْ اسْماً مِنْ أَسْمَائِی فَأَنَا الْمَحْمُودُ وَ هَذَا مُحَمَّدٌ وَ أَنَا الْأَعْلَى وَ هَذَا عَلِیٌّ وَ أَنَا الْفَاطِرُ وَ هَذِهِ فَاطِمَةُ وَ أَنَا ذُو الْإِحْسَانِ وَ هَذَا الْحَسَنُ وَ أَنَا الْمُحْسِنُ وَ هَذَا الْحُسَیْنُ آلَیْتُ عَلَى نَفْسِی أَنَّهُ لَا یَأْتِینِی أَحَدٌ وَ فِی قَلْبِهِ مِثْقَالُ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ مِنْ مَحَبَّةِ أَحَدِهِمْ إِلَّا أَدْخَلْتُهُ جَنَّتِی وَ آلَیْتُ بِعِزَّتِی أَنَّهُ لَا یَأْتِینِی أَحَدٌ وَ فِی قَلْبِهِ مِثْقَالُ حَبَّةٍ مِنْ خَرْدَلٍ مِنَ بُغْضِ أَحَدِهِمْ إِلَّا أَدْخَلْتُهُ نَارِی یَا آدَمُ هَؤُلَاءِ صَفْوَتِی مِنْ خَلْقِی بِهِمْ أُنْجِی مَنْ أُنْجِی وَ بِهِمْ أُهْلِکُ مَنْ أُهْلِک‏...»
 «هؤلاء (الخمسة المطهّرة) خزنة علمی و امنایی علی سرّی».
این احادیث دلالت بر پایین بودن مرتبه لوح محفوظ و وجود عرش و کرسی در مراتب خلقیّه از مقام نبوی و ائمه دارد: چه مقام ولایت کبری مقام تجلّی حقیقت اقدسه به مظهر انسان کامل است و مرتبه انسان کامل مقام ایصال احکام وجود بر لباس ماهیّت است.
پس تمام مراتب خلقیّه تحت ظلّ این حقیقت واقع گشته و تنها افتراق این مقام از حقیقت اقدسه ، عدم وجوب ذاتی و فقر امکانی است .
بر همین پایه ابن عربی گفته است: «فصّ حکمة فردیّة فی حکمة محمّدیة، انّما کانت حکمة فردیّة لانّه اکمل موجود فی هذا النوع الانسانی و لهذا بدی به الامر و ختم، فکان نبیّاً و آدم بین الماء و الطین ».
از سوی دیگر اخبار صادر اول و همسانی مقام لوح ، قلم ، عقل و حقیقت احمدیّه بیانگر مخلوق بودن این صوادر، و مقام جمع و تفصیلی آنهاست : پس ظهور بداء برای ائمه اطهار در امری ورای لوح است.
حال اگر در تعدادی از آیات قرآن دقت نماییم ، راهی نو برای تحلیل بداء بدست می آید:
 وما جعلنا القبلة الّتی کنت علیها الاّ لنعلم من یتّبع الرسول 
  ثمّ بعثنا هم لنعلم ایُّ الحزبین احصی لما لبثوا امراً 
  وما کان له علیهم من سلطان الاّ لنعلمَ مَن یؤمن بالاخرة 
  ولنبلونّکم حتّی نعلم المجاهدین منکم والصابرین 
یَأَیهَُّا الَّذِینَ ءَامَنُواْ لَیَبْلُوَنَّکُمُ اللَّهُ بِشىَ‏ْءٍ مِّنَ الصَّیْدِ تَنَالُهُ أَیْدِیکُمْ وَ رِمَاحُکُمْ لِیَعْلَمَ اللَّهُ مَن یخََافُهُ بِالْغَیْبِ  فَمَنِ اعْتَدَى‏ بَعْدَ ذَالِکَ فَلَهُ عَذَابٌ أَلِیم . 
این آیات بر حصول علم برای حضرت حقّ دلالت دارند در حالی که ادلّه علم باری تعالی بیانگر عدم حصول هر گونه علمی برای اوست ، لذا در این جا تعدادی از محققان به نوعی علم مستفاد برای حضرت حقّ تصریح نموده اند .
ابن عربی میگوید : «انّ الحقّ عین کل معلوم ، لانّ المعلوم اعمّ من الشئ... فقال خبیراً ای عالماً عن اختبار و هو قوله :  ولنبلونّکم حتّی نعلم و هذا هو علم الاذواق ، فجعل الحقّ نفسه مع علمه بما هو الامر علیه مستفیداً علما ً، و لا نقدر علی انکار ما نصّ الحق علیه فی حقّ نفسه ، ففرّق تعالی ما بین علم الذوق و العلم المطلق ، فعلم الذوق مفید بالقوی».
گرچه تصریح به تحقق علم مستفاد در حق تعالی نوعی شائبه نقص را در ذهن جلوه گر میسازد ، ولی تحقیق در آن نشان دهنده نوعی کمال برای حضرت حق است. در تبیین آن ، سر معیت حق با ممکنات نهفته ، و این عبارت بیانگر روایات « عال فی علوه و دان فی دنوه »  ، « یا من علا فلا شئ فوقه، یا من دنا لا شئ دونه »  و «داخل فی الاشیاء لا بالممازجة و خارج عن الاشیاء لا بالمقارنة » میشود.
بنا به تحقیق فلسفی ، میان وجود و ماهیت ، تفاوت مفهومی متحقق است ، اصل در تحقق ، وجود است و ماهیت طفیلی ، و موجود بالعرض است. ماهیت در لحاظ عقلی دارای احکام مخصوص به خود است و وجود از احکام خود تبعیت میکند ، ولی از آن جا که تحقّق شئ واحد است ، احکام وجود بالعرض بر ماهیّت حمل، واحکام ماهیت بالعرض، حمل بر وجود میگردد ، بنابراین احکام وجود در تحقق ، مستقل است. از آن جا که ملاک علم ظهور و کشف است، شدت علم از شدت وجود تبعیت نموده و احتجاب خود را از ماهیات کسب مینماید : پس هرگاه وجود ، بالذات ، علم بالذات ، و هرگاه علم بالعرض باشد وجود بالعرض خواهد بود : حال در تلبّس ماهیات امکانی به وجود ، احکام وجود از صرافت وجوب زائل گشته و نقش امکانی خواهد یافت و تقوّم ممکن به واجب ، اتحاد حقیقت به رقیقت خواهد شد : پس احکام احتجاب امکانی بالعرض، عارض بر حقیقت وجود خواهد شد، حال آن که آن حقیقت در مقام صرافت اطلاقی عین ظهور است.
پس در ظهور حضرت حق به فیض اطلاقی خود در هیاکل ممکنات تشأن علم ذاتی به احتجاب بالعرض در علم فعلی، دچار خواهد شد که این احتجاب، منافاتی با ظهور مطلقه علم در مقام ذات نخواهد داشت: چرا که همان تحقق علم فعلی به صورت حضوری است : پس علم حاکم بر معلوم در اصل ظهور است و معلوم ، حاکم بر علم در خروج از محو و صرافت ذاتی. بنابراین در انتساب ظهور به مقام علم فعلی حضرت حق اشکالی نخواهد بود، و یکی از معانی حقیقت بداء در همین تحقیق روشن میگردد.
از طرفی این تحقیق در علم مستفاد را میتوان در مظاهر تامّه ربوبی، یعنی کمّلین محمدیین جاری نمود : زیرا خلیفه با مستخلف در احکام وجودی موافقت دارد و میتوان ظهور این علم را امری ورای ظهور علم ائمّه در مقام ذات دانست و سرّ بداء درائمّه و وقایع منافی با علم امام توجیه میگردد.
براساس این تبیین، سرّ معضل جبر و اختیار و ارتباط آن با علم باری روشن شده و آیاتی همچون ما رمیتَ اذ رمیتَ و لکنّ الله رمی   معنا می گردد.
ابن عربی میگوید : «وقد قال عن نفسه عین قوی عبده فی قوله: «کنت سمعه»، و هو قوة من قوی العبد «و بصره» و هو قویّ العبد...، و لیس العبد بغیر هذه الاعضاء و القوی : فعین مسمّی العبد هو الحق: لا عین العبد هو السیّد: فانّ النسب متمیّزُة لذاتها : و لیس المنسوب الیه متمّیزا ً: فانّه لیس ثَمّ سوی عینه فی جمیع النسب: فهو عین واحدة ذات نسب و اضافات و صفات».
اکنون اگر به اصل مسئله باز گردیم جایگاه صحیحی برای این گفتار پیدا میکنیم: چون در ظهور قضای علمی حق از مقام اجمال به تفصیل، و ظهور در قدر عینی، فیض وجود بنا به سنخیت با معلول ناسوتی باید مراتبی را طی نماید که در این سبیل بنا به قاعده امکان اشرف در هر مرتبه از طرف آن مرتبه تبعیت میکند.
در سلسله اصدار از مقام و احدیّت تا به مرتبه ناسوتی در مظاهری مانند لوح محفوظ لوح محو و اثبات و سجلّ کون متجلی میگردد و نظر به این که حدّ واسط سلسله ناسوتی با ملکوت اعلا لوح محو و اثبات است، میتوان به صورتی اوامر صادره از قضا را که در مرتبه ظهور عینی به ظاهر تغییر مییابد بدو نسبت داد: چرا که هر چه از سلسله اصدار به سوی حضیض ناسوت رهسپار شویم به جهت کاهش شدّت وجود و ظهور شدید ماهیّت ، مرتبه احتجاب افزون گشته و روشنی علم کاسته میشود، پس لوح محو و اثبات تاب تحمّل امور مکنون در لوح محفوظ را ندارد ، پس توجه سلسله علل به معلول خاص به صورت ناقص در آن جلوه گر میگرددو عارف مشاهد در این لوح، توجه علل مندرج در لوح محو و اثبات را به صورت تام در نیافته و امور حاصل در نظام کونی را به صورت بدایی به مقامی از مقامات علم فعلی حق، یعنی لوح محو و اثبات انتساب میدهد: و از این حیث، عقل ابایی از پذیرش این ظهور ندارد : ولی این خصیصه از باب نقص در حضرت حق نیست: زیرا ظرف معلولی و قابلی گنجایش امری ورای آن را ندارد و لازمه نظام ناسوتی طرح چنین مرتبه ای را در سلسله اصدار ایجاب می کند.
در طرح فکری اساس ظهور بدایی در مرتبه علم فعلی بزرگان عرفان طرح عمیق تری ارائه میکنند : سلسله اصدار موجود از تجلی حبی در مقام هویت غیبیه پس از ظهور به تجلی اقدس اطلاقی در مقام کمال جلاء در مقام واحدیت ظاهر گشته و پس از آن به مقتضای اسمای الهی حضرت حق با نفخه نفس رحمانی در ظهور حقیقت احمدیه به هیاکل اسمایی تجلی بخشیده است، که ظهور تامّ آن در مقام اسم اعظم در روح نبوی و سپس در باقی مظاهر متجلی شده است، این مظهر یا تجلی یک اسم است یا تجلی چند اسم در مقام تناکح اسمایی، و هر اسم از پی مظهر خود و ظهور در مرتبه عینی به تجلی ماهیتی است که سرّ آن از مکنونات غیبی است.
اگر به اسمای حضرت حق مراجعه کنیم علاوه بر اسمای ذاتی، وصفی و فعلی با نام دیگری به نام «اسم مستاثر» روبه رو میشویم، و این از آن حیث است که تعدادی از اسمای الهی از مقام غیب خارج نگشته و دسته ای به مقام ظاهر متجلی میگردند. اسمایی که در مرتبه غیب هستند همچون اسم اعظم و اسمای مستاثره هستند که مصون از دسترس غیر کملاند و تنها بالعین به مقام «اَو اَدنی» پس از طی «قاب قوسین» و تمکین پس از تکوین، پس از صحو ثانی و پایان سفر چهارم بدان آگاه میشوند که بالغ به مرتبه آنان، مقرب درگاه ربوبی و مستجاب الدعوة خاص آن جناب میگردد و در همین حال در هیمان حضرت ذات و تحیر ابدی گرفتار میآید و مترنم نغمه «ربّ زدنی تحیّراً» میگردد، حال بنابر اصل ظهور هر اسم، اسم مستاثر حضرت حق: «اسالک بکلّ اسم سمّیتَ به نفسک او انزلته فی شئ من کتبک او استاثرت به فی علم الغیب عندک» طالب ظهور است و این در مرتبه بدایی جلوهگر میشود.
و بنابر این تحقیق، حقیقت بداء از مرتبه علم مخزون مصون به عرصه ظهور تحقّق می یابد، و این مرتبه امری ورای طرح سابق نیست.
در خبر دیگر چنین آمده است: « العلم علمان : فعلم عند الله مخزون لم یطلع علیه احداً من خلقه: و علم علّمه ملائکته و رسله، فما علّمه ملائکته و رسله فانّه سیکون، لا یکذّب نفسه و لا ملائکته و لا رسله، و علم عنده مخزون یقدّم منه ما یشاء، و یؤخّر منه ما یشاء، و یُثبت ما یشاء »
بر اساس این حدیث علم حقّ تعالی دارای دو مرتبه است: علم مخزون که بداء از آن نشأت میگیرد : علم آموخته شده به ملائکه و پیامبران که جهت عدم تکذیب گفتار پیامبر و ملک و به تبع خود حضرت حقّ در آن بداء رخ نمیدهد. لازم به ذکر است که در تعدادی از اخبار انبیا همچون حضرت عیسی ×بداء واقع شده است که در وجه جمع این اخبار باید مورد بالا را به تکذیب نفس نبوت تخصیص زد : یعنی اخبار انبیا و ملائکه در امور قضایی چون به تحقق قدری رسید مورد بداء نیست: ولی اخباری که در تحقق قدری اثبات نشده مورد بداء است، و مثلاً فرض بداء در نفس نبوت نبی یا ختم نبوت خاتم الانبیا یا جاودانگی قرآن بی مفهوم است .
فصل چهارم  : بررسی موضوعات مرتبط با بداء و نسخ :
یکی از مباحثی که با مسئله بداء ارتباط دارد مسئله نسخ است . مراد از نسخ که در متون و نصوص دینی به کار رفته مانند آیه :  مَا نَنسَخْ مِنْ ءَایَةٍ أَوْ نُنسِهَا نَأْتِ بخَِیرٍْ مِّنهَْا أَوْ مِثْلِهَا أَ لَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ عَلىَ‏ کلُ‏ِّ شىَ‏ْءٍ قَدِیر    : هر حکمى را نسخ کنیم، و یا نسخ آن را به تأخیر اندازیم، بهتر از آن، یا همانند آن را مى‏آوریم. آیا نمى‏دانستى که خداوند بر هر چیز توانا است؟
علامه طباطبائی در تفسیر این آیه شریفه به شرح معنا و مفهوم نسخ و رابطه آن با بداء می پردازند که به قسمتی از آن اشاره می کنیم :
معنى نسخ و مراد از نسخ آیه
ما نَنْسَخْ مِنْ آیَةٍ کلمه ( نسخ ) بمعناى زایل کردن است ، وقتى میگویند: (نسخت الشمس الظل)، معنایش اینست که آفتاب سایه را زایل کرد، و از بین برد، در آیه:  وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِکَ مِنْ رَسُولٍ وَ لا نَبِیٍّ، إِلَّا إِذا تَمَنَّى، أَلْقَى الشَّیْطانُ فِی أُمْنِیَّتِهِ، فَیَنْسَخُ اللَّهُ ما یُلْقِی الشَّیْطانُ  : هیچ رسولى و پیامبرى نفرستادیم ، مگر آنکه وقتى شیطان چیزى در دل او مى‏افکند، خدا القاء شیطانى را از دلش زایل مى‏کرد)، بهمین معنا استعمال شده است.
معناى دیگر کلمه نسخ ، نقل یک نسخه کتاب به نسخه‏اى دیگر است ، و این عمل را از این جهت نسخ میگویند ، که گویى کتاب اولى را از بین برده ، و کتابى دیگر بجایش آورده‏اند، و بهمین جهت در آیه:  وَ إِذا بَدَّلْنا آیَةً مَکانَ آیَةٍ، وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِما یُنَزِّلُ، قالُوا: إِنَّما أَنْتَ مُفْتَرٍ، بَلْ أَکْثَرُهُمْ لا یَعْلَمُونَ ، مى‏فرماید: چون آیتى را بجاى آیتى دیگر تبدیل مى‏کنیم، با اینکه خدا داناتر است به اینکه چه نازل مى‏کند میگویند: تو دروغ مى‏بندى، ولى بیشترشان نمیدانند.   بجاى کلمه نسخ کلمه تبدیل آمده است .
و به هر حال منظور ما این است که بگوئیم : از نظر آیه نامبرده نسخ باعث نمیشود که خود آیت نسخ شده بکلى از عالم هستى نابود گردد ، بلکه حکم آن ،عمرش کوتاه است ، چون بوضعى وابسته است که با نسخ ، آن صفت از بین مى‏رود.
و آن صفت ، صفت آیت ، و علامت بودن است، پس خود این صفت بضمیمه تعلیل ذیلش که مى‏فرماید: (مگر نمیدانى که خدا بر هر چیز قادر است)، بما مى‏فهماند که مراد از نسخ از بین بردن اثر آیت ، از جهت آیت بودنش میباشد، یعنى از بین بردن علامت بودنش، با حفظ اصلش ، پس با نسخ اثر آن آیت از بین مى‏رود ، و اما خود آن باقى است ، حال اثر آن یا تکلیف است ، و یا چیزى دیگر.
و این معنا از پهلوى هم قرار گرفتن نسخ و نسیان بخوبى استفاده میشود، چون کلمه (نُنسها) از مصدر انساء است ، که بمعناى از یاد دیگران بردن است، هم چنان که نسخ بمعناى از بین بردن عین چیزیست، پس معناى آیه چنین میشود که ما عین یک آیت را بکلى از بین نمى‏بریم ، و یا آنکه یادش را از دلهاى شما نمى‏بریم ، مگر آنکه آیتى بهتر از آن و یا مثل آن مى‏آوریم.
اشاره به دو اعتراض بر مساله نسخ و استنباط پاسخ آنها از آیه کریمه
این عمومیت را که ما از ظاهر آیه شریفه استفاده کردیم، عمومیت تعلیل نیز آن را افاده مى‏کند، تعلیلى که از جمله ، أَ لَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ عَلى‏ کُلِّ شَیْ‏ءٍ قَدِیرٌ * أَ لَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ لَهُ مُلْکُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ   الخ بر مى‏آید ، چون انکارى که ممکن است در باره نسخ توهم شود ، و یا انکارى که از یهود در این باره واقع شده، و روایات شان نزول آن را حکایت کرده ، و بالآخره انکارى که ممکن است نسبت بمعناى نسخ بذهن برسد ، از دو جهت است :
• جهت اول اینکه کسى اشکال کند که : آیت اگر از ناحیه خداى تعالى باشد، حتما مشتمل بر مصلحتى است که چیزى بغیر آن آیت آن مصلحت را تامین نمى‏کند و با این حال اگر آیت نسخ شود ، لازمه‏اش قوت آن مصلحت است ، چیزى هم که کار آیت را بکند ، و آن مصلحت را حفظ کند ، نیست . چون گفتیم هیچ چیزى در حفظ مصلحت کار آیت را نمى‏کند، و نمیتواند فائده خلقت را- اگر آیت تکوینى باشد-، و مصلحت بندگان را- اگر آیت تشریعى باشد - ، تدارک و تلافى‏ نماید . شان خدا هم مانند شان بندگان نیست ، علم او نیز مانند علم آنان نیست که بخاطر دگرگونى عوامل خارجى، دگرگون شود، یک روز علم بمصلحتى پیدا کند، و بر طبق آن حکمى بکند، روز دیگر علمش بمصلحتى دیگر متعلق شود، که دیروز تعلق نگرفته بود، و در نتیجه بحکم دیگرى حکم کند، و حکم سابقش باطل شود، و در نتیجه هر روز حکم نوى براند، و رنگ تازه‏اى بریزد، همانطور که بندگان او بخاطر اینکه احاطه علمى بجهات صلاح اشیاء ندارند، اینچنین هستند، احکام و اوضاعشان با دگرگونگى علمشان بمصالح و مفاسد و کم و زیادى و حدوث و بقاء آن، دگرگون میشود، که مرجع و خلاصه این وجه اینست که: نسخ، مستلزم نفى عموم و اطلاق قدرت است، که در خدا راه ندارد.
• وجه دوم این است که قدرت هر چند مطلقه باشد ، الا اینکه با فرض تحقق ایجاد، و فعلیت وجود، دیگر تغییر و دگرگونگى محال است، چون چیزى که موجود شد، دیگر از آن وضعى که بر آن هستى پذیرفته، دگرگون نمیشود، و این مسئله ‏ایست ضرورى. مانند انسان در فعل اختیاریش، تا مادامى که از او سر نزده، اختیارى او است، یعنى مى‏تواند آن را انجام دهد، و مى‏تواند انجام ندهد، اما بعد از انجام دادن، دیگر این اختیار از کف او رفته، و دیگر فعل، ضرورى الثبوت شده است. و برگشت این وجه باین است که نسخ، مستلزم این است که ملکیت خداى را مطلق ندانیم، و جواز تصرف او را منحصر در بعضى امور بدانیم، یعنى مانند یهود بگوئیم: او نیز مانند انسانها وقتى کارى را کرد دیگر زمام اختیارش نسبت بان فعل از دستش مى‏رود، چه یهود گفتند: یَدُ اللَّهِ مَغْلُولَةٌ دست خدا بسته است.
لذا در آیه مورد بحث در جواب از شبهه اول پاسخ مى‏گوید، به اینکه:  أَ لَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ عَلى‏ کُلِّ شَیْ‏ءٍ قَدِیرٌ ؟ یعنى مگر نمى‏دانى که خدا بر همه چیز قادر است، و مثلا مى‏تواند بجاى هر چیزى که فوت شده ، بهتر از آن را و یا مثل آن را بیاورد؟
و از شبهه دوم بطور اشاره پاسخ گفته به اینکه:  أَ لَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ لَهُ مُلْکُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ؟ وَ ما لَکُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ مِنْ وَلِیٍّ وَ لا نَصِیرٍ؟ یعنى وقتى ملک آسمانها و زمین از آن خداى سبحان بود، پس او مى‏تواند بهر جور که بخواهد در ملکش تصرف کند، و غیر خدا هیچ سهمى از مالکیت ندارد، تا باعث شود جلو یک قسم از تصرفات خداى سبحان را بگیرد، و سد باب آن کند.
پس هیچکس مالک هیچ چیز نیست، نه ابتداء و نه با تملیک خداى تعالى، براى اینکه آنچه را هم که خدا بغیر خود تملیک کند، باز مالک است، بخلاف تملیکى که ما بیکدیگر مى‏کنیم، که وقتى من خانه خود را بدیگرى تملیک مى‏کنم در حقیقت خانه‏ام را از ملکیتم بیرون کرده‏ام ، و دیگر مالک آن نیستم، و اما خداى تعالى هر چه را که بدیگران تملیک کند، در عین مالکیت دیگران ، خودش نیز مالک است ، نه اینکه مانند ما مالکیت خود را باطل کرده باشد.
پس اگر به حقیقت امر بنگریم ، مى‏بینیم که ملک مطلق و تصرف مطلق تنها از آن او (خدا) است، و اگر بملکى که بما تملیک کرده بنگریم، و متوجه باشیم که ما استقلالى در آن نداریم ، مى‏بینیم که او ولى ما در آن نعمت است، و چون باستقلال ظاهرى خود که او بما تفضل کرده بنگریم - با اینکه در حقیقت استقلال نیست، بلکه عین فقر است بصورت غنى، و عین تبعیت است بصورت استقلال- مع ذلک مى‏بینیم با داشتن این استقلال بدون اعانت و یارى او، نمیتوانیم امور خود را تدبیر کنیم، آن وقت درک مى‏کنیم که او یاور ما است.
و این معنا که در اینجا خاطر نشان شد ، نکته‏ایست که از حصر در آیه استفاده میشود حصرى که از ظاهر،  أَنَّ اللَّهَ لَهُ مُلْکُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ  بر مى‏آید پس میتوان گفت : دو جمله  أَ لَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ عَلى‏ کُلِّ شَیْ‏ءٍ قَدِیرٌ و  أَ لَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ لَهُ مُلْکُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ دو جمله مرتب هستند ، مرتب بان ترتیبى که میانه دو اعتراض هست.
و دلیل بر اینکه اعتراض بر مسئله نسخ دو اعتراض است، و آیه شریفه پاسخ از هر دو است، این است که آیه شریفه بین دو جمله فصل انداخته ، و بدون وصل آورده یعنى بین آن دو، واو عاطفه نیاورده است، و جمله  وَ ما لَکُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ مِنْ وَلِیٍّ وَ لا نَصِیرٍ ، هم مشتمل بر پاسخ دیگرى از هر دو اعتراض است ، البته پاسخ جداگانه‏اى نیست، بلکه بمنزله متمم پاسخهاى گذشته است.
مى‏فرماید : و اگر نخواهید ملک مطلق خدا را در نظر بگیرید، بلکه تنها ملک عاریتى خود را در نظر مى‏گیرید، که خدا بشما رحمت کرده، همین ملک نیز از آنجا که بخشش اوست ، و جدا از او و مستقل از او نیست، پس باز خدا به تنهایى ولى شما است، و در نتیجه میتواند در شما و در ما یملک شما هر قسم تصرفى که بخواهد بکند.
و نیز اگر نخواهید به عدم استقلال خودتان در ملک بنگرید ، بلکه تنها ملک و استقلال ظاهرى خود را در نظر گرفته ، و در آن جمود بخرج دادید، باز هم خواهید دید که همین استقلال ظاهرى و ملک و قدرت عاریتى شما ، خود بخود براى شما تامین نمیشود، و نمیتواند خواسته شما را بر آورد ، و مقاصد شما را رام شما کند، و به تنهایى مقصود و مراد شما را رام و مطیع قصد و اراده شما کند، بلکه با داشتن آن ملک و قدرت مع ذلک محتاج اعانت و نصرت خدا هستید، پس تنها یاور شما خدا است، و در نتیجه او میتواند از این طریق، یعنى از طریق یارى، هر رقم تصرفى که خواست بکند، پس خدا در امر شما از هر راهى که طى کنید، میتواند تصرف کند
پنج نکته پیرامون نسخ
از آنچه گذشت پنج نکته روشن گردید :
1. اول اینکه نسخ تنها مربوط به احکام شرعى نیست بلکه در تکوینیات نیز هست
2.  دوم اینکه نسخ همواره دو طرف میخواهد، یکى ناسخ ، و یکى منسوخ، و با یک طرف فرض ندارد
3.  سوم اینکه ناسخ آنچه را که منسوخ از کمال و یا مصلحت دارد، واجد است.
4. چهارم اینکه ناسخ از نظر صورت با منسوخ تنافى دارد ، نه از نظر مصلحت چون ناسخ نیز مصلحتى دارد ، که جا پر کن مصلحت منسوخ است ، پس تنافى و تناقض که در ظاهر آن دو است، با همین مصلحت مشترک که در آن دو است، برطرف میشود، پس اگر پیغمبرى از دنیا برود، و پیغمبرى دیگر مبعوث شود، دو مصداق از آیت خدا هستند که یکى ناسخ دیگرى است. اما از دنیا رفتن پیغمبر اول که خود بر طبق جریان ناموس طبیعت است که افرادى بدنیا آیند، و در مدتى معین روزى بخورند و سپس هنگام فرا رسیدن اجل از دنیا بروند و اما آمدن پیغمبرى دیگر و نسخ احکام دینى آن پیغمبر، این نیز بر طبق مقتضاى اختلافى است که در دوره‏هاى بشریت است، چون بشر رو بتکامل است و بنا بر این وقتى یک حکم دینى بوسیله حکمى دیگر نسخ میشود، از آنجا که هر دو مشتمل بر مصلحت است و علاوه بر این ،حکم پیامبر دوم براى مردم پیامبر اول صلاحیت ندارد، بلکه براى آنان حکم پیغمبر خودشان صالح‏تر است و براى مردم دوران دوم حکم پیامبر دوم صالح‏تر است ، لذا هیچ تناقضى میان این احکام نیست و همچنین اگر ما ناسخ و منسوخ را نسبت باحکام یک پیغمبر بسنجیم ، مانند حکم عفو در ابتداى دعوت اسلام که مسلمانان عده‏اى داشتند و عده‏اى نداشتند و چاره‏اى جز این نبود که ظلم و جفاى کفار را نادیده بگیرند و ایشان را عفو کنند و حکم جهاد بعد از شوکت و قوت یافتن اسلام و پیدایش رعب در دل کفار و مشرکین که حکم عفو در آن روز بخاطر آن شرائط مصلحت داشت و در زمان دوم مصلحت نداشت و حکم جهاد در زمان دوم مصلحت داشت، ولى در زمان اول نداشت.
5. پنجم اینکه آن نسبت که میان ناسخ و منسوخ است، غیر آن نسبتى است که میان عام و خاص و مطلق و مقید ، و مجمل و مبین است، براى اینکه تنافى میان ناسخ و منسوخ بعد از انعقاد ظهور لفظ است، باین معنا که ظهور دلیل ناسخ در مدلول خودش تمام است و با این حال دلیل دیگر بر ضد آن مى‏رسد که آنهم ظهورش در ضدیت دلیل منسوخ تمام است آن گاه رافع این تضاد و تنافى ، همانطور که گفتیم حکمت و مصلحتى است که در هر دو هست.  
با توجه به توضیحاتی که در مورد نسخ بیان شد علامه بیان می دارند : نسخ ، هم در احکام شرعی وجود دارد ، و هم در امور تکوینی ، و نسخ در تکوینات همان بداء است .
و مولف کتاب تفسیر آسان نیز می فرماید : نسخ را نمیتوان بداء گفت . زیرا نسخ در امور تشریعى و شرعى اجراء میشود، و بداء در امور تکوینى جریان دارد . پس بنابراین: بداء در امور تکوینى نظیر نسخ است در امور شرعی؛ پس نسخ حکم بعلت اقتضاء زمان و مکان و افراد میباشد که غالبا در حال تغییر می باشند. بعبارت دیگر: گر چه حکمى که نسخ میشود بنظر انسان تازگى دارد ولى بنظر خدا تازگى ندارد. چرا ! زیرا خداى علیم آگاه است که این حکم یک حکم موقتى است و حکم اصلى و دائمى، آن است که بعدا خواهد آمد.
بداء در تکوین نظیر نسخ در تشریع
بیشتر دانشمندان و متکلمان شیعه بداء را نظیر نسخ در تکوین مى‏دانند. ابن راوندى در کتاب الفضیحة للمعتزله مى‏گوید :
«استادان کلام و محققان شیعه درباره بداء همان عقیده را دارند که معتزله درباره نسخ دارند. اختلاف لفظى است و در اسم اختلاف است نه در مسمّى». 
قاضى عبدالجبار معتزلى مى‏گوید:
«معتزله درباره نسخ و بداء معتقدند چون اراده خداوند تابع دواعى و اغراض بوده، تجّدد و حدوث را به عبارتى تغییر در اراده خداوند را جایز مى‏دانند» 
وى در پاسخ به اعتراض دیگران مى‏گوید: « این همان بداء است ». و نیز اضافه مى‏کند: « بداء مربوط به علم خداوند است نه اراده او و آنچه محال است بداء در علم است و حصول و تغییر در اراده خداوند غیر از حصول و تغییر در علم اوست ».
شیخ مفید  نیز نزاع در بداء را همانند نسخ ، نزاعى لفظى دانسته ، مى‏گوید: «بداء همان است که مسلمانان درباره نسخ و نظایر آن مى‏گویند» 
شیخ صدوق  بداء را به معناى نسخ دانسته ، در معناى «بَدا للّه‏ِ» مى‏گوید: «خداوند امر نسخ را بر بندگان ظاهر ساخته است، نه آنکه چیزى بر خود او مخفى بوده و بعدا ظاهر شده باشد».
در واقع از نظر ایشان چنین برمى‏آید که بداء به معناى ظهور و انکشاف، یعنى همان نسخ است هر چند او بداء را مربوط به حدوث و تجدد و خلق و ایجاد خداوند مى‏داند و مى‏گوید: « اقرار به بداء واجب است : یعنى اینکه خدا چیزى را مى‏آفریند و بعد آن را نابود مى‏سازد و به آفرینش دیگرى مى‏پردازد و قوانین و شرایع گذشته را نسخ مى‏کند: مانند تغییرِ قبله : و او را شغلى و کارى مانع از کار دیگر نیست» 
شیخ طوسى نیز بداء را به معناى نسخ گرفته و در مورد «بَدا للّه‏ِ» و کاربرد آن قائل به توسّع و مجاز گشته، مى‏گوید : اَبْدى اى (اَظْهَرَ): یعنى خداوند امر تناسخ را بر بندگانش ظاهر ساخته است. و نیز گفته است : بداء به معناى پشیمانى و برگشتن از رأىِ اول یا پیدایش رأیى که از پیش نبوده ، در مواردى از قرآن کریم آمده است. آن گاه به آیه ثُمَّ بَدا لَهُمْ مِنْ بَعْدِ مَا رَأَوُا الاْیاتِ لَیَسْجُنُنَّهُ    استدلال نموده مى‏افزاید که چون رأى جدید و تغییر مشیّت و اصولاً هیچ تغییر در ذات پروردگار جایز نیست ، علماى امامیه عموماً بداء به این معنى را براى خداوند جایز ندانسته‏اند و لذا آن را تأویل مى‏کنند. مرحوم مظفر نیز همین معناى ظهور و پیدایش رأىِ جدید را در بداء آورده است ، ولى مى‏گوید: «خداوند از این گونه بداء منزه است» .
فیلسوف بزرگ ، میر داماد نیز بداء را همان نسخ مى‏داند و مى‏گوید : «نسخ ، هم در احکام تشریعى و هم در احکام تکلیفى است، و بداء فقط در امور تکوینى است و به تعبیر دیگر نسخ همان بداء تکلیفى مى‏باشد ، و بداء نیز نسخ تکوینى است».
سپس مى‏افزاید:
« در حقیقت نسخ به معناى رفع یا ارتفاع حکم از ظرف واقع نیست ، بلکه به معناى انتها و پایان حکم تشریعى و تکلیفى و انقطاع استمرار آن است . و حقیقت بداء هم قطع استمرار امر تکوینى و پایان اتصال افاضه است و محدود بودن زمان وجود یک شى‏ء و تخصیص مدت افاضه ، نه اینکه معلولى یا حادثه‏اى در وقت وجودش ، نابود و در حد زمانى حصولش، باطل گردد» .
مرحوم مجلسى به سید مرتضى نسبت داده که وى در پاسخ مسائل اهل رى گفته است : بداء همان نسخ است .  
قابل توجه است که در عبارات بعضى از این بزرگان از باب تسامح ، بداء را همان نسخ یا همانند آن قلمداد کرده‏اند ، در حالى که قلمرو هر یک از آنها جداست. شاید تنها در امور تکلیفى و احکام قابل جمع باشد : هر چند بعضى از علما این را نیز صحیح ندانسته‏اند.
ملا عبدالرزاق لاهیجى مى‏گوید: «بداء به معناى ظهورِ وجهى از وجوه مصالح یا مفاسد در حکمى از احکام، پس از عدم ظهورش بر حاکم حکیم، روا نیست: چون مستلزمِ ثبوت جهل مى‏گردد که بر واجب الوجود ممتنع است و بداء به این معنى است که نسخ با آن مشتبه مى‏گردد: اما بداء در افعال حق با وجود داعى جایز است...» 
در واقع‌ برخى‌ از علمای‌ شیعه‌ نیز مسألة «بداء» را از منظر «نسخ‌» مورد بحث‌ قرار داده‌اند. سیدمرتضى‌ که‌ روایات‌ مؤید بداء را از اخبار آحاد که‌ موجب‌ علم‌ و یقین‌ نیست ‌، دانسته‌ ، اعلام‌ داشته‌ است‌ که‌ نسبت‌ بداء حقیقى‌ به‌ خدا روا نیست ‌، و دانشمندان‌ امامیه‌ مفهوم‌ بداء را در این‌ روایات‌، همان‌ نسخ‌ در شرایع‌ دانسته‌اند و وی‌ نیز سرانجام‌ اظهار داشته‌ است‌ که‌ بداء مجازاً در معنای‌ نسخ‌ به‌ کار مى‌رود .
بداء و لوح محو و اثبات
1. طبق آیات و روایات موجود ، تمام پدیده‏هاى هستى از کوچک و بزرگ در دو کتاب یا لوح تکوینى نوشته مى‏شود که هر کدام از آنها ویژگى خاص خود را دارند وعبارتند از : لوح محفوظ که گاهى از آن به «ام الکتاب‏» و «کتاب مسطور» و «رق ‏منشور» و «کتاب مکنون‏» و«کتاب حفیظ‏» تعبیر آورده شده است و به طورى که توضیح خواهیم داد ، آنچه در این کتاب ثبت‏شده قابل تغییر نیست ودگرگونى در آن راه ندارد.
2. لوح محو و اثبات که محل ثبت‏حوادث و اتفاقاتى است که به مرحله‏ى فعلیت‏خواهد رسید و به طورى که از نامش پیداست آنچه در آن نوشته شده قابل تغییر و تبدیل است. آیه 39 سوره رعد  یمحوا الله ما یشاء ویثبت وعنده ام الکتاب : «خداوند آنچه را که مى‏خواهد محو مى‏کند و آنچه را که مى‏خواهد ثبت مى‏کند و کتاب مادر ،نزد اوست‏». طبق این آیه ، خداوند در عالم تکوین دو کتاب دارد : یکى کتابى است که هرگاه بخواهد ، چیزى را که در آن ثبت ‏شده مى‏زداید ویا چیزى را که در آن نیست ثبت مى‏کند، یعنى مربوط به تغییراتى است که در قضاى الهى حاصل مى‏شود و دیگرى کتابى است که ریشه‏ى تمام پدیده‏هاى عالم است و نوشته‏هاى آن قابل تغییر نیست
• لوح محفوظ
طبق آیات و روایاتى که درباره‏ى لوح محفوظ آمده ، این کتاب ویژگیهایى دارد که برخى از آنها عبارتند از:
1. این کتاب جایگاه علم کلى خداوند است که شامل علم به تمامى موجودات از کوچک و بزرگ مى‏شود و اعم از پدیده‏هایى است که فعلیت ‏یافته و یا هنوز به صورت قوه است و وجود عینى و خارجى پیدا نکرده است:   ...و ما یعزب عن ربک من مثقال ذرة فى الارض و لا فى السماء و لا اصغر من ذلک و لا اکبر الا فى کتاب مبین‏   «وبه سنگینى ذره‏اى نه در زمین و نه در آسمان از پروردگارت پنهان نیست و نه کوچکتر از آن و نه بزرگتر وجود ندارد مگر این که در کتاب مبین ثبت است‏».  وَ مَا مِن دَابَّةٍ فىِ الْأَرْضِ إِلَّا عَلىَ اللَّهِ رِزْقُهَا وَ یَعْلَمُ مُسْتَقَرَّهَا وَ مُسْتَوْدَعَهَا کلُ‏ٌّ فىِ کِتَابٍ مُّبِین‏‏  «هیچ جنبنده‏اى در زمین نیست مگر اینکه روزى او بر خداست! او قرارگاه و محل نقل و انتقالش را مى‏داند همه اینها در کتاب آشکارى ثبت است‏». طبق قول راجح منظور از «مستقر» موجود زنده‏اى است که وجود خارجى پیدا کرده و به فعلیت رسیده است و منظور از « مستودع ‏» موجود زنده‏اى است که هنوز فعلیت نیافته ودر مرحله قوه است.
2. همچنین این کتاب محل علم جزئى پروردگار است و علم او به احوال اشخاص و جوامع و بروز و ظهور حوادث و اتفاقات جزئى و شخصى در این کتاب ثبت‏شده و شمارش تمام موجودات در آن قرار دارد و گاهى از آن به عنوان کتاب حفیظ یاد شده است :  و ان من قریة الا نحن مهلکوها قبل یوم القیامة او معذبوها عذابا شدیدا کان ذلک فى الکتاب مسطورا   «و هیچ آبادى نیست مگر این که ما پیش از فرا رسیدن روز قیامت نابود کننده‏ى آن و یا عذاب کننده‏ى آن با عذابى شدید هستیم، این امر در کتاب (لوح محفوظ) نوشته شده است‏».  قد علمنا ما تنقص الارض منهم و عندنا کتاب حفیظ   «همانا مى‏دانیم که زمین از آنان چه مى‏کاهد و کتاب محفوظ نزد ماست‏». ...و کل شى‏ء احصیناه فى امام مبین  «و همه چیز را در کتاب اصلى آشکار شمارش کردیم‏».  ...ولا رطب و لا یابس الا فى کتاب مبین   «و نه خشکى و نه ترى است مگر این که در کتاب مبین قرار دارد».  و ان ربک لیعلم ما تکن صدورهم و ما یعلنون و ما من غائبة فى السماء و الارض الا فى کتاب مبین‏   «همانا پروردگارت آنچه را که در دلهایشان است و آنچه را که آشکار مى‏کنند مى‏داند و هیچ نهفته‏اى در آسمان و زمین نیست مگر این که در کتاب مبین قرار دارد».
3.  لوح محفوظ جایگاه حقیقت قرآنى است و قرآن پیش از نزول به قلب پیامبر در آنجا قرار داشته است. البته مى‏دانیم که قرآن یک حقیقت تنزیلى دارد که همان الفاظ است که به زبان پیامبر جارى شده و در مناسبتهاى خاصى در طول 23 سال نازل شده است و یک حقیقت‏بسیط دارد که وراى الفاظ است و همان است که در شب قدر یکجا بر قلب پیامبر نازل شد. این حقیقت‏بسیط در لوح محفوظ قرار دارد و در این مرحله از آن بهکتاب مکنونو رق منشور هم تعبیر شده است:بل هو قرآنٌ مجید فى لوح محفوظ  . «بلکه آن قرآن با ارزشى است که در لوح محفوظ قرار دارد».  انه لقرآن کریم فى کتاب مکنون‏  
«همانا آن قرآنى گرامى است که در کتابى پنهان قرار دارد».  والطور و کتاب مسطور فى رق منشور   (طور/31). «سوگند به کوه طور و سوگند به کتابى نوشته شده در برگى سرگشاده‏». (البته «رق‏» به معناى پوست گاو است که در قدیم روى آن مى‏نوشتند و منظور در اینجا صفحه‏اى است که قابل نوشتن است).
4. در بعضى از روایات آمده که لوح محفوظ دو طرف دارد یک طرف آن عرش خدا و طرف دیگر آن پیشانى اسرافیل است   و این شاید اشاره به این حقیقت دارد که لوح محفوظ نسبتى به خدا دارد که از این نظر نامحدود است و نسبتى به خلق دارد که از این نظر محدود و متناهى است و مى‏توان آن را به یک منشور یا هرم معکوس تشبیه کرد که طرف بالاى آن باز و نامحدود است و طرف پایین آن محدود و بسته است و لذا در بعضى از روایات طول آن ذکر شده است. 
5.  این لوح در عین محدود بودن مشتمل بر تمام مخلوقات است و مجموع پدیده‏هاى عالم را دربرمى‏گیرد. در این باره به دو روایت زیر توجه کنید:
6. عن النبى  قال : کان الله قبل کل شیء و کان عرشه على الماء و کتب فی اللوح المحفوظ ذکر کل شیء.  «پیامبر اسلام  فرمود : خدا پیش از هر چیزى وجود داشت و عرش او بر آب بود و در لوح محفوظ ذکر همه چیز وجود دارد ».
7. عن الصادق  قال: قال الله  للقلم: اکتب فى اللوح المحفوظ ما کان و ما هو کائن الى یوم القیامة فالمداد مداد من نور و القلم قلم من نور و اللوح لوح من نور.  «امام صادق × فرمود: خداوند  به قلم فرمود : هر چه را که شده و یا تا روز قیامت ‏خواهد شد در لوح محفوظ بنویس، پس مرکب از نور و قلم از نور و لوح از نور بود».
8. در بعضى از روایات از امام صادق ‏ نقل شده که فرمود: لوح و قلم دو فرشته هست.  اطلاق فرشته به لوح و قلم شاید از آن جهت‏باشد که تمام نیروهاى فعال در جهان خلقت که خدا به آنها نقشى در تدبیر عالم داده و از آنها به « مدبرات امر» یاد کرده ، نوعى فرشته هست و در متون مذهبى به تمام نیروهاى تاثیرگذار در جهان ، ملک و فرشته اطلاق شده است و شاید هم منظور از ملک بودن لوح و قلم این باشد که آنها دو حقیقت والایى هستند که هر کدام را ملکى حمل مى‏کند همان گونه که عرش را هشت ملک حمل مى‏کند. به خاطر همین روایت است که شیخ صدوق  گفته است: اعتقاد ما در لوح و قلم این است که آنها دو فرشته‏اند.  و شیخ مفید  به او ایراد مى‏گیرد که این سخن دور از صواب است وبه ملائکه ،لوح و قلم گفته نمى‏شود و از نظر لغت چنین اطلاقى شناخته نشده است.  
• لوح محو و اثبات
در مقابل لوح محفوظ ، لوح محو و اثبات قرار دارد که مظهر قدرت مطلقه‏ى خداوند است و محتواى این لوح قابل تغییر و دگرگونى وپاک کردن و نوشتن مجدد است. آنچه در این لوح نوشته شده صورت شرطى دارد و به این شکل است که اگر چنین شود چنان خواهد شد و اگر نشود نخواهد شد . علامه مجلسى  چنین مثال مى‏زند که مثلا براى زید پنجاه سال عمر نوشته شده ولى به این صورت که اگر صله‏ى رحم کند ، شصت‏سال خواهد بود و اگر قطع رحم کند، چهل سال خواهد بود پس اگر او صله رحم کرد ، در آن کتاب پنجاه سال محو و شصت‏سال ثبت‏خواهد شد.  باید دانست که خداوند دو نوع قضا و یا تقدیر دارد یکى قضاى حتمى و دیگر قضاى شرطی و در مثال بالا مرگ زید قضاى حتمى و تغییر ناپذیر است ولى زمان مرگ او قضاى تعلیقى و قابل تغییر است و گاهى از آن به اجل مسمى و ا جل معلق تعبیر مى‏شود. در آیه‏اى که مربوط به لوح محو و اثبات است عبارت «یمحوا الله ما یشاء ویثبت‏» به روشنى دلالت دارد که قضاى الهى قابل تغییر است و چنین نیست که قضاى الهى ، قدرت او را محدود کند و او نتواند کارى بر خلاف قضاى خود انجام دهد. این مطلب، عقیده‏ى یهود را نفى مى‏کند که مى‏گفتند خداوند جهان را بر اساس یک سلسله قوانین کلى آفرید و دیگر نمى‏تواند در آن تغییر بدهد و همین قوانین دست‏خدا را بسته است! در قرآن کریم از این عقیده‏ى باطل یهود که اقتباسى از سخن برخى از فلاسفه‏ى یونان است، پاسخ داده شده و در چندین آیه به گستردگى و نامحدود بودن قدرت خدا تاکید شده است. طبق این آیات، دست خدا باز است ؛و هر چه را که بخواهد مى‏کند و هر روز کار جدیدى از او سر مى‏زند :  و قالت الیهود ید الله مغلولة غلت ایدیهم و لعنوا بما قالوا بل یداه مبسوطتان ینفق کیف یشاء   «ویهود گفتند : دستان خدا بسته است! دستان خودشان بسته باد و به سبب سخنى که گفته‏اند لعنت‏شدند، بلکه دستان او باز است و هرگونه که بخواهد انفاق مى‏کند».  یسئله من فى السموات و الارض کل یوم هو فى شان 
«هر آن کس که در آسمانها و زمین است از او درخواست کمک مى‏کند او هر روزى در کارى است‏». با توجه به این آیات و آیات مشابه دیگر، خداوند همواره در حال انجام کار جدیدى است و بر خلاف عقیده‏ى یهود و بعضى از فلاسفه که خدا را مانند یک حاکم معزول مى‏دانند که اسیر قوانین خودساخته است ، خدا هر لحظه‏اى مى‏تواند قضا و تقدیر نوشته شده را تغییر بدهد و لوح محو و اثبات جایگاه این تغییرهاست.
این حقیقت در قرآن کریم به صورتهاى دیگرى هم بیان شده است و در آیاتى از قرآن از تغییر سرنوشت ‏برخى از اشخاص و جامعه‏ها خبر داده و خاطر نشان کرده است که گاهى قضاى الهى بر چیزى تعلق گرفته ولى در اثر عوامل خاصى آن قضا تغییر داده شده است. از جمله‏ى این موارد جریان یونس پیامبر است که هم درباره‏ى شخص او و هم درباره‏ى قوم او از چنین تغییرى خبر داده شده است :  فلولا انه کان من المسبحین للبث فى بطنه الى یوم یبعثون   « و اگر او (یونس) از تسبیح‏گویان نبود، در شکم آن ماهى تا روزى که مردم برانگیخته شوند مى‏ماند».  فلو کانت قریة آمنت فنفعها ایمانها الا قوم یونس لما آمنوا کشفنا عنهم عذاب الخزى فى الحیاة الدنیا و متعناهم الى حین‏  
«پس چرا مردم آبادى ایمان نیاوردند که تا ایمانشان به آنان سودى بدهد (آنها به موقع ایمان نیاوردند) مگر قوم یونس که چون ایمان آوردند ، عذاب خوارى در زندگى دنیا را از آنان برداشتیم و آنها را تا زمانى معین برخوردار کردیم‏». در آیه‏ى نخست اظهار مى‏دارد که قرار بود یونس تا روز قیامت در شکم ماهى بماند ولى او در شکم ماهى به تسبیح خدا پرداخت و خدا این قضا را تغییر داد و او را از شکم ماهى بیرون آورد و از آیه بعدى فهمیده مى‏شود که قرار بود بر قوم یونس بلا نازل شود ولى این قوم وقتى آثار بلا را دیدند ایمان آوردند و آن بلا از آنان برداشته شد و تا مدتها در رفاه و آسایش بودند. علاوه بر چنین آیاتى که درباره‏ى شخص یا قوم خاصى نازل شد ، در چندین آیه از قرآن به طور کلى تغییر قضاى الهى و سرنوشت مردم به وسیله‏ى کارهاى خوب یا بد آنها مورد تاکید واقع شده است: ...ان الله لا یغیر ما بقوم حتى یغیروا ما بانفسهم... 
«همانا خداوند حالت قومى را تغییر نمى‏دهد مگر این که آنها خودشان حالشان را تغییر بدهند».  و لو ان اهل القرى آمنوا و اتقوا لفتحنا علیهم برکات من السماء و الارض ولکن کذبوا فاخذناهم بما کانوا یکسبون   «واگر مردم آبادیها ایمان مى‏آوردند و پرهیزگارى مى‏کردند، برکتهایى از آسمان و زمین براى آنان مى‏گشودیم ولى تکذیب کردند، پس آنان را به سبب آنچه انجام دادند مؤاخذه نمودیم‏». همچنین در روایات بسیارى ، از تاثیر اعمال خوب یا بد مانند حسن خلق و صله‏ى رحم و صدقه دادن و یا گناهان ویژه در سرنوشت انسان و فراخى و تنگى روزى و بلندى و کوتاهى عمر مطالب روشن کننده‏اى آمده است. جایگاه این تغییرات که در قضاى الهى صورت مى‏گیرد، همان لوح محو و اثبات است و آن کتابى است که حوادث روزمره و اتفاقاتى که براى بشر رخ مى‏دهد در آن ثبت ‏شده و شاید در آیاتى که در زیر مى‏خوانیم منظور از کتاب همان لوح محو واثبات باشد : ...و ما یعمر من معمر و لا ینقص من عمره الا فى کتاب  «و هیچ کهنسالى عمر داده و یا از عمر او کاسته نمى‏شود مگر این که در کتابى است‏».  ما اصاب من مصیبة فى الارض و لا فى انفسکم الا فى کتاب‏   «شما را مصیبتى در زمین و نه در جانهایتان نمى‏رسد مگر این که در کتابى است‏». همان‏گونه که درباره‏ى لوح محفوظ گفتیم ما از کیفیت لوح محو و اثبات بى‏خبریم ولى مى‏دانیم که آن از جنس قلم و کاغذ معمولى نیست ‏بلکه حقیقتى مانند عرش و کرسى است و در ملکوت عالم جاى دارد. آنچه مسلم است این است که لوح محفوظ جایگاه و مظهر علم خدا و لوح محو و اثبات مظهر قدرت خداوند است و وجود لوح محو و اثبات، این حقیقت را ثابت مى‏کند که هیچ چیزى حتى مقدرات و قضا و قدر و قوانین حاکم بر طبیعت نمى‏تواند قدرت خدا را محدود کند و او همواره و هر لحظه توانایى انجام هر کارى را دارد و این درست مقابل ‏نظر برخى از فلاسفه و یهود است، همان‏گونه که پیش از این توضیح دادیم. 
روایات مربوط به لوح محو و اثبات
در برخى از روایات در تفسیر آیه‏ى شریفه‏ى «یمحوا الله ما یشاء و یثبت‏» که در آغاز آوردیم، تصریح شده است که طبق این آیه قضاى الهى قابل تغییر و دگرگونى است و برخى از اعمال خوب یا بد، سرنوشت انسان را تغییر مى‏دهد و خداوند هر چه را بخواهد مقدم و آنچه را که بخواهد مؤخر مى‏کند و او هر گونه تغییرى را که بخواهد مى‏دهد: عن على × انه سال رسول الله  عن هذه الایة:  یمحوا الله ما یشاء و یثبت‏ ، فقال: لاقرن عینیک بتفسیرها و لاقرن عین امتی بعدى بتفسیرها: الصدقة على وجهها و بر الوالدین و اصطناع المعروف یحول الشقاء سعادةً و یزید فى العمر و یقى مصارع السوء.  از امیرالمؤمنین  نقل شده که او از پیامبر خدا درباره‏ى این آیه  یمحوا الله ما یشاء و یثبت پرسید، آن حضرت فرمود: چشمان تو را با تفسیر آن روشن خواهم کرد و چشمان امت‏خود را نیز با تفسیر آن روشن خواهم کرد، صدقه دادن درست و نیکى به پدر و مادر و انجام کار خوب، شقاوت را تبدیل به سعادت مى‏کند و بر عمر مى‏افزاید و از حوادث بد حفظ مى‏کند». عن ابى عبد الله ‏× فى هذه الایة ‏ یمحوا الله ما یشاء و یثبت‏ قال: هل یمحى الا ما کان ثابتا و هل یثبت الا ما لم یکن؟  امام صادق × در تفسیر این آیه‏ یمحوا الله ما یشاء و یثبت‏ فرمود: آیا جز این است که آنچه را که ثابت‏بوده محو مى‏کند و آنچه را که نبوده ثابت مى‏کند؟ کان على بن الحسین × یقول: لولا آیة فى کتاب الله لحدثتکم بما کان وبما یکون الى یوم القیامة، فقلت له: ایة آیة؟ قال: قال الله :  یمحوا الله ما یشاء و یثبت   «امام سجاد علیه السلام مى‏فرمود: اگر آیه‏اى در قرآن نبود شما را از آنچه شده و آنچه تا روز قیامت‏خواهد شد خبر مى‏دادم. گفتم: کدام آیه ؟ فرمود: آیه‏ى  یمحوا الله ما یشاء و یثبت
در تفسیر شریف المیزان علامه طباطبایی به شرح این آیه پرداخته اند :
[مراد از اینکه خداى تعالى در هر وقت و مدتى کتاب و حکم قضایى دارد، محو و اثبات مى‏کند و ام الکتاب نزد او است‏]
و اینکه جمله یَمْحُوا اللَّهُ ما یَشاءُ وَ یُثْبِتُ از یک طرف متصل شده به جمله لِکُلِّ أَجَلٍ کِتابٌ و از طرف دیگر متصل است به جمله وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْکِتابِ  قهراً ظهور در این یافته که منظور از محو کتاب و اثبات آن ، در زمانهاى معین است ، پس کتابى که خداوند در یک زمانى اثبات کرده ، اگر بخواهد در زمانهاى بعد آن را محو مى‏کند و کتاب دیگرى اثبات مى‏نماید. پس خداى سبحان لا یزال کتابى را اثبات و کتاب دیگرى را محو مى‏سازد.
بنا بر این اگر ما نوشته‏هاى کتاب را عبارت بدانیم از آیت و معجزه و نشان دهنده اسماء و صفات خداوندى ، و در نظر بگیریم که وجود هر چیزى آیت خداست ، در این صورت صحیح است بگوییم خداوند لا یزال و همواره و در هر آن مشغول محو آیتى و اثبات آیتى دیگر است، هم چنان که خودش فرموده: ما نَنْسَخْ مِنْ آیَةٍ أَوْ نُنْسِها نَأْتِ بِخَیْرٍ مِنْها أَوْ مِثْلِها   و نیز فرموده : وَ إِذا بَدَّلْنا آیَةً مَکانَ آیَةٍ   پس اینکه فرمود: یَمْحُوا اللَّهُ ما یَشاءُ وَ یُثْبِتُ با در نظر داشتن اینکه مطلق است و قیدى بدان نخورده نسبت به جمله لِکُلِّ أَجَلٍ کِتابٌ معناى تعلیل را افاده مى‏کند ، و معنایش این مى‏شود: براى هر وقتى کتاب مخصوصى است، پس کتابها به اختلاف اوقات مختلف مى‏شوند ، و چون خداى سبحان در کتابى که بخواهد تصرف نموده، آن را محو مى‏کند، کتاب دیگرى به جایش اثبات مى‏نماید ، پس اختلاف کتابها به اختلاف اوقات ناشى از اختلاف تصرفات الهى است، نه اینکه از ناحیه خود آنها باشد که هر وقتى کتابى داشته باشد که بهیچ وجه قابل تغییر نباشد، بلکه خداى سبحان است که آن را تغییر داده، کتاب دیگرى به جایش اثبات مى‏نماید.
و اینکه فرمود:وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْکِتابِ معنایش این است که نزد خدا اصل کتاب و ریشه آن وجود دارد، چون کلمه « اُم » به معناى اصل هر چیز است که از آن ناشى گشته و بدان باز مى‏گردد.
این جمله توهمى را که ممکن است به ذهن کسى برسد دفع نموده ، حقیقت امر را بیان مى‏کند، چه اختلاف حال کتاب و محو و اثبات آن و دگرگون شدن احکام نوشته شده و قضاء رانده شده در آن، چه بسا آدمى را به این توهم وا دارد که قضایا و امور عالم نزد خداى سبحان هم وضع ثابتى نداشته ، حکم او هم تابع علل و عوامل خارجى است، عینا مانند احکام ما آدمیان و صاحبان شعور، و یا به توهم بیندازد که اصلا احکام الهى گزاف و بیهوده است، و نه خودش به حسب ذات تعین دارد، و نه چیزى از خارج در تعین آن اثر مى‏کند.
هم چنان که چه بسا صاحبان عقل بسیط و ساده‏لوحان توهم کرده‏اند که خدایى که ملک« بکسر لام» مطلق است، سلطنتش مطلق، و هر چه بخواهد مى‏کند، و با آزادى مطلق و بدون رعایت هیچ قید و شرطى، و هیچ طریقه و نظامى هر عملى که بخواهد انجام مى‏دهد، و با این حال دیگر نمى‏توان صورتى ثابت و نظامى معین براى افعال و قضایاى او تصور نمود. در حالى که (بر خلاف این توهم) خودش فرموده: ما یُبَدَّلُ الْقَوْلُ لَدَیَّ  و نیز فرموده: وَ کُلُّ شَیْ‏ءٍ عِنْدَهُ بِمِقْدارٍ   و همچنین آیاتى دیگر.
در جمله مورد بحث این توهم را دفع نموده و فرموده: وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْکِتابِ  ، یعنى اصل و ریشه عموم کتابها و آن امر ثابتى که این کتاب‏هاى دستخوش محو و اثبات بدان بازگشت مى‏کنند، همانا نزد اوست. و آن اصل مانند این شاخه‏ها دستخوش محو و اثبات نمى‏شود، و اگر آن هم دستخوش محو و اثبات مى‏شد دیگر معنا نداشت که اصل کتابها خوانده شود، بلکه آن هم مانند اینها بود، و اگر این کتابها اصلى نمى‏داشت محو و اثبات آنها بخاطر یکى از دو جهت بود:
یا بخاطر این بود که عوامل خارجى اقتضاء محو یکى و اثبات یکى دیگر را داشت و در محو و اثبات آنها اثر مى‏گذاشت، که در این صورت خداى تعالى مقهور و مغلوب عوامل و اسباب خارجى مى‏شد، عینا مانند ما ممکنات که محکوم عوامل خارجى هستیم، و این غلط است، زیرا به حکم لا مُعَقِّبَ لِحُکْمِهِ  خداوند محکوم چیزى نمى‏شود. و یا بخاطر این مى‏بود که اصولا کارهاى او تابع هیچ نظامى نبوده بلکه گزافى صورت مى‏گیرد. این نیز صحیح نیست ، زیرا گزاف بودن مستلزم اختلال نظام خلقت و تدبیر عام و واحدى است که موجودات را به هم مربوط مى‏سازد، و ساحت ذات خداوندى بزرگتر و منزه‏تر از این معنا است، هم چنان که فرموده: وَ ما خَلَقْنَا السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَیْنَهُما لاعِبِینَ ما خَلَقْناهُما إِلَّا بِالْحَقِّ 
پس خلاصه مضمون آیه این مى‏شود که: خداى سبحان در هر وقت و مدتى کتاب و حکم و قضایى دارد، و از این نوشته‏ها هر کدام را بخواهد محو و هر کدام را بخواهد اثبات مى‏کند. یعنى قضایى که براى مدتى رانده تغییر مى‏دهد، و در وقت دیگر به جاى آن، قضاى دیگرى مى‏راند ، و لیکن در عین حال براى همیشه قضایى لا یتغیر و غیر قابل محو و اثبات هم دارد، و این قضاء لا یتغیر اصلى است که همه قضاهاى دیگر از آن منشا مى‏گیرند، و محو و اثبات آنها نیز بر حسب اقتضاى آن قضاء است.
 [نکاتى که در باره محو و اثبات قضایا و احکام الهى، از آیه: یَمْحُوا اللَّهُ ما یَشاءُ وَ یُثْبِتُ استفاده مى‏شود]
بنا بر این از آیه شریفه چند نکته روشن مى‏گردد:
 اول اینکه حکم محو و اثبات حکمى است عمومى که تمامى حوادثى که به حدود زمان و اجل محدود مى‏شود ( و بعبارت دیگر تمامى موجوداتى که در آسمانها و زمین و ما بین آن دو است ) دستخوش آن مى‏گردند، هم چنان که فرموده: ما خَلَقْنَا السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَیْنَهُما إِلَّا بِالْحَقِّ وَ أَجَلٍ مُسَمًّى 
و این نکته از اینجا استفاده مى‏شود که در آیه شریفه به طور اطلاق فرموده: « خداوند هر چه را بخواهد محو مى‏کند و هر چه را بخواهد اثبات مى‏نماید »، و صرف اینکه مورد آیه مساله نبوت است باعث نمى‏شود که ما از اطلاق آن صرفنظر نموده ، عمومیت آن را تخصیص بزنیم، زیرا مورد مخصص نیست. از همین جا فساد گفتار کسانى که آیه را به معناى خاصى گرفته‏اند معلوم مى‏شود. آرى، بعضى گفته‏اند: محو و اثبات همان نسخ احکام است. عده‏اى دیگر گفته‏اند :  محو و یا اثبات مباحاتى است که در نامه اعمال نوشته شده که اگر خدا بخواهد آنها را محو نموده، به جاى آن اطاعت و یا معصیت مى‏نویسد، تا عمل صاحبش بى‏جزاء نباشد. عده سوم گفته‏اند: محو گناهان مؤمنین و اثبات گناهان کفار است که خداوند با آنان به فضل خود، و با اینان به عقوبت خود معامله مى‏کند. و عده   دیگر گفته‏اند: مربوط به محنت‏ها و مصائب تنگى معیشت و امثال آن از امورى است که دعا و صدقه در تغییر آنها دخالت و اثر دارد. بعضى دیگر گفته‏اند « محو » همان از بین بردن گناهان است ، نه توبه ، و« اثبات » تبدیل سیئات است به حسنات. عده‏اى گفته‏اند : محو نسلهاى پیش، و اثبات نسلهاى بعد است. و بعضى  گفته‏اند مقصود محو ماه و اثبات آفتاب است، که آیت شب را محو نموده، روز را که وسیله بینایى است اثبات مى‏کند. و بعضى  گفته‏اند: محو دنیا ، و اثبات آخرت است. عده‏اى گفته‏اند: راجع به ارواح است که خداوند در حال خواب آنها را مى‏گیرد، هر کدام را که بخواهد رها مى‏کند و هر کدام را بخواهد نگه مى‏دارد. قول دیگر اینکه راجع به اجلهاى نوشته شده در شب قدر است که هر کدام را بخواهد بهمان حال باقى مى‏گذارد و هر کدام را بخواهد تغییر مى‏دهد.
این اقوال و امثال آن اقوالى است که در خود آیه دلیلى بر آنها نیست تا آیه را به آن معانى تخصیص دهیم، و بدون هیچ تردیدى آیه اطلاق دارد. علاوه بر اینکه مشاهدات خود ما نیز به ضرورت و بداهت شاهد و مطابق آنست، زیرا ما مى‏بینیم که مساله دگرگونى و تحول در تمامى اطراف عالم جریان داشته، هیچ موجودى وقتى در دو زمان مقایسه شود به یک حالت باقى نمى‏ماند، و حتما دستخوش تغییر و تحول شده، حالا یا ذاتش متحول شده، و یا صفاتش، و یا اعمالش. و در عین حال وقتى فى حد ذاته و بر حسب وقوعش اعتبار شود مى‏بینیم ثابت مانده، و تغییر نیافته، چون هیچ چیز از آن حالى که بر آن حال واقع شده تغییر نمى‏پذیرد.
پس براى تمامى موجودات دیده شده دو جهت است، یک جهت تغیر که از این جهت دستخوش مرگ و زندگى، و زوال و بقاء، و انواع دگرگونیها مى‏شود، و یک جهت ثبات که از آن جهت به هیچ وجه دگرگونى نمى‏پذیرد. حال، این دو جهت، یا همان کتاب محو و اثبات و ام الکتاب است، و یا دو چیز دیگری است که از آثار آن دو کتاب و متفرع بر آنها است. به هر حال، آیه شریفه قابل تطبیق بر این دو جهت هست، و در نتیجه شامل تمامى موجودات مى‏گردد.
 دوم اینکه خداى سبحان در هر چیزى قضاء و قدرى ثابت دارد که قابل تغییر نیست ، و همین خود دلیل فساد گفتار کسانى است که گفته‏اند : هر قضایى قابل تغییر است و آن گاه استدلال کرده‏اند به روایات و دعاهاى متفرق که دلالت دارد بر اینکه دعاء و صدقه مقدرات سوء را دفع مى‏کند، مانند دعائى که از ائمه × و از بعضى صحابه روایت شده که گفته‏اند: « پروردگارا اگر اسم مرا در زمره اشقیاء نوشته‏اى از آنجا محو کن، و در زمره سعداء بنویس» ، و همچنین نظایر این مضمون. ولى باید بدانید که این راجع به مقدرات غیرحتمى است که ما نیز منکر آن نیستیم.
 نکته سوم اینکه قضاء دو قسم است، یکى قابل تغییر و یکى غیر قابل تغییر . پایان سخن علامه  
با توجه به مطلب ذکر شده در نکته دوم برای اینکه از اندیشه های اهل سنت هم آگاه شویم به ذکر سخنان آنها در این مورد می پردازیم :
مفسرانِ عامّه از قبیل طبرى   ، قرطبى   ذیل این آیه روایتى را به این مضمون نقل کرده‏اند که خلیفه دوم عمر بن خطّاب اطراف خانه خدا طواف مى‏کرد و مى‏گفت :
« اللهم ان کنت کتبتنى فى اهل السّعادة فأثبتنى فیها و ان کنت کتبتنى فى اهل الشّقاوة و الذّنب فامحنى و اَثبتنى فى اهل السّعادة و المغفرة، فانّک تمحو ما تشاء و تثبت و عندک امّ الکتاب ».
خدایا اگر مرا در زمره سعادتمندان قرار داده‏اى استوارم بدار و اگر از شقاوتمندان و گنهکارانم مقرر فرموده‏اى از آن میان نام مرا محو کن و در زمره سعادتمندان ثبت گردان: زیرا تو هر چه را بخواهى محو و اثبات مى‏کنى! و...
مرحوم علامه مجلسى  به عنوان یک درخواست و دعا « بدون ذکر نام گوینده آن » روایت کرده است : و اِن کُنْتُ مِن الاشقیاءِ فامحنى مِن الاَشقیاء و اکتبنى من السّعداء فَاِنَّکَ قُلتَ فى کِتابِکَ المُنزلَ على نبیّک صلى‏الله‏علیه‏و‏آله :  یَمْحُو اللّه‏ُ ما یَشاءُ وَ یُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ اُمُّ الْکِتابِ 
اگر از بدبختانم ، مرا از زمره آنان محو و در زمره نیکبختان ثبت کن ، زیرا در کتاب خویش که بر پیامبرت نازل شده، فرموده‏اى: خداوند هر چه را بخواهد محو و هر چه را بخواهد اثبات مى‏کند و کتابِ اصلى (لوح محفوظ) نزد اوست.
مطلب مهمى که باید در اینجا به آن توجه کنیم این است که این حقیقت قرآنى که خداوند آنچه را که بخواهد تغییر مى‏دهد ، همان مساله‏ى «بدا» است که شیعه به آن اعتقاد دارد و اهل سنت آن را نفى مى‏کنند. از نظر شیعه بدا همان کارى است که خداوند در لوح محو و اثبات مى‏کند و چیزى فراتر از آن نیست و این که بعضى از نویسندگان اهل سنت ‏به شیعه نسبت مى‏دهند که گویا شیعه معتقد است که گاهى خدا چیزى را نمى‏داند و سپس علم بر او عارض مى‏شود و این همان بداست ، نسبت ناروا و خلاف واقعى است و هرگز شیعه بدا را به این معنى بر خدا اثبات نمى‏کند و از آن بى‏زار است
فصل پنجم :  بداء در علائم ظهور
صحبت کردن از حضرت مهدی × و نشانه های ظهور ایشان در واقع صحبت کردن از حوادثی است که بنا است در آینده اتفاق بیفتد ؛ لذا به جاست که از خود بپرسیم: اگر در مورد احادیث نقل شده در این زمینه بررسی اسناد صورت گرفت و مطمئن شدیم که آنها از معصوم ×  صادر شده است، آیا می توان مطمئن بود که حتما همه آن حوادث آن گونه که در روایات شریف ما آمده اند وقوع یابند؟
 پاسخ به این سؤال تحت عنوان «بداء» داده می شود که در فصلهای قبل به طور کامل به آن پرداخته شد .
با توجه به لوح محو و اثبات و مطالبی که تا به حال به آنها پرداختیم، این سؤال به ذهن می رسد که : آیا ظهور حضرت مهدی × و نشانه هایی که برای آن بیان شده است ، در لوح محفوظ اند یا محو و اثبات . به عبارت دیگر آیا ممکن است ظهور بدون تحقق نشانه ها رخ دهد یا خیر همه نشانه ها باید رخ دهند؟
در پاسخ به این سؤال باید نشانه های ظهور را به دو دسته تقسیم کنیم :
1 . امور و علائم مشروط
2 . امور و علایم حتمی
آنگونه که امام باقر ×   امور را به موقوفه و حتمیه و امام صادق ×  به حتمی و غیر حتمی تقسیم کرده اند . 
مسئله بداء هم در چهار زمینه با موضوع ظهور حضرت مهدی ×  ارتباط می یابد:
نشانه های مشروط و غیر حتمی ظهور
جز نشانه هایی که صراحتا در احادیث به حتمی بودن آنها اشاره شده است، بقیه نشانه های ظهور همگی از امور موقوفه به شمار می روند، چنانکه بزرگانی مانند شیخ مفید، شیخ صدوق و شیخ طوسی بدان تصریح کرده اند . بدین معنا که به جز نشانه های حتمی ظهور بقیه آنها بنا بر مشیت و اراده الهی ممکن است دچار تغییر و تبدیل، تقدم و یا تاخر شوند . به عبارت دیگر آنها از جمله امور لوح محو و اثبات به حساب می آیند و ممکن است با تغییر و تبدیل در شرایط آنها و عوض شدن علل رخ دادن آنها به گونه دیگری پدید آیند و یا اصلا رخ ندهند . مثلا اگر در حدیث به نزول بلایی (مشروط) اشاره شده باشد به واسطه توسل و استغفار مؤمنان و مسلمانان ممکن است در نزول آن تاخیر رخ دهد و یا اصلا چنین بلایی به جهت عظمت عمل صالح ایشان نازل نشود و یا اینکه با برخی اعمال صالح و یا ناصالح ظهور حضرت را دچار تعجیل یا تاخیر کنند .
شاید بتوان علت بیان چنین اخباری را این دانست که اگر مساله به این شکل تبیین نمی شد، مؤمنان هم از احتمال حدوث آن حادثه باخبر نمی شدند و بدان مبتلا می گشتند اما پس از صدور حدیث از ناحیه معصوم×و آگاه شدن مؤمنان و مسلمانان از آن با دعا و توسل و استغفار از پدید آمدن چنان حادثه ناگواری ممانعت به عمل آورند و یا سبب حدوث اتفاقی خوشایند شوند . البته فراموش نکنیم که عکس این مطلب هم کاملا صادق است به این معنا که شخص معصوم×با اعلام نزول بلا و علت آن حجت را بر مردم تمام می کنند که شما با وجود آنکه می توانستید، آن بلا را از خویش دفع نکردید یا فلان خیر را به سوی خویش جلب ننمودید و از همین روست که روایت شده است:
خداوند متعال، به چیزی مثل بداء عبادت نشده است .
علائم ظهور و امور حتمی
پنج مورد از نشانه های ظهور در بسیاری از روایات که از حد تواتر گذشته است: از جمله علایم حتمی برشمرده شده اند:
1. خروج سفیانی
2. خروج یمانی
3.  ندای آسمانی (مبنی بر حقانیت حضرت مهدی ×)
4.  شهادت نفس زکیه
5.  فرو رفتن سپاهیان سفیانی در منطقه بیداء (بیابان بین مدینه و مکه) . 
این نشانه های پنجگانه را احادیث از علایم حتمی شمرده اند وهیچ گونه احتمال بدایی در مورد تحقق آنها نداده اند وگرنه خلاف حتمی بودن آنها می شد. این نشانه ها شدیدا با مساله ظهور ارتباط داشته و همگی مقارن ظهور رخ خواهند داد ان شاءالله .
 شیخ طوسی در کتاب غیبت خویش به این موضوع تصریح و اذعان کرده اند که:
هر چند بنابر تغییر مصلحتها با تغییر شروط اخباری که به حوادث آینده می پردازند، ممکن است دچار تغییر و تبدیل شوند جز آن که روایت تصریح کرده باشد که وقوع آن جریان حتمی است که (با توجه به اعتماد ما به معصومین ×) ما هم یقین به حدوث آنها در آینده پیدا می کنیم و قاطعانه می گوییم در آینده چنین خواهد شد . 
اشکال اساسی که به این نظر گرفته می شود: متکی به حدیثی است که نعمانی در کتاب خویش آورده است که :
 محمدبن همام از محمد بن احمد بن عبدالله خالنجی از ابوهاشم داوود بن قاسم جعفری نقل کرده اند که گفته است : نزد امام جواد بودیم و صحبت از حتمی بودن آمدن سفیانی شد، از آن حضرت پرسیدم: آیا در مورد امور حتمی هم بداء رخ می دهد؟ فرمودند: آری . گفتم: می ترسم در مورد خود ظهور حضرت مهدی × بداء رخ دهد . حضرت فرمودند:
ظهورحضرت مهدی ×وعده الهی است و خداوند خلف وعده نمی کند . 
علامه مجلسی، هم در بحارالانوار پس از نقل این حدیث این توضیح را اضافه کرده اند که:
شاید محتوم معانی مختلفی داشته باشد که با توجه به اختلاف در تعاریف ممکن است در مورد برخی از آنها بداء رخ بدهد . مضاف بر اینکه شاید منظور از بداء در مورد خصوصیات آن حادثه محتوم و حتمی باشد و نه اصل تحقق آن، که مثلا پیش از زوال حکومت بنی عباس سفیانی جنبشهای خویش را آغاز کند .
این فرضیه چندان قابل قبول نیست: چرا که در صورت پذیرفتن آن، چه فرقی بین حتمی و غیر حتمی خواهد بوده مضاف بر این که روایت از حیث سندی ضعیف است .  در ضمن نمی توان از آن همه حدیث و روایتی که به شدت بر حتمی بودن این پنج نشانه و امتناع احتمال رخ دادن بداء در آنها تاکید می کنند، چشم پوشی کرد و به احادیث انگشت شماری از این دسته تمسک نمود: چرا که ممکن است در شرایط خاصی (به فرض قوت و اعتبار سندی آنها) معصوم  مجبور شده باشند از روی تقیه، چینی سخنی بگویند .
به امام باقر در مورد حضرت مهدی ×گفتم: می ترسم که زود بیایند و سفیانی نباشد . حضرت فرمودند:
والله نه . سفیانی از حتمیاتی است که حتما خواهد آمد . 
امور یا موقوفه اند یا حتمیه که سفیانی از دسته حتمیاتی است که حتما خواهد بود . 
و یا امام صادق   فرمودند:
از حتمیاتی که پیش از قیام حضرت مهدی  خواهند بود اینهاست :
 شورش سفیانی، فرو رفتن در بیداء، شهادت نفس زکیه و منادی که از آسمان ندا در دهد. 
حمران بن اعین از امام باقر  راجع به آیه: ثم قضی اجلا و اجل مسمی عنده   می پرسد . حضرت می فرمایند:
دو اجل وجود دارد : محتوم و موقوف .
محتوم چیست؟
جز آن نخواهد شد
و موقوف؟
مشیت الهی در رابطه آن جاری می شود .
امیدوارم که سفیانی جزء موقوفها باشد .
والله که نه از محتومات است . 
بداء و قیام حضرت مهدی 
ظهور حضرت حجت ×  از اموری است که در اسلام نسبت به آنها به شدت تاکید شده و در حتمیت آن ذره ای شک و شبهه وجود ندارد .
در آیاتی نظیر آیه 55 سوره نور خداوند متعال به مؤمنان وعده داده است که فرمانروایان زمین گردند و بر آن سیطره یابند که چنین واقعه ای در تمام طول تاریخ تا کنون اتفاق نیفتاده است و از آنجا که ان الله لایخلف المیعاد  و خداوند در وعده خویش تخلف نمی کند، در آینده ای دور یا نزدیک حتما چنین اتفاقی خواهد افتاد ان شاءالله .
علاوه بر اینکه در موارد بسیاری رسول مکرم اسلام  و معصومین × شدیدا تاکید نموده اند که :
حتی اگر از عمر هستی بیش از یک روز باقی نمانده باشد، خداوند آن قدر این روز را طولانی می کند که حضرت مهدی ×ظهور کرده و جهان را مملو از قسط و عدالت گردانند . 
تعیین زمان ظهور حضرت مهدی 
بسیاری از روایات، ما را از توقیت (مشخص کردن زمان ظهور) یا تعیین محدوده زمانی برای ظهور حضرت به شدت نهی کرده اند و شیعیان را امر کرده اند که هر که چنین کرد تکذیب کنند و دروغگو بشمارند: چرا که این مطلب در زمره اسرار الهی است و کسی آن را نمی داند: امام صادق × به محمدبن مسلم فرمودند:
محمد ! اگر کسی زمانی را از جانب ما [برای ظهور حضرت مهدی ×] نقل کرد، از تکذیب کردن او نترس ! چرا که ما برای احدی تعیین وقت نمی کنیم .
وقتی فضیل از امام باقر × می پرسد: آیا این مسئله وقت مشخص دارد حضرت سه مرتبه می فرمایند:
آنها که وقت تعیین می کنند دروغ می گویند.
یکی از یاران امام صادق ×  به ایشان عرضه می دارد : این مسئله ای که چشم انتظارش هستیم کی خواهد آمد؟ حضرت می فرمایند:
ای مهزم ! آنها که وقت تعیین کنند دروغ می گویند ، آنها که عجله کنند هلاک می شوند و آنها که تسلیم امر خداوند باشند نجات می یابند و به سوی ما باز می گردند . 
آنگونه که از احادیث برمی آید ظهور حضرت حجت × از جمله اموری است که خداوند متعال آن را از مردم پنهان نموده است و هر زمان که خداوند تبارک و تعالی اراده کنند و شرایط و علل فراهم و مناسب باشد : زمین را از برکات وجودی آن امام همام ×بهره مند خواهند نمود .
البته همان طور که بیان شد  نهی از تعیین وقت شامل نشانه های حتمی ظهور نمی شود : چرا که خود معصومین × در این موارد به فاصله زمانی میان حدوث آن نشانه حتمی و ظهور حضرت اشاره کرده اند که مثلا از ابتدای شورشهای سفیانی تا قیام حضرت بیش از 9 ماه طول نخواهد کشید یا مثلا 15 روز پس از شهادت نفس زکیه حضرت در مکه ظهور می کنند . ولیکن دیگر نشانه ها حداکثر به این اشاره می کنند که ظهور آن وجود مقدس نزدیک شده است و نه بیش از این .
چنانکه دیدیم برخی از نشانه های ظهور قرنهاست که اتفاق افتاده اند و گذشته اند و هنوز ظهور رخ نداده است . که البته به جهت ایجاد امید و در دل شیعیان مبنی بر نزدیک شدن ظهور معصوم ×از آن به عنوان نشانه قیام حضرت صاحب × یاد کرده اند .
ضمنا اگر بنا بود زمان ظهور مشخص شود و همگان بدانند که ایشان بنا است چه زمانی قیام جهانی خویش را آغاز کنند : ستمگران و ظالمان تمام عده و عده خویش را برای آن روز مهیا و آماده می کردند ، که به خیال خام و واهی خود آن نور الهی را خاموش کنند و نگذارند عدالت را در جهان گسترش دهند و مؤمنان و مستضعفانی هم که قرنها با حدوث این حادثه عظیم و بزرگ فاصله داشتند مبتلا به یاس و کسالت و خمودی می شدند حال آن که قرنهاست بسیاری در انتظار آن یار غایب از نظر، دیده ها را خونبار کرده و هر صبح و شام دست دعا به تعجیل در فرج ایشان برداشته اند و امید دارند که در زمره یاران و یاوران ایشان باشد . مشخص نبودن زمان ظهور خواب از چشم های ستمگران ربوده و هر صبح و شام از این هراسناکند که شاید آن عزیز مقتدر امروز ظهور کند و پایه های حکومت شیطانی شان را درهم شکند .
به امید آن که آن روز را ببینیم و از یاوران حضرتش باشیم . ان شاءالله .
نتیجه بحث :
با توجه به مطالبی که در فصل و بخش های مختلف بیان شد به این مطلب می رسیم که تفکر شیعه در برداشت از بداء یک فکر قرآنی و نشئت گرفته از سنت پیغمبر اکرم  می باشد و گروهی که این موضوع اعتقادی را نتوانستند به صورت صحیح آن معنی کنند دچار اختلافات شدیدی شدند تا حدی که سر از انکار آن در آوردند و بر این اساس شیعه را متهم کرده‏اند ، این اتهامات یا به دلیل عناد و عداوتى است که نسبت به شیعه داشته‏اند، و از این رو عقاید ظریف و واقعیت‏هاى موجود سازنده شیعه را نادیده گرفته‏اند، چنان که شاعر مى‏گوید:
چون غرض آمد هنر پوشیده شد     *****      صد حجاب از دل به سوى دیده شد
یا خلط مبحث شده ، نظر شیعه را به درستى و دقت مطالعه نکرده و نفهمیده‏اند : یا اینکه تبرّى شیعه از نسبت دادن جهل به خداوند و روایات معتبر ائمه اهل بیت  را در این باره مطالعه و ملاحظه نکرده و همچنین از فوایدى که بر اعتقاد به «بداء» مترتب است بى‏خبر بوده‏اند!
بعد از اینکه اعتقاد به بداء در نزد شیعه با بهره گیری از کلام وحی قرآن عزیز و معارف نبوی و اهل بیتی اثبات شد آثار گرانقدر آن که یکی از آن موارد در مورد علائم ظهور حضرت مهدی بود تبیین گشت و حاصل کلام آن است که یک اعتقاد درست باعث اصلاح بسیاری از اندیشه ها و چه بسا تغییر تفکر در یک جامعه می شود .
امید است مطالبی که در این مختصر بیان شد بسیاری از برداشتهای نادرست را برطرف و در نتیجه باعث رشد یک انتظار پویا در جامعه شیعی گردد .
اللهم عجل فرجه و سهل مخرجه واجعلنا من انصاره واعوانه و مقویة سلطانه . آمین
کتابنامه :
رج عنوان ( کتاب / مقاله ) نویسنده مترجم ناشر سال چاپ
1 قرآن کریم    
2 نهج البلاغه    
3 المیزان فی تفسیر القرآن محمد حسین طباطبایی  بیروت اعلمی 1393 ق
4 البرهان فی تفسیر القرآن سید هاشم بحرانی  آفتاب تهران 1375 ق
5 البیان فی تفسیر القرآن سید ابوالقاسم موسوی خوئی  قم علمیه 1418 ق
6 تفسیر نمونه ناصر مکارم شیرازی  دارالکتب الاسلامیه 1396 ق
7 توحید صدوق محمد بن علی بن بابویه قمی  قم نشر اسلامی 1427 ق
8 اصول کافی محمد بن یعقوب کلینی علی اکبر غفاری تهران مکتبه الاسلامیه 1381 ق
9 بحار الانوار محمد باقر مجلسی  دار احیاء التراث العربى 1403 ق
10 الاهیات فی مدرسه اهل البیت علیه السلام علی ربانی گلپایگانی  لوح محفوظ 1420 ق
11 گوهر مراد ملا عبد الزاق لاهیجی علامه شعرانی سازمان چاپ 1372 ش
12 الاحتجاج احمد بن ابی طالب طبرسی جعفر سبحانی اسوه 1416 ق
13 البداء عند الشیعه الامامیه سید محمد کلانتر  جامعه النجف الدینیه 1395 ق
14 اسفار الاربعه محمد ابراهیم ملاصدرا  دار المعارف الاسلامی 1378 ق
15 بداء یا محو و اثبات الهی سید مرتضی عسکری محمد جواد کرمی منیر 1377 ش
16 المحاضرات جعفر سبحانی تلخیص علی ربانی گلپایگانی نشر اسلامی 1418 ق
17 اوائل المقالات فی المذاهب و المختارات محمد بن نعمان شیخ مفید  تهران مکتب حقیقت 1372 ش
18 الذریعه الی تصانیف الشیعه آقا بزرگ تهرانی  بیروت / دارالاضواء 1403 ق
19 هدایه الوری فی شرح البداء سید محمد حسین مدرس کهنگی عماد الدین حسین اصفهانی  1377 ق
20 عقائد الشیعه محمد رضا مظفر محمد مجتهدی شبستری انتشارات محمدی 1347 ق
21 بداء عند الشیعه سید علی فانی اصفهانی  قم داوری 1394 ق
22 بداء فی ضوء الکتاب و السنه جعفر سبحانی  انتشارات توحید 1382 ش
23 مساله بداء سعید اختر رضوی  موسسه انصاریان قم 1375 ش
24 نسخ و بداء فضل الله میر شفیعی  قم 1370 ش
25 رساله ای در بداء محمد جواد بلاغی مجتبی الهی خراسانی مجله کلام سال پنجم مسلسل 19
26 ابداء البداء محمد علی علوی طباطبایی تبریزی کتابخانه مسجد اعظم به شماره ثبت 244/66
27 رساله فی البداء خلیل قزوینی کتابخانه مدرسه آیت الله گلپایگانی نسخه 127/35 کتابت محمد علی خشک بیجاری
28 مطالعه تطبیقی مساله بداء علیرضا خواجه گیر مجله تخصصی کلام شماره 53 بهار 1384
29 المفردات فی غریب القرآن راغب اصفهانی  دفتر نشر کتاب 1404 ق
30 مجموعه نرم افزارهای معجم مرکز نور کلیه احادیث فصل پنجم از نرم افزار احادیث مهدوی تولید سال 88

 



نظرات:

نام:
پست الکترونیکی:
متن یادداشت :
کد امنیتی :